اولا ... عذر میخوام از اینکه جواب نظراتتون رو ندادم و برای قسمت دوم داستانم دعوتتون نکردم. تقریبا از بعد از ظهر 4 شنبه ی هفته ی قبل کمی مشغله پیدا کردم و 5 شنبه و جمعه هم نبودم. دیروز هم قرار بود آپ کنم که نشد و بالاخره امروز با قسمت سوم در خدمتتون هستم.
قسمت سوم هم کامل شده و امروز میذارمش. اما جا داره اعلام کنم که به احتمال زیاد تا هفته ی بعد وقت نکنم بیام و جواب نظراتتون رو بدم. چون شاید به یه مسافرت یکی دو روزه برم (البته شاید هم نرم اما حتی اگر نرم هم نیستم چون اینترنتم قطع میشه فردا) بعدشم که جمعه برای بار دوم کنکور میدم. قسمت چهارم هم که پایان فصل اوله رو همون شنبه میذارم احتمالا.
مرسی از نظراتتون و مرسی که داستانم رو می خونید :)
نه ماه در بهشت - قسمت سوم
صحنه ی سوم - سکانس اول - لوکیشن : باشگاه زیبایی اندام - زمان : 2 ماه و 29 روز مانده به سقوط
لامپ
های فلورسنت دستگاه روشن شدند و پرتوهای فرا بنفش شروع به تابیدن کردند. کمی که
گذشت ، دمای دستگاه بالا رفت و وقتی به گرمای ثابتی رسید ثابت موند. اولش کمی
تحمل کردن گرما و بی تحرک بودن سخت بود اما
بعد از گذشت چند دقیقه عادت کردم. حدودا هفت یا هشت دقیقه گذشته بود که
پشمک از طریق ارتباط ذهنی گفت: « ذورممال تو هم گرمته؟ »
جواب
دادم :« پشمک جان این دستگاه با اشعه و گرما کار می کنه ... مشخصه که گرم میشه.»
می شد
نگرانی رو از طرز صحبت کردنش فهمید :« نه دادا ... منظورم اینه که خیلی گرمه...غیر
عادیه! »
فکر کردم
چون اولین بارشه ، کمی استرس داره. پس سعی کردم بهش کمی قوت قلب بدم :« پشمک
زیادی حساسیت نشون میدی ... از نظر من که همه چیز سره جای خودشه و هیچ مشکلی نیست.»
اما همون موقع بود که خودم هم احساس کردم دستگاه داره بیش از حد عادی گرم میشه.
- دیدی
کثافت ، دیدی من احمق نیستم؟ دستگاه بیش از حد گرم شده !
فریاد
کشیدم :« هی ... از مغز من گمشو بیرون ... کاره خیلی بدیه !!»
دوباره
از طریق ارتباط ذهنی گفت :« خفه شو و یه کاری کن. من سعی کردم از دستگاه بیام
بیرون ولی در باز نشد.»
گفتم
:« خاک بر سرت کَپَک ... یه در رو هم نمی تونی باز کنی.» و سعی کردم در را باز کنم
... اما نشد.
پشمک
داد زد :« گندت بزنن (1) .دیدی عوضی؟ دیدی درها مشکل دارن؟»
- هوووووی ... مگه نگفتم از مغزه من برو بیرون؟
صحنه ی سوم - سکانس دوم - لوکیشن : باشگاه بیلیارد
- توپ هشت رو ... می فرستمش به پاکِتِ (2)
گوشه ی چپ .
- هه
هه ... عمرا اگر نزدیکش هم برسه.
پشمک
از روی اعتماد به نفس لبخندی زد و گفت :« حالا خواهیم دید. تو فعلا سعی کن اون دو
تا توپ باقی مونده ات رو جا کنی و برسی به هشت ، بعد حرف بزن.»
از
همین کری خوندن ها خوشم می اومد. بخاطر همین خوشی های خرده ریز بود که نذاشته بودم
بره اداره. موجود عجیبی بود ... خوش مشرب ،با ادب ،باهوش،با استعداد و مهربون.
همه ی خصوصیاتی که یک فرد رو دوست داشتنی می کرد.
روی
میز خم شد تا ضربه اش رو بزنه. کمی محاسبات انجام داد ، چوبش رو برای ضربه زدن عقب
برد و گفت : « همچین محکم می زنم که حتی نتونی با چشمات توپ رو دنبال کنی.» و ضربه
رو با نهایت قدرت زد.
در اون لحظه متوجه نشدم چی شد که اون اتفاق افتاد و فرصتِ فکر کردن بهش رو هم
نداشتم چون توپ هشت داشت با سرعتی باورنکردنی به سمت صورتم می اومد.
صحنه ی سوم - سکانس سوم - لوکیشن : رستوران های زنجیره ای مک دونالدز
- چی میل دارید آقایون؟
- دو
تا چیزبرگر ،سیب زمینی سرخ کرده و دو تا بطری شرابا طهورا !
روبروی
هم نشسته بودیم. ساعت هشت شب بود و بیرون هوا کاملا تاریک شده بود. ماه می درخشید،
درخشنده تر از هر زمانی که تابحال روی زمین دیده ام. کنارش ستاره های بیشمار چشمک
می زدند. بعضی هاشون اونقدر با ترتیب جالبی کناره هم چیده شده بودند که شکل های
عجیب و غریبی درست می کردند. زمان مناسبی برای اعتراف کردن به نظر می رسید :«
امروز باید می رفتی اداره ... من مانعت شدم و حالا که دیر شده فهمیدم اشتباه
کردم.»
سعی
کرد کمی از گناه رو به گردن بگیره و منو
دلداری بده :« نه رفیق ... تقصیره منم بود .... من نباید قبول می کردم ،هر دومون
به یک اندازه مقصریم.»
- داری
کیو گول می زنی؟ همش تقصیره من بود ... اول نذاشتم بری و بعدشم که اون اتفاق
وحشتناک افتادند بازم عبرت نگرفتم و مجبورت کردم ادامه بدی.
- نخیر
... تویی که داری خودت رو گول می زنی. تو باعث اون اتفاقات نبودی .دستگاه ها دچار
نقص فنی شده بودند و اون توپ هم ... تقصیره من بود که اونقدر محکم زدمش. یادت
رفته؟ اینجا بهشته و اتفاق بدی توش نمی افته.(3)
-
اشکال کار همینجاست دیگه. اینجا بهشته و نباید اتفاقات بدی توش بیافته ... اگر
اینجوریه پس این بلاهایی که امروز نزدیک بود سره ما بیاد چی بودن؟ قبلا هرگز از
این اتفاقات نیافتاده بود. فکر کنم همش بخاطره این بود که تو امروز باید می رفتی
اداره و من نذاشتم بری. این اتفاقات هشدار بودن.
پشمک
گفت :« اینجوری فکر نکن ... بدبین نباش ... مگه خودت نگفتی خدا بخشندس؟»
جواب
دادم :« آره ... بخشندس ... بخاطره همینه که اون خطرات از بیخ گوشمون رد شدند و
بهمون آسیبی نرسید. ولی هشدار و پیامشون کاملا واضح بود . ما امروز سرپیچی کردیم و
بد تر از اون ... گناهمون رو کوچک فرض کردیم. این خودش بزرگترین گناهه.»
پشمک
گفت :« حتی اگر هم حق باتو باشه الان دیگه این حرف مهم نیست. من فردا میرم اداره و
همه چیز معلوم میشه. تو هم اینقدر عذاب وجدان نداشته باش چون امروز اونقدر ها هم
بد نبود. باید وقتی توپ داشت می اومد سمت صورتت ، قیافه ی خودت رو میدیدی.
مضحکترین قیافه ی دنیا رو گرفته بودی ... شانس آوردی "مایلی سایرس" (4)
اونجا بود که هلت بده اونطرف وگرنه الان دماغ مماغت ترکیده بود.»
- آره
... اون دختره ی دیوونه ... می گه یکی از فامیلاشون که داشته می رفته زمین بهش
گفته که قراره روی زمین خواننده و بازیگر بشه. غلط کرده با جد و آبادش. اگر مایلی
با این صدای نکره اش اون پایین خواننده بشه .... حتما منم میشم "جامی
دت" (5) و تو هالیبود بازیگر میشم. اینطوری دیگه مارال هم خوشحال میشه که پسر عمش
معروفه.
- هه
هه ... گندت بزنن دیدی گفتم امروز همچین روزه بدی هم نبوده؟ کلی خندیدیم.
- آره
... اگر از دستگاه سولاریوم نمی تونستی بیای بیرون می سوختی و شبیه این پشمک صورتی
ها می شدی...راست میگی ، امروز همچینم روزه
بدی نبود.
و واقعا هم اون روزه به نسبت فرداش روزه بدی نبود. تمامی اتفاقات بد فردای اون
روز رخ دادن.
(1) گندت بزنن تکیه کلام پشمک بود و هنوزم هست.
(2) پاکت : شش سبد روی میز بیلیارد رو پاکت می نامند.
(3) اشاره به قسمت دوم
(4) خواننده و بازیگر جوان آمریکایی
(5) اشاره به قسمت اول