((: پسری که بزرگ شد :))

اما همون پسربچه ی شوخ و شر و شور قبل باقی موند

یا من کورم یا اصلا وجود نداره !!          "قسمت اول"

ذوالفقار شوقی پنجشنبه هفدهم آذر ۱۳۹۰، 17:13

می دونم میخوام چی بگم ... اما نمی دونم چطوری بگمش. 

خب از اینجا شروع کنم ... من این وبلاگ رو برای بزرگترین اتفاق فانتزی دنیا ساختم : هری پاتر.  یعنی چی؟ یعنی از اول قرار بود دنیای فانتزی خودم رو تو این وبلاگ به تصویر بکشم. دنیایی که با هری پاتر شروع نشده بود و با هری پاتر هم تموم نخواهد شد. هری پاتر فقط نقطه ی عطف این دنیا بود. هری پاتر مهم ترین عنصر این دنیا بود ... یجورایی تو مایه های آب بود براش.

از پنج سالگی که یادم میاد کتابای شعر کودک ، مثل حسنی یه جوجه داره و ... رو با علاقه گوش می دادم. ولی اولین کتابی که به شدت دوسش داشتم "شیرشاه" بود و جالبه بدونید هنوزم دارمش. علاقه و عطش به کتاب فانتزی از همون موقع که خوندن یاد گرفتم نه ... دو سال بعدش در وجودم پدیدار شد. با خوندن کتاب لافکادیو ، شل سیلوراستاین اولین نویسنده ای بود که شناختم . بعدش "شاه میداس" اولین رمان فانتزی بود که تموم کردم و بهتون پیشنهاد می کنم حتما بخونیدش.

دنیای من هم چرخید ... با همین کتابای کوچک و داستان های فانتزی ... چرخید و چرخید ... تا وقتی که با محسن دوست شدم که فکر این مهمترین اتفاق زندگیم بود!. کتابای هری پاتر رو از اولش دوست داشتم اما هیچوقت نتونسته بودم یکیش رو داشته باشم. .وقتی برای اولین بار خونه ی محسن رفته بودم کتاب هری پاتر و زندانی آزکابان رو پیدا کردم.

نمیدونم محسن اونو از کجا آورده بود ... و ... هنوزم ازش نپرسیدم ... خب باید یه بار اینو ازش بپرسم !! بیخیال ... با خوندن زندانی آزکابان تازه مثل خون آشامی شده بودم که برای اولین بار خون تازه می خوره و قدرت واقعی یک خون آشام رو درک می کنه...

 

پ.ن 1 : داستان طولانیه ... نمیخوام حوصله تون رو سر ببرم ... بقیه داستان بمونه واسه پست بعدی.

پ.ن 2 : قبلا گفته بودم میخوام زندگینامه ام رو بنویسم تو وبم ... منتظر باشید که زندگینامه ی داش ذولی به شیوه ی طنز و فانتزی تو راهه.

خاطرات پرنده ی آزاد سابق از زندان

ذوالفقار شوقی پنجشنبه دهم آذر ۱۳۹۰، 16:51

سخته برام که از گذشته ام فاصله گرفته ام.سخته برام به مولا ... اما خوب چاره ای نیست ، منم باید بزرگ می شدم دیگه. 19 سال برای عشق و حال و بی غم و غصه بودن کافیه ... دیگه باید سختی رو کم کم لمس کرد و واسه آینده ی لعنتی آماده شد.

الان با دوستم تو پاساژ علاالدین مغازه گرفتیم و لوازم جانبی کامپیوتر می فروشیم. اینه که من دیگه وقت زیادی برام باقی نمونده که بیام وبلاگم. اینه که حتی از کتاب خوندن هم افتادم ... اینه

باور کنید الانم که دارم این مطلب رو می نویسم ساعت 2 شبه و بابام گیر داده میگه بگیر بخواب. منم اومدم لپ تاپم رو آوردم زیر لحافم تا کسی نفهمه من هنوز بیدارم اما مطمئن نیستم جواب بده شاید صدای کیبرد لوم بده.

بهرحال امروز اومدم به همه ی بچه هایی که به یادم بودن سلام بدم و برم. سخته ولی من از این مرحله ی زندگی هم عبور می کنم و می رسم اون قسمت های خوبش.



امروز تولد پرنده ی غمگینه

من امروز متولد شدم

تولدی که داستانش رو به زودی در وبلاگم خواهید خوند

تولدم مبارک



ممنونم که دعوتم رو پذیرفتین و وبلاگم و مزین فرمودین

بیوگرافی
اول سلام
من ذوالفقارم یا ذولی ، هر کدوم شما راحت ترید . رفتم تو 30 سال و الان 16 ساله که این وبلاگ رو دارم. من کتاب می خونم ، آهنگ گوش میدم ، فیلم می بینم ، درس می خونم ، فوتبال می بینم ، شعر میگم و هر از چند گاهی دستی به قلم می برم ...
اما بهترین کاری که تا حالا کردم ایجاد کردن این وبلاگ بوده
پس به کلبه ی درویشی من خوش اومدی رفیق

پروفایل فعال