((: پسری که بزرگ شد :))

اما همون پسربچه ی شوخ و شر و شور قبل باقی موند

یا من کورم یا اصلا وجود نداره !! "قسمت دوم"

ذوالفقار شوقی سه شنبه سیزدهم دی ۱۳۹۰، 14:25

هری پاتر و زندانی آزکابان اولین رمان بلند فانتزی بود که خوندم و از خوندنش پشیمون هم نیستم و نخواهم بود ... چون دنیام رو عوض کرد. دوستایی که کتاب می خونن و با کتاب زندگی می کنن می دونن دارم چی میگم. زندگی یکنواخت من که با بازی های کامپیوتری و پلی استیشن می گذشت حالا تبدیل شده بود به دو تا دنیا : دنیای معمولی و دنیایی که هاگوارتز و هاگزمید و ... شهرهاش بودن.

هری پاتر رو تموم نکرده ... یه روز تو کتابخونه ی مدرسمون کتاب کوهستان اشباح رو پیدا کردم. فکر کردم داستان ترسناکه اما نمی دونستم که اینم یه شاهکاره دیگس. بهرحال شروع کردم و تازه فهمیدم این جلد چهارم از یک مجموعه ی دیگس ... بیخیالش شدم.

فرداش رفتم کتاب رو پس دادم و یک کتاب دیگه انتخاب کردم ... و یکی دیگه از کتابای خاطره انگیز زندگیمو پیدا کردم ... اینبار دقت کردم که حتما جلد اولش باشه و برش داشتم.

در جست و جوی دلتورا : جلد اول (جنگل های سکوت)

واای که چقد دلم برای معما های تصویری کتاب تنگ شده. چقدر دلم برای افت و خیز های داستان تنگ شده. چقدر دلم برای سه تا ماجراجوی اصلی داستان تنگ شده.

و اینجا بود که دنیاهام شد سه تا ... واقعی و هاگوارتز و دل.

این مجموعه رو با زور تموم کردم ... یه جلداییش رو مدرسه نداشت و یه جاهاییش هم به علت درس و مشق نتونستم جلو برم ... اما با افت و خیز های فراوان این مجموعه رو تموم کردم و دوباره رفتم سراغ هری پاتر.

گفتم جلد سومش رو خونده بودم که فیلم چهارم هم اومد ... به دیدن فیلم بسنده کردم و رفتم سراغ کتاب پنج ... محفل ققنوس رو از کتابخانه عمومی گرفتم و جلد اول از کتاب ششم رو هم از یه فروشگاه کتاب نزدیک بهارستان خریدم. جلد پنجم به نظر من خیلی بی مزه تر از جلدای دیگه بود ... اما بالاخره تمومش کردم و به سرعت ششم رو خوندم.

یه خاطره هم از خریدن جلد دوم از کتاب 6 دارم که خیلی بامزه اس و البته ناراحت کننده. این جلد رو گفتم محسن برام بخره که رفت جلد دومش رو از یک انتشارات دیگه خرید و جلدش به جلد کتابای دیگم نمی خورد ... خلاصه براش قاطی کردم و دعوامون شد ... آخرسر فهمیدم کارم اشتباه بود و از محسن عذرخواهی کردم.

به ادامه دادن این داستان علاقه ای ندارم. میدونم شما هم ندارید ... پس میرم سر اصل مطلب.

کلا دلیل این دو قسمت زر زر کردن این بود که بگم : من از دنیای فانتزی خودم دل نمی کنم. محسن میگه بسه فانتزی ... بیا کتابای معمولی رو هم تجربه کن ... میگه غیر از دنیای فانتزی دنیاهای دیگه ای هم وجود داره ... اما من میگم به نظر من وجود نداره ... یعنی من که نمی بینم ... یا من کورم یا اصلا وجود نداره!!


بچه هایی که فکر می کنم با وقت گذاشتن

و خوندن این دو تا مطلب اخیر من سرشون کلاه رفته

کاملا بهشون حق میدم

چون این دو تا هیچ چیز خاصی غیر از خاطره های یک آدم روانی

نبودن

ولی بازم ممنون که خوندید


بیوگرافی
اول سلام
من ذوالفقارم یا ذولی ، هر کدوم شما راحت ترید . رفتم تو 30 سال و الان 16 ساله که این وبلاگ رو دارم. من کتاب می خونم ، آهنگ گوش میدم ، فیلم می بینم ، درس می خونم ، فوتبال می بینم ، شعر میگم و هر از چند گاهی دستی به قلم می برم ...
اما بهترین کاری که تا حالا کردم ایجاد کردن این وبلاگ بوده
پس به کلبه ی درویشی من خوش اومدی رفیق

پروفایل فعال