یا من کورم یا اصلا وجود نداره !! "قسمت اول"
می دونم میخوام چی بگم ... اما نمی دونم چطوری بگمش.
خب از اینجا شروع کنم ... من این وبلاگ رو برای بزرگترین اتفاق فانتزی دنیا ساختم : هری پاتر. یعنی چی؟ یعنی از اول قرار بود دنیای فانتزی خودم رو تو این وبلاگ به تصویر بکشم. دنیایی که با هری پاتر شروع نشده بود و با هری پاتر هم تموم نخواهد شد. هری پاتر فقط نقطه ی عطف این دنیا بود. هری پاتر مهم ترین عنصر این دنیا بود ... یجورایی تو مایه های آب بود براش.
از پنج سالگی که یادم میاد کتابای شعر کودک ، مثل حسنی یه جوجه داره و ... رو با علاقه گوش می دادم. ولی اولین کتابی که به شدت دوسش داشتم "شیرشاه" بود و جالبه بدونید هنوزم دارمش. علاقه و عطش به کتاب فانتزی از همون موقع که خوندن یاد گرفتم نه ... دو سال بعدش در وجودم پدیدار شد. با خوندن کتاب لافکادیو ، شل سیلوراستاین اولین نویسنده ای بود که شناختم . بعدش "شاه میداس" اولین رمان فانتزی بود که تموم کردم و بهتون پیشنهاد می کنم حتما بخونیدش.
دنیای من هم چرخید ... با همین کتابای کوچک و داستان های فانتزی ... چرخید و چرخید ... تا وقتی که با محسن دوست شدم که فکر این مهمترین اتفاق زندگیم بود!. کتابای هری پاتر رو از اولش دوست داشتم اما هیچوقت نتونسته بودم یکیش رو داشته باشم. .وقتی برای اولین بار خونه ی محسن رفته بودم کتاب هری پاتر و زندانی آزکابان رو پیدا کردم.
نمیدونم محسن اونو از کجا آورده بود ... و ... هنوزم ازش نپرسیدم ... خب باید یه بار اینو ازش بپرسم !! بیخیال ... با خوندن زندانی آزکابان تازه مثل خون آشامی شده بودم که برای اولین بار خون تازه می خوره و قدرت واقعی یک خون آشام رو درک می کنه...
پ.ن 1 : داستان طولانیه ... نمیخوام حوصله تون رو سر ببرم ... بقیه داستان بمونه واسه پست بعدی.