((: پسری که بزرگ شد :))

اما همون پسربچه ی شوخ و شر و شور قبل باقی موند

فرشته ای پر کشید

ذوالفقار شوقی چهارشنبه نوزدهم فروردین ۱۳۹۴، 3:29
غروبی آکنده از غم و اندوه است. در راه بازگشت از دانشگاه بودم که خبری قلبم را به درد آورد. خبری که می توانست به جای اندوه ، شادی برایم به ارمغان بیاورد. فقط اگر این دنیا کمی با وفاتر بود.

تاکسی در اتوبان تهران-قم لنگ لنگان پیش می رود اما روح من مدت ها پیش به آسمان تهران رسیده است و تماشا می کند. بر فراز بیمارستان حضرت ولیعصر عج فرشته ها سخت مشغول کار هستند. مقدمه چینی می کنند. عده ای راه عبور را هموار می سازند و عده ای دیگر کف این خیابان آسمانی را آب پاشی می کنند. همگی شاد و خوشحالند زیرا می دانند فرشته ای دیگر از جنس "مادر" به جمعشان اضافه خواهد شد.

جسمم اما ، هنوز در پیکان قراضه ی مرد راننده با هر تکانی بالا و پایین می رود. چشمانم خیس شده اند و سرم را پایین انداخته ام. هرازچند گاهی اشک هایم را با انگشت اشاره ام از روی گونه هایم می قاپم. نمی خواهم کسی متوجه شود ناراحتم.باید شاد باشم ، استحقاق مادر بزرگم جایی بهتر از این زمین خاکی بود.

روحت شاد باشد عزیز ... پس از سی سال همسر شهیدت را پیدا کن و باری دیگر زندگی جدید خود را جشن بگیر.

***

سال 94 که تحویل شد حس کمیابی داشتم. اولین سالی بود که عزیز پیش ما نبود. اما همچنین پس از مدت ها اولین سالی بود که عزیز دل ما در کنار همسرش سال ما زمینی ها را تحویل می کرد.اینبار در کنار تک تکمان بود. هر لحظه و ثانیه. بی آنکه متوجه شویم صورتمان را می بوسید و عیدی هایمان را یواشکی در جیب هایمان می گذاشت. و این عیدی تلخ ترین و شیرین ترین عیدی بود که تابحال از کسی گرفته بودم.

بیوگرافی
اول سلام
من ذوالفقارم یا ذولی ، هر کدوم شما راحت ترید . رفتم تو 30 سال و الان 16 ساله که این وبلاگ رو دارم. من کتاب می خونم ، آهنگ گوش میدم ، فیلم می بینم ، درس می خونم ، فوتبال می بینم ، شعر میگم و هر از چند گاهی دستی به قلم می برم ...
اما بهترین کاری که تا حالا کردم ایجاد کردن این وبلاگ بوده
پس به کلبه ی درویشی من خوش اومدی رفیق

پروفایل فعال