((: پسری که بزرگ شد :))

اما همون پسربچه ی شوخ و شر و شور قبل باقی موند

دیوید گمل - استاد فانتزی حماسی

ذوالفقار شوقی سه شنبه دوازدهم اردیبهشت ۱۳۹۱، 14:44

دیوید گمل ، اسمش که میاد خود به خود به یاد جنگ های بزرگ و تاکتیک های جنگی هوشمندانه می افتم.تاکتیک هایی که به دقت طراحی شده اند و سرنوشت داستان رو می سازند. توصیف زیبای صحنه های جنگ و حالات قهرمانان. از اینها که بگذریم عشق و نفرت بین شخصیت ها و عقده هایی که باعث میشن انسان های معمولی قهرمان داستان بشوند ...

همه ی اینا در کتاب های دیوید گمل قابل لمسه ... زندگی در دنیای دیوید گمل دو رو داره ... یکی عشق و دیگری نفرت. در کتاب های گمل شخصیت اصلی داستان ، انسان های معصومی نیستن و مثل همه ی انسان های دیگر جایزالخطا هستن. همین باعث میشه وقتی می تونن انتقام بگیرن ، انتقام بگیرن و مثل بعضی قهرمان های دیگه ضد-قهرمان داستان رو به خدا واگذار نکنن D:

حس من به دیوید گمل سه حرفه : کاراشو دوست دارم

و این حس  هم با خوندن مجموعه هایی مثل سنگ های قدرت و شیر مقدونیه و شاهزاده ی سیاه و تولد یک قهرمان بهم دست داد. این پست هم هدیه ای به روح این استاد داستان های حماسی است.

بیوگرافی کامل دیوید گمل

ترجمه شده توسط خودم از سایت ویکی-پدیا انگلیسی

دیوید اندرو گمل ، زاده ی اول آگوست 1948 نویسنده ی مشهور بریتانیایی کتابهای قهرمان محور بود. درحالی که در دوران جوانی به روزنامه نگاری مشغول بود در سال 1984 اولین رمان رسمی خود با عنوان "افسانه" را منتشر کرد.بعد از آن زمان بین سالهای 1984 تا 2006 بیش از سی رمان نوشت که بیشتر آنها حماسی و فانتزی بودند.کتابهای او با فروش بیش از یک میلیون نسخه همچنان در سراسر دنیا به فروش می رسند.

مادرش او را که در غرب لندن و در محله ای فقیرنشین متولد شده بود تا سن شش سالگی به تنهایی بزرگ کرد و پس از آن تصمیم به ازدواج دوباره گرفت. کودگی دیوید به جنگ و دعوا با زورگیران مدرسه و یا فرار کردن از دست آنها می گذشت و او درد زخم ها و جراحات زیادی را در این درگیری ها چشید.بیشتر این تحقیر ها و اذیت و آزارها به علت حضور نداشتن پدر واقعی او بود ، اما با پافشاری پدر ناتنی اش او یاد گرفت در مقابل سختی ها ایستادگی کند. این طرز تفکر در بیشتر رمانهای گمل قابل مشاهده است.

در نوجوانی ،‌دیوید به علت تشکیل دادن یک اتحادیه ی قماربازی ، از مدرسه اخراج شد و پس از آن به کارهایی همچون کارگری و کار در کلوپ های شبانه پرداخت. تا اینکه مادرش موقعیتی برای یک مصاحبه ی کاری در روزنامه ای محلی برای او دست و پا کرد و اون از بین صد نفر شرکت کننده در این مصاحبه،به عنوان روزنامه نگار انتخاب شد.بعدا خودش اعتراف کرد دلیل این انتخاب این بود که شخصی که از او مصاحبه می گرفت غرور و گستاخی او را به حساب اعتماد به نفس او گذاشته بود.

پس از موفقیت در کار جدید اش او فرصت های شغلی مناسبی برای کار در رونامه های بین المللی همچون "دیلی میل" ، "دیلی میرور" و "دیلی اکسپرس" یافت و از این طریق توانایی خود را در زمینه نگارش پرورش داد.در همین دوران بود که برای اولین بار ازدواج کرد و صاحب دو فرزند نیز شد اما پس از چندین سال بار دیگر تصمیم به ازدواج گرفت و زندگی جدیدی با همسرش جدیدش استلا آغاز کرد که تا زمان مرگش ادامه داشت.

در سال 1970 دیوید گمل که مشکوک به بیماری سرطان بود ، برای اینکه خود را سرگرم کند و بیماری اش را از یاد ببرد شروع به نوشتن کتابی کرد که بعد از مرگش از اون به یادگار بماند. اما بعد از مشخص شدن نتایج آزمایش ها و مطمئن شدن از سلامت خود ، او کار بر روی کتاب را کنار گذاشت. سر انجام در سال 1980 یکی از دوستان دیوید که دستنوشته های او را مطالعه کرده بود او را به کارش امیدوار کرد و این مقدمه ای بر آن بود که دیوید گمل اولین رمان حماسی خود به نام "افسانه" را در سال 1984 منتشر کند.

پس از آن و در سال 1985 کتاب "پادشاه آن سوی دروازه" که ادامه ای بر کتاب اولش بود  را به دست ناشر اش سپرد و با چاپ  "وی لندر" ،  سومین جلد از مجموعه ای که "مجموعه ی درنای" نام گرفت کار خود در دفتر روزنامه را رها کرد و نویسنده ی تمام وقت شد. این تازه شروع موفقیت های این نویسنده بود و پس از آن با بیش از سی جلد کتاب به یک چهره تبدیل شد.

در سال 2006 ، در حالی که او در حال نوشتن سومین جلد از مجموعه  "تروی" بود مجبور به جراحی بای پس قلب شد. پس از چند روز او دوباره توانست با تمرین های فیزیکی به زندگی روتین بازگردد و دوباره کار بر روی آخرین رمانش را ادامه دهد. اما درست چهار روز قبل از تولد 58 سالگی اش در 26 جولای 2006 در خانه اش از دنیا رفت.او به شدت سیگار می کشید و معتقد بود ترک سیگار در توانایی او در نوشتن تاثیر منفی می گذارد.

دو هفته بعد از مراسم خاکسپاری دیوید گمل ،‌همسر او استلا گمل ،‌با ناشر مجموعه ی تروی تماس گرفت و به او گفت به کمک 70000 کلمه ای که همسرش قبل از مرگ نوشته و دستنوشته ها و یادداشتهای او ،‌تصمیم دارد آخرین کتاب مجموعه ی تروی را به اتمام برساند. و اینگونه بود که در سال 2007 جلد سوم از مجموعه ی "تروی" به نام " سقوط پادشاهان" توسط استلا گمل منتشر شد.

در ایران هم "کتابسرای تندیس" چندین کتاب از دیوید گمل منتشر کرده است که در لیست زیر به آنها اشاره کرده ام.


کتابهای فانتزی دیود گمل

Drenai Series

Legend-1984چاپ شده در ایران 

The King Beyond the Gate-1985 چاپ شده در ایران 

Waylander-1986

Quest for Lost Heroes-1990

Waylander II: In the Realm of the Wolf-1992

The First Chronicles of Druss the Legend-1993

The Legend of Deathwalker-1996

Winter Warriors-1996

Hero in the Shadows-2000

White Wolf-2003

The Swords of Night and Day-2004

Rigante series

Sword in the Storm-1999

Midnight Falcon-2000

Ravenheart-2001

Stormrider-2002

Stones of Power / Sipstrassi tales

Ghost King-1988  چاپ شده در ایران 

Last Sword of Power-1988چاپ شده در ایران 

Jon Shannow

Wolf in Shadow-1987

The Last Guardian-1989

Bloodstone-1994

Hawk Queen series

Ironhand's Daughter-1995

The Hawk Eternal-1995

Individual fantasy titles

Knights of Dark Renown-1989 چاپ شده در ایران 

Morningstar-1992

Dark Moon-1996

Echoes of the Great Song-1997چاپ شده در ایران 

Troy series

Troy: Lord of the Silver Bow-2005 چاپ شده در ایران 

Troy: Shield of Thunder-2006

Troy: Fall of Kings-2007

Greek series

Lion of Macedon-1990 چاپ شده در ایران 

Dark Prince-1991چاپ شده در ایران 

رمان های غیر فانتزی

White Knight, Black Swan-1993

 

صفحه ی دیوید گمل در ویکی پدیا فارسی رو هم ویرایش دادم و با اطلاعات کاملتر جایگزین کردم. به امید اینکه ایرانیان این نویسنده ی بزرگ رو بیشتر بشناسند.

دروازه ی کلاغ

ذوالفقار شوقی چهارشنبه بیست و چهارم اسفند ۱۳۹۰، 2:26

سلام

همون طور که قول داده بودم با نقد کوتاه و خلاصه ی داستان "دروازه ی کلاغ" اثر آنتونی هورویتس برگشتم. این کتاب رو اگه اشتباه نکنم حدودا سه هفته ی پیش خوندم و هنوز داستان و تمام خورده ریزه هاش یادمه...پس بهترین موقع همین برای آپ کردن در موردش همین الانه ...

 

Normal 0 false false false EN-US X-NONE AR-SA

بعد از خوندن کتاب های "الکس رایدر" و "گروشام گرینچ" از "آنتونی هوروویتس" ... در مورد این نویسنده احساس خوبی نداشتم - البته "گروشام گرینچ" خوب بود ولی "الکس رایدر" رو اصلا نپسندیدم. تصورم این بود که این نویسنده همه ی ایده هاش سطحی و پیش پا افتاده هستند و نویسنده با اتفاقات کوچک و یا خیلی کلیشه ای سعی میکنه داستان رو جلو ببره.

مجموعه ی "قدرت پنج نگهبان" هم از همون ایده های قدیمی استفاده می کنه ، اما به شیوه ای جدید. قهرمانان داستان نوجوان هایی هستند که از قدرت خودشون خبر ندارن (مثل گرابز گریدی و کرنل فلک و بک در "دیموناتا")  و در طی جریان هایی مستقیما به سمت دردسر میرن و مجبور میشن قدرت خودشون رو بشناسن و به کمکش دنیا رو نجات بدن. به طرز خیلی عجیبی این نوجوان ها وقتی در کنار هم قرار می گیرن قدرتشون چندین برابر میشه (درست مثل "کا-گاش" ) و یه رهبر و لیدر هم دارن که اولین نفر وارد ماجرا میشه و تا آخر در کنار بقیه می جنگه - در این مجموعه متیو فریمن و در دیموناتا گرابز گریدی. جالب اینجاست که این شخصیت اصلی پدر و مادر نداره و با یکی از اقوامش زندگی می کنه (هم هری پاتر و هم گرابز یتیم بودند).

تا اینجا ایده های قدیمی رو شرح دادم براتون ولی از اینجا به بعد نوبت میرسه به شیوه های جدیدی که این ایده ها رو دوباره جذاب کرده.

داستان رو شروع می کنی ،‌تقریبا دو-سوم از کتاب رو می خونی و هنوز دقیقا نمی دونی اوضاع از چه قراره. یعنی هوروویتس اونقدر ظریف و نکته سنج بوده که بتونه حدودا 150 صفحه تو رو دنبال خودش بکشونه و چیز زیادی از ماجرایی که قراره اتفاق بیافته لو نده. این کار خیلی سخته ... چون داستان های اینجوری اگر یکم خسته کننده بشن و زیاد سرنخ به خواننده ندن ،موفق نمی شن و خواننده وسط کتاب داستان رو رها میکنه.

دقیقا معلوم نیست قهرمان داستان چیکارس؟ جادوگره؟ موجود فضاییه؟ چیکارا از دستش بر میاد؟ چه قدرت هایی داره؟ منبع قدرتش چیه؟ آیا نقطه ضعف هم داره؟ معلوم نیست آقا و خانم گلم ... معلوم نیست!!

کتاب در کل کتاب خوبیه ... منسجم و "کلیف هنگر" ، به قول این اجنبی ها !! داستان خوب پرداخته شده و علیرغم شخصیت پردازی ضعیف ، باز هم جذابیت خاصی داره. ضمن اینکه هوروویتس از مهارت خودش در نوشتن داستان های ترسناک هم در این کتاب استفاده کرده و باعث شده داستان فضای وهم انگیزی داشته باشه. توصیه ی من این که این کتاب ارزش خوندن داره !!

خلاصه ی داستان : پسربچه ی یتیمی که با خاله و شوهر خاله اش در لندن زندگی می کند ، به علت همکاری در دزدی از یک انبار قدیمی در لندن و کشته شدن یک نگهبان بدست دوستش ، دستگیر میشود. پس از بازجویی های فراوان و اثبات بی گناهی او در قتل نگهبان ، او را به جای شش تا یک سال حبس برای شرکت در پروژه ای جدید به نام لیف به محله ی دور افتاده ای در انگلیس می فرستند تا با زندگی در منطقه ی روستایی زندگی جدیدی را شروع کند... مدت زیادی طول نمی کشد که متیو ،قهرمان داستان، متوجه می شود قیم جدید او و تمامی افراد دهکده انسان هایی عادی نیستند و مشکوک به نظر می رسند ...


فعلا خدا نگهدار

جلاد لاغر

ذوالفقار شوقی پنجشنبه بیست و نهم اردیبهشت ۱۳۹۰، 18:0

  سلام

نمایشگاه هم با تمام حواشی و اتفاقاتش اومد و رفت تا یک سال دیگه.در این دوره ی 10 روز از 14 تا 24 اردیبهشت من کلا درس خوندن برای کنکور رو گذاشتم کنار . دو تا دلیل داشت که یکیش همین نمایشگاه کتاب و دیگری امتحانات ترم دوم مدرسمون بود.تا الان 5 تا امتحان دادم که همشون رو هم با نمره ی متوسط قبول میشم.

اما این ده روز رو به خوندن کتابهای جدیدم سپری کردم و تونستم دو تا کتاب جدیدی که از نمایشگاه خریده بودم رو تموم کنم : کوکی از فیلیپ پولمن و جلاد لاغر از دارن شان.

طبق رسم وبلاگ و عادت شخصی خودم  - که بعد از اینکه کتابی رو می خونم معرفی و خلاصه اش رو براتون می نویسم – تصمیم گرفتم این دو تا کتاب رو در دو پست متوالی معرفی کنم اما بعد دیدم کوکی که داستانی 60-70 صفحه ای است رو توی چند خط میشه معرفی کرد و تموم. پس تصمیم گرفتم با یک مولتی پست بیام و دو تا کتاب رو معرفی کنم. پس اومدم ...ازتون خواهش میکنم متن مربوط به دارن شان و جلاد لاغر رو بخونید و ترا خدا نظر بدید اگه اطلاعاتی دارید منو بی خبر نذارید.

 

جلاد لاغر از دارن شان

خیلی ها با دارن شان و کتاب هایش آشنایی دارند و سرزمین اشباح یا نبرد با شیاطین رو خونده اند. اما این کتاب متفاوته. هیچ شباهتی به داستان های قبلی دارن شان نداره. از دو جهت این رو میگم. اول اینکه در این کتاب دیگه اول شخص نیست که داستان رو تعریف می کنه بلکه راوی داستان رو تعریف میکنه و دوم اینکه خبری از خشونت های زیاد و قتل عام های خونین و ترسناک  نیست.

اول کتاب نوشته ، این کتاب هم مثل کتاب های قبلی شان به مسائل نوجوانان می پردازه و شخصیت اصلی با فردی غیر پدر خودش رابطه ی عاطفی برقرار می کنه. در این کناب به ارزش های اصیل انسانی توجه بیشتری شده و اینو از بقیه ی آثار شان متمایز کرده.

اما این کتابی که انتشارات قدیانی چاپ کرده بسی سانسور شده ...! حتی اسمها که در نسخه ی اصلی عربی هستند در ترجمه طوری تغییر داده شده اند که شباهتی به اسم های عربی نداشته باشند و برای تحقق این هدف ، خبری از تلفظ انگلیسی اسامی در پایان هر صفحه نیست. در توضیح این کار اول کتاب نوشته شده :« در این اثر در مواردی بسیار اندک ، تعدیل هایی اعمال شده که صرفا به جهت رعایت هنجار های عرفی و اخلاقی جامعه ی اسلامی-ایرانی بوده و به روند داستان آسیبی نمی زند.»

اسم شخصیت اصلی جبل است اما در ترجمه جیبل نوشته شده و نام پدرش از راشد رام به رشن رام تغییر پیدا کرده ، شهری که در اصل ابوآینه بوده ، ابینیا ترجمه شده و همین طور شخصیت تل حسنی ، شده تل سانی .  اما این وسط اسم دو تاجر فریبکار و آب زیرکاه داستان که اسم های بحث برانگیزی دارند ، تغییری نکرده.

اسم های این دو شخصیت بوش و بلر است که اشاره ی مستقیمی به رئیس جمهورهای دوره های قبلی ریاست جمهوری آمریکا و انگلیس داره. اما تغییری درشون ایجاد نشده. چرا جبل بشه جیبل اون موقع بوش نشه جوش؟ چرا راشد بشه رشن ، اون  موقع بلر نشه دلر؟؟ این سیاست در تغییر اسم ها رو من که نفهمیدم ، اگه کسی فهمید بگه !

خلاصه داستان

جیبل پسرکی با رویاهای دور و دراز است گه برای تحقق آرزو هایش راهی سفری دور و دراز می شود. او در زادگاهش از موقعیتی برتر برخوردا بوده اما در این سفر پر از رنج و وحشت ، سختی هایی را تحمل می کند و در شرایطی قرار می گیرد که حتی گاهی خود را پست تر از حیوان می بیند.بارها امیدش را از دست می دهد ، از پیش گرقتن چنین سفری پشیمان می شود ، به زانو در می آید ... و دوباره قد راست می کند. اما این افت و خیر ها حاصلی دارند که نه تنها او ، بلکه هیچ یک ازاعضای خانه یا همشهری هایش هم تصور نمی کردند.


کوکی از فیلیپ پولمن

این کتاب اولین کتاب از موسسه ی کتاب های پریان است. فرزاد فربد مترجم بسیاری از آثار فانتزی این موسسه رو که وابسته به انتشارات پنجره است ، اداره میکنه و قصد داره آثار فانتزی جدید کتاب پنجره رو با عنوان کتاب های پریان عرض کنه. کل داستان در یک شب زمستانی رخ میده و کلا شباهت زیادی به کنت کارلشتاین که قبلا معرفی کردم داره.

خلاصه داستان

داستان در مورد زمان های قدیم است ، زمانی که ساعت های کوکی بزرگ ، مهم ترین ساختمان هر شهر محسوب می شدند . هر شهری برای خودش یک ساعت ساز داشت که در طول عمرش فقط یک شاگرد می پذیرفت تا جانشین اش باشد و هر شاگردی پس از پایان درس ها و آموزش هایش به عنوان اولین کار ، باید یک سازه ی جدید کوکی به ساعت شهر اضافه می کرد.

آموزش های کارل ، شاگرد ساعت ساز، تمام شده و او باید تا روز بعد سازه ی جدیدش را به ساعت اضافه کند اما او نتوانسته سازه اش رو تکمیل کنه و ...

تیک تاک تیک تاک ! بعضی داستان ها اینطوری اند. وقتی کوکشان کنی هیچ چیز نمی تواند جلویشان را بگیرد ... یک کارآموز رنجور ساعت سازی ، شوالیه ی زره پوش مکانیکی و مرگبار ، دکتر مالمنیوس شرور که بعضی معتقدند خود شیطان است... کافی است این شخصیت ها رو کوک کنی و در یک شب زمستانی پر از یخ و برف قرار بدهی تا ناگهان زندگی و داستان در هم آمیزد و ترکیب غریبی را بوجود بیاوردتا بی وقفه به مسیرش ادامه دهد. درست مثل وسیله ای کوکی ...

فعلا بای

پست ویژه نمایشگاه کتاب + عکس ها (لطفا توی نظر سنجی شرکت کنید)

ذوالفقار شوقی جمعه شانزدهم اردیبهشت ۱۳۹۰، 10:41

سلام

پارسال بود که من سه چهار روز قبل از شروع نمایشگاه یه لیست از انتشارات های مختلفی که کتابهای فانتزی چاپ می کنن نوشتم تا تو نمایشگاه گیج نشم. اما دقیقا روز اول نمایشگاه گمش کردم . بعد از تموم شدن نمایشگاه تصمیم گفتم یه کاری کنم که برای سال بعد دیگه این اتفاق نیافته و یه لیست خوب و جامع داشته باشم.

یک برگه آ۴ برداشتم و چسبوندم کنار کتابخونه ام. خلاصه هر دفعه ای که یه کتاب خوب و اتشاراتش رو پیدا می کردم توی برگه می نوشتم. از پارسال برای این روزا برنامه داشتم ... غافل از اینکه کنکور قراره این بلا رو سر من بیاره.

امسال فکر نکنم بتونم بیشتر از یه بار برم نمایشگاه و توی اون چند ساعت هم نمی تونم همه ی کتابایی که می خواستم رو تهیه کنم به همین دلیل لیستم رو خیلی کوتاه کردم. بعدش گفتم بذار بذارمش توی وبلاگ تا اگر کسی میخواد کتابای فنتزی بخره یه راهنما داشته باشه.

البته این لیست خیلی کوتاه شده و احتمالا اونایی که که کتابخون باشن بیشتر این انتشارات ها رو می شناسن. اما یه یادآوری کوچولو میتونه بهتر باشه.

 

  1. انتشارات قدیانی )بنفشه( : خیلی ها دیگه باید این  رو بشناسن چون از اولین انتشاراتی ها هست که شروع به کار برای نوجوانان کرد ، کتابای شاخص این نشر مجموعه ی ۱۲ جلدی  اشباح و ۱۰ جلدی نبرد باشیاطین و جلاد لاغر از دارن شان ، کتابای در جست و جوی دلتورا از امیلی رودا ، مجموعه ی دریای زمین از ارسولاک لوژوان و مجموعه ماجراهای ناگوار از لمونی اسنیکت هستند.
  2. انتشارات افق )کتابهای فندق( : دومین انتشارت مهمی که در زمینه ی نوجوان فعالیت می کنه از نظر من. کتابای معروف این انتشارات مجموعه ی آرتمیس فاول از این کالفر ، مجموعه آتش دزد از تری دیری ، مجموعه سیمپتیموس هیپ و مجموعه روون از امیلی رودا و ... هستند.
  3. کتابسرای تندیس : انتشارات تندیس از ابتدا کتاب های هری پاتر رو با ترجمه ویدا اسلامیه منتشر می کرد. اما کتابهای مهم دیگری هم دارند از جمله مجموعه پندراگن از دی جی مک هیل که همین ویدا اسلامیه ترجمه کرده ، مجموعه ی سنگ های قدرت که پست قبلی در موردش نوشته بودم و ...
  4. نشر در دانش بهمن : که تازگی ها بخاطر انتشار کتاب های استفنی میر معروف شده از جمله مجموعه توایلایت و میزبان.
  5. کتاب پنجره : که خیلی بی سر و صدا داره کار می کنه و بیشتر مواقع توی سالن عمومی قرار داره. مجموعه ی نیروی اهریمنی اش ، کنت کارلشتاین و کوکی از فیلیپ پولمن  ، کتاب گورستان از نیل گیمن ، هابیت از تالکین و مجموعه ی طنز هنک سگ گاوچرون از جان آر اریکسون )همه با ترجمه ی فرزاد فربد(و ...
  6. نشر موج:  انتشاراتی که با انتشار کتاب های آرمان آرین معروف شده و هنوز هم همکاری اونها با هم ادامه داره. کتاب های خوب این انتشارات مجموعه پارسیان و من و مجموعه اشوزدنگهه از آرمان آرین هستند.
  7. انتشارات بهنام و لیوسا : که فکر کنم با هم همکاری می کنند هم کتابهای فنتزی خوبی مثل مجموعه ی میراث (همون پسر اژدها سوار که فیلمش ساخته شده) از کریستوفر پاولینی و سه گانه ی جوهری از کورنلیا فونکه چاپ کرده اند.
  8. نشر زهره : که مجموعه ی وارکرفت رو ترجمه می کنه.
  9. نشر ایران بان : که مجموعه ی آلکس رایدر رو چاپ می کنه و امسال هم مجموعه ای ۴ جلدی به نام نگهبانان دروازه از آنتونی هوروویتس رو برای نمایشگاه آورده.

خب اینم از لیستک من ... امیدوارم به دردتون بخوره و برید و ازشون بازدید کنید. فعلا با اجازه ، چون من امروز از ساعت ۱ بعد از ظهر به بعد با محسن توی نمایشگاه قرار دارم و باید برم.

نظراتتون من و به کارم امیدوار می کنه .... پس یادتون نره

متاسفانه در حرکتی اشتباهی ادامه مطلب رو پاک کردم الان هم حوصله ندارم دوباره عکس آپلود کنم

داستان چسبناک

ذوالفقار شوقی سه شنبه ششم اردیبهشت ۱۳۹۰، 12:3

 

سلام امروز اومدم برای معرفی کتاب ، توضیح اضافه ای نمیدم مستقیم میرم سر اصل مطلب

...

من بهش میگم داستان چسبناک.چرا؟ چون به دستت می چسبه و نمیتونی بذاریش کنار.

داستان در دوران قدیم شکل میگیره و حدودا 5 -6 شخصیت اصلی داره که گاهی اوقات از همدیگه دور میشن و گاهی اوقات کنار همدیگه اند.راوی که داستان رو تعریف می کنه هر چند صفحه یکبار میره سراغ یکی از شخصیت های داستان و تا جای حساس با او حرکت میکنه و بعد میره سراغ یکی دیگه. اینطوریه که شما همیشه انگیزه دارید چند صفحه ی بعد رو هم بخونید وبعدش دوباره انگیزه پیدا میکنید برید جلوتر.در ضمن داستان غیر از اینکه حماسی است کاملا با روابط احساسی شخصیت ها جلو میره و باعث میشه هر فردی با هر علاقه ای که داره از کتاب خوشش بیاد.

اونطوری که پشت جلد کتاب نوشته شده ، دیوید گمل چهار جلد از این کتاب رو نوشته که اخریش زیر چاپ است. کتاب ها به ترتیب : شبح شاه ، آخرین شمشیر قدرت ، شیر مقدونیه و شاهزاده ی سیاه هستند.این کتاب ها توسط کتابسرای تندیس که بیشتر برای نوجوانان کار می کنه چاپ شده اند.

خلاصه ی کتاب اول : شبح شاه

تیورو ، شاهزاده ی ضعیف و ناتوان شهر ابوکورام در بریتانیا ، به همراه پدرش به میهمانی پادشاه کشور همسایه می روند اما آنجا با خیانت الدارد-پادشاه همسایه- مواجه می شوند و شاه هنگامی که برای شکار کنار چشمه ای رفته است به دست سربازان الدارد به قتل می رسد.

شمشیر قدرت پادشاه کنار چشمه می افتد و دستی زنانه از چشمه بیرون می آید و شمشیر را بر میدارد. تیورو و دوسرباز وفادار – ویکتورینوس و گوالچمی- از دست سوقصد کنندگان فرار می کنند. تیورو به کوهستان پناه می برد و گواچمی و ویکتورینوس  به سمت ابوکورام می روند تا خبر قتل پادشاه را هر چه زودتر به ابوکورام برسانند.

تیورو در کوهستان با لاتیا ، دختر جنگل، آشنا می شود که با پدر خوانده اش زندگی می کند و به آنها پناه می برد.چندین ماه تحت تعلیم کالین لاچ فراگ ، پدرخوانده ی لاتیا قرار می گیرد تا خود را برای جست و جوی شمشیر قدرت آماده کند.

گوالچمی و ویکتورینوس ، در تلاشی ناامید کننده برای فرار از دست سربازان الدارد ، با یک شکارچی ناقص اهل قبایل کانتی روبرو می شوند و به کمک او و افسونگر دربار ابوکورام – میدهیلین- به شهر خود می رسند ، در حالی که خبری از شاهزاده ندارند و سپاه الدارد لشکرکشی به ابوکورام را آغاز کرده است.

...

درکل این دوران بهترین دوران برای معرفی کتاب است -برای کسایی که کنکور ندارن- چون نمایشگاه کتاب نزدیکه و می توننید کتاب ها رو تهیه کنید. منم چون قول داده بودم این کتاب رو معرفی کنم ُ اومدم برای معرفی و حالا دیگه باید برم.

فعلا بای

مژده دهید یار را حین که نگار می رسد یا یه چیزی تو همین مایه ها...

ذوالفقار شوقی شنبه سیزدهم شهریور ۱۳۸۹، 20:8

سلاممم

/// حالتون چطوره بکس؟ منم به مرحمت شما خوبم. میدونم ... شورشو در اوردم دیگه ... ترشی اش هم دارم در میارم با این همه پست...مرکز آمار اعلام کرده من هر دو روز یک بار دارم آپ می کنم ... ولی خب ایندفعه مجبور بودم بیام ... میدونید چرا؟ داداش ذولی داره به مدت یک هفته میره مسافرت ،، اونم نه هر جایی ،، دارم میرم پیش امام رضا جونم.

/// بعله ... بعد از دو سال امام رضا منم طلبید ... پارسال که از طرف مدرسه داشتیم می رفتیم من نتونستم برم و خیلی ناراحت شدم اما الان دارم میرم ... یو هووووو ... دارم میام ...

/// خلاصه از مشهد چیزی خواستید ، تعارف نکنید ،، بگید براتون بیارم ... برای همتون دعا می کنم . مخصوصا سعید جون یک دعا درست درمون برات می کنم شاید به عشقت برسی ...

/// من توی مشهد حتما میرم کافی نتی جایی ، جواب نظراتتون رو میدم اما نمی تونم تا یک هفته آپ کنم.

/// بچکس گفتم امروز که دارم به مدت یک هفته آپ کردن رو تعطیل می کنم ،، هویجوری دست خالی نیام به همین خاطر یک گشتم یه چیزی توی نت پیدا کردم که خیلی باحال بود ... گفتم بهتون بگم دیگه ...

 

ZOLI

BY COLUM Mc CANN

/// بعله ... کتابم رو هم نوشتن که دیگه حسابی معروف بشم ... کالم مک کن جون دمت گرم ... خیلی باحالی.

خلاصه ی داستان : داستان در اوایل 1930 در چک اسلواکی آغاز میشه. شخصیت اصلی داستان در آن زمان دختری 6 ساله است که فاشیست ها تمامی مردمش را در روی یک برکه ی یخ زده رها می کنند و آنها رو مجبور می کنند تا بهار روی برکه زندگی کنند. با آمدن بهار یخ برکه می شکند و مردم همگی غرق می شوند...

ذولی یا زولی یا ظولی یا ضولی ،، به همراه پدر بزرگش از مهلکه نجات پیدا می کند و خودش به تنهایی خواندن و نوشتن یاد می گیرد. هنگامی که ذولی 16 ساله است جنگ پایان می یابد و ذولی به نوشتن شعر و خوانندگی روی می آورد ... اما دنیا به همین سادگی پیش نمی رود و ذولی پس از کار کردن روی بعضی از شعرهایش مورد خیانت یک مرد قرار می گیرد و دوباره بدبختی برایش آغاز می شود.

***

 /// خب چیکار کنم ؟ توی چک اسلواکی ، ذولی اسم دختره . مگه ایرادی داره؟ بیخی کالم جون هنوزم خیلی باحالا هستی.

/// خب بچکس ، من باید برم دیگه ... ساعات 8:40 تا 10:15 کلاس زبان دارم ... دیگه نمی تونم بمونم ... فردا هم یک سر میام جواب نظراتتون رو میدم و بعد دیگه راه می افتیم... دمتون گرم ... نیام ببینم هیشچکی نظر برام نذاشته ها ... دیوونه میشم...

/// در آخر چون دارم میرم یه جای زیارتی ، می خواستم ازتون بخوام اگر به هر دلیلی از دست من ناراحت شده اید یا کدورتی دارید ... الان دیگه حلالم کنید... فعلا خداحافظ تا یک هفته دیگه ...

 

به وب من و نیلوفر هم سر بزنید (به روز شده)

دختر پسر هاي آبي

 

امضا: ذولی (اون دختره نه !! خودم رو میگم ، ذوالفقار)

کتاب گورستان + ما دو نفر

ذوالفقار شوقی دوشنبه یکم شهریور ۱۳۸۹، 16:16

السلام علیک یا رفقا...

سلامممم.حالتون خوبه؟منم خوبم منمون... آقایان و خانم ها ... من و دوست خوبم نيلوفر قراره با هم يك وبلاگ تاسيس كنيم و با همكاري هم بياريمش بالا.به محض اينكه وبلاگ ساخته و به روز شد بهتون خبر ميدم.

پس از مدت ها امروز دوباره با معرفی یک کتاب اومدم. من این کتاب رو به تازگی تموم کردم و الان هم کتاب شفق رو شروع کردم به خوندن! اسم کتاب ، "کتاب گورستان" است و نویسنده اش هم نیل گیمن ، نویسنده ی آثار باحالی همچون کورالاین است...من دیگه حرفی ندارم.همینجا از همتون تشکر می کنم به خاطر نظرات قشنگتون و امیدوارم بتونم جبرانشون کنم.

امضا هم همینجا می کنم که دیگه آخر مطلب چیزی از خودم ننویسم ...

آقا ذوالفقار گرگنما

کتاب گورستان

همه ی شما حتما انیمیشن کورالاین رو دیده اید و حتما ازش لذت برده اید.فضای وهم انگیز و گاهی اوقات ترسناک داستان رو یادتون میاد؟ به نظرتون او ضا رو انیماتور ها یا کارگردان بوجود آورده اند؟جواب من قبل از خواندن کتاب گورستان ، بلی بود.اما وقتی فضای کتاب گورستان رو تجسم کردم متوجه شباهت هایی بین شان شدم و فهمیدم خلق اینگونه فضا ها فقط از دست نویسنده ای همچون نیل گیمن ساخته است.

 

خلاصه داستان

کتاب گورستان در مورد یک خانواده یا بهتر بگم ، کوچکترین عضو آن خانواده یعنی پسرکی یک ساله است.مردی ناشناس ، شبانه پدر و مادر و خواهر بزرگتر پسرک رو می کشد و بدنبال تمام کردن ماموریت خودش است. اما پسر که تازه راه رفتن یاد گرفته ، به طرزی کاملا اتفاقی ، از خانه خارج میشود و وارد گوستان نزدیک خانه شان می شود.قاتل به دنبال او تا گورستان می رود اما کودک را پیدا نمی کند.

پسرک در گورستان با ارواح مردگان ملاقات می کند و دو نفر از آنها او را به فرزند خواندگی قبول می کنند ، اسمش رو نوبادی (به معنی هیچکس) می گذارند و او را پرورش میدهند تا اینکه باد (مخفف نوبادی) به سن 14 سالگی می رسد و از قضیه ی مرگ والدین اش با خبر می شود و متوجه می شود قاتل هنوز هم بدنبال کشتن اوست ....

مشخصات

کتاب با ترجمه فرزاد فربد در نشر پنجره چاپ شده و من در نمایشگاه کتاب به توصیه خود مترجم خریدمش و البته پشیمون نشدم.

فلیپ پولمن و کنت کارلشتاین اش

ذوالفقار شوقی جمعه بیست و دوم مرداد ۱۳۸۹، 23:12

اولش با خوندن یادداشت نویسنده توی ذوقم خورد.فکر کردم 4000 تومان پول رایج مملکت رو با خریدن یک کتاب داستان آبکی ، ریختم توی جیب مسئولان نشر پنجره.اینقدر خورده بود توی ذوقم که حتی یادم رفت سلام کنم....

سلام

واقعا از محبت های همه ی دوستهای گلم و نظرهای داغتون کمال تشکر رو دارم و از دور براتون دست تکون می دم(اینجاش سبک عمو پورنگ شد...ببخشید دیگه) در کل دمتون گرم (اینجاش کاملا به سبک خودم شد) بریم سر موضوع اصلی....

فیلیپ پولمن ، نویسنده ی انگلیسی و خالق مجموعه ی "نیروی اهریمنی اش" در یاداشتش نوشته بود:

 

      «وقتی معلم مقطع راهنمایی بودم ، یکی از کارهایی که هر سال می کردم نوشتن و تهیه ی یک تئاتر مدرسه ای بود.اولین نمایشنامه ای که کتابش رو منتشر کردم ، در واقع سومین نمایشنامه ای بود که نوشته بودم و همین "کنت کارلشتاین" بود.»

 

بعله ... امروز قراره کتاب "کنت کارلشتاین" رو بهتون معرفی کنم.با خواندن این نوشته به خودم گفتم:«داش ذولی...خورد پس یقت! این که کتاب نیست نمایشنامه است.» بعد ادامه ی یادداشت رو خوندم.

 

      «در "کنت کارلشتاین" می خواستم یک مسابقه ی تیر اندازی داشته باشیم ، پس داشتیم.می خواستم یک جعبه ی جادویی داشته باشیم با انواع دستگیره ها و بخش های مخفی و چیز هایی که با کشیدن یک نخ مثل برق بیرون بیاید ، پس یکی ساختیم.می خواستم دو پلیس کمیک داشته باشیم که سر در گم شوند و یکدیگر را بازداشت کنند ، می خواستم عفریت شکارچی در حلقه ای از آتش ظاهر شود ، می خواستم اشباحی در یخچال طبیعی داشته باشیم ، پس همه ی اینها را وارد کار کردیم.»

 

یکم بیشتر علاقه مند شدم که ببینم اینایی که این داره میگه چی هستن اما هنوزم یک ذره احساس حماقت رو داشتم.به خوندن ادامه دادم...

 

     «در سالی که "کنت کارلشتاین" روی صحنه رفت گروه واقعا مستعدی داشتیم.هیچوقت بازی با نبوغ بن براندون ، بازیگر نقش دکتر کاداورتسی را فراموش نمی کنم.یک جا باید طنابی را می کشید و از جعبه ی جادویی عروسکی کوچک پرواز کنان بیرون می آمد و با وزوزی بلند در صحنه به پرواز در می آمد.در اجرای آخر ، او نخ را کشید و هیچ اتفاقی نیافتاد ، پس با جسارت رو کرد به تماشاگران و گفت:"البته به چشم احمق ها کاملا نامرئی است"»

 

این جاش احساس کردم اگر من هم اونجا بودم اون عروسک رو به علت حماقت نمی دیدم.مقدمه ای ناامید کننده بود،نمایشنامه ای که به کتاب تبدیل شده باشه از نظر من جذابیتی نداره و این حس بد با شروع بد داستان در دو صفحه ی اول(فقط در همین دو صفحه ، بعدا خیلی بهتر شد) خیلی زیاد تر شد.

اما بعد حداقل برای اینکه پولم هدر نرفته باشه،داستان رو خوندم و کم کم نظرم عوض شد.کتاب از سه بخش مجزا تشکیل شده بود ، ابتدا بخشی از زبان شخصیت اصلی (درست مثل کتاب نیروی اهریمنی اش دختر بود) تعریف می شد و دقیقا شش فصل به همین منوال پیش می رفت و هیلدی کلمار ، کنیزک جوان قصر کارلشتاین ،داستان رو بازگو می کرد.اما در صد صفحه ی بعد ، هر فصل را یکی از شخصیت هایی که در داستان نقش بسزایی داشتند ، تعریف می کردند.

این یعنی ماجراهایی که خودتون باید در مغز مبارک مرتبشون کنید و سیر کلی داستان رو بفهمید تا در سه فصل آخر و در بخش سوم ، دوباره هیلدی داستان رو تعریف کنه و به سرانجام برسونه.خلاصه ی داستان رو بخونید لطفا...

***

کنت کارلشتاین تنها فامیل در قید حیات دو دختر کوچک به نام های لوسی و شارلوت است که مدت ها پیش با زامیل ، جادوگر شکارچی، عهدی بسته و باید برای او قربانی کند.بزودی موعد قربانی کردن فرا می رسد و کنت تصمیم می گیرد با قربانی کردن این دو دختر ، هم از نگهداریشان فارق شود و هم از خشم زامیل در امان بماند.اما در این بین کنیز 14 ساله ی قصر ، هیلدی،از این تصمیم شریرانه با خبر می شود و ...

***

در هر صورت داستانی بامزه بود همراه با لحظاتی که انسان رو کاملا از رهایی شخصیت ها از دست آدم بدها ناامید می کرد و سپس اونا رو به طرز شگفت انگیزی از مهلکه فراری می داد.من با خواندن این کتاب فهمیدم می توان با یک موضوع ساده داستانی پر کشش و جذاب خلق کرد.

در ادامه قصد دارم بگم از همتون بخاطر باحالی مفرط منمونم و خوشحالم که یک بار دیگر در خدمتتون بودم.بازم منتظر نظراتتون می مونم و امیدوارم با این نظرات گلتون منو از ایراد و اشکال وبلاگ با خبر کنید.

امضا:آقا داداش ذولی گرگنما (تراوین رو ترک کردم اما از این لقب هنوزم خوشم میاد)

جان کریستوفر

ذوالفقار شوقی چهارشنبه سیزدهم مرداد ۱۳۸۹، 12:14

نایس

حالتون چطوره؟ خوبین؟ چطوری ؟چی کار میکنی ؟ چه حال ؟ چه خبر؟ من خودم که خبری ندارم جز اخبار تقریبا تلخ ... خب ... آخه دیگه چی تلخ تر از اینکه مدرسه ها برای ما شروع شد.بعله شروع شد و ما هم باید به خرخوانی بیافتیم که مانند سال گذشته گند نزنیم ، اینبار کنکور در پیش است.غول بزرگ داره بهم نزدیک میشه. به همه ی کنکور نودی ها تسلیت میگم که داره وقتش میشه.ولی بی خیال بریم سر موضوع اصلی...

آقایون خانوما امروزم اومدم با یک موضوع مرتبط با موضوع اصلیم ... کتاب.(قبول دارین کتاب نو چه بوی خوبی داره؟)

یعنی الان بوی کتاب میاد از وبم.واو ... خیلی هم نایس.

خانوما و و آقایون امروز با معرفی یک نویسنده و کتاباش اومدم ، که اگر فانتزی و تخیلی رو دنبال می کنین حتما اونم می شناسین.امروز میخوام در مورد "جان کریستوفر" و آثارش صحبت کنم که مطمئنا اسمشون رو قبلا شنیده اید.من با سه گانه ی "شمشیر ارواح" با این نویسنه ی کلاسیک آشنا شدم که خیلی هم منو جذب کرد چون به نظرم موضوع جدیدی داشت.

معمولا کتاب های کریستوفر در آینده اتفاق می افتند اما چه آینده ای؟الان بهتون میگم.این نویسنده در بیشتر کتاباش آینده ای بدون ماشین آلات رو به تصویر کشیده.یعنی آینده ای که انسان ها فهمیده اند زندگی شان با ماشین ها نابود می شود و تمام آنها را کنار گذاشته اند و هر کس از ماشین ها صحبت کند ، گناهکار محسوب می شود.

تا حالا که من یک مجموعه و یک تک کتاب از کریستوفر خوندم جفتش در این مورد بوده ، در سه گانه ی "شمشیر ارواح" که توسط انتشارات قدیانی هم چاپ شده و کتاب "غروب شیاطین" (نشر چشمه) این موضوع انقراض ماشین ها ، موضوع اصلی داستان است.

در هر صورت سه گانه "شمشیر ارواح" برای من یه تجربه ی جدید بود،این کتاب رو من دو سال پیش خوندم . اما در نمایشگاه امسال که کتاب "غروب شیاطین" رو خریدم ، دوباره یاد جان کریستوفر کردم و حاصلش اینی شد که الان دارید می خونید.در پایین یک بیوگرافی کوتاه در مورد کرستوفر می خونید...

***

جان کریستوفر

نام اصلیش ساموئل یود است.در 16 آوریل 1922 در نوزلی لنکشایر در انگلستان متولد شد اما در 10 سالگی به همراه خانواده اش به همپشایر نقل مکان کرد.از کودکی شیفته ی کتب علمی تخیلی بوده و در نوجوانی نشریه ای آماتوری منتشر می کرده.در 16 سالگی در یکی از دفاتر دولت محلی مشغول کار شد و چهار سال بعد در دوران جنگ به ارتش پیوست.

بعد از تمام شدن جنگ بمدت نه سال در یک اداره کار می کرد و در این مدت 10 رمان برای بزرگسالان و نوجوانان منتشر کرد.در سال 1956 هم با توجه به موفقیت کتاب "مرگ چمن" شغلش رو رها کرد و نویسنده ای تمام وقت شد.در سال 1967 اولین رمان علمی تخیلی اش برای نوجوانان منتشر شد.این کتاب "کوههای سفید" نام داشت و بدنبال آن دو کتاب "شهر طلا و سرب" و "برکه ی آتش" که به «سه گانه ی سه پایه ها" معروفند ، برای او شهرت و اعتباری بیش از پیش به ارمغان آورد.بعد از این سه گانه تمام کتاب هایش را برای نوجوانان منتشر کرد که مهم ترین آنها عبارتند از:

سه گانه ی شمشیر ارواح :: "شهریار آینده" ، "آن سوی سرزمین های شعله ور" و "شمشیر ارواح"

"جک جنگلی"

"نگهبانان"

"غارهای فراموشی"

***

خب امیدوارم از مطلب امروزم خوشتون امده باشه و می خواستم از بدقولی ام واینکه دیر به دیر آپ می کنم و جواب نظراتتون رو دیر میدم عذرخواهی کنم.چندین مشکل دارم که یکی از از اونها دسترسی نداشتن به اینترنت در خونه هست و بقیه اش هم درسی هستند.تازه سه روز پیش یه خبری در مورد تیلور سویفت و تیلور لانتر توی خود بلاگفا تایپ کردم که به اشتباه صفحه رو بستم و همش از بین رفت ... می تونید تصور کنید که چقدر دردناکه؟

مودمم سوخته و فعلا میخوام ببینم یک مودم بخرم یا یهویی یک وایمکسی چیزی بگیرم.ازتون ممنونم که باهام همراه بودید.منتظر نظرات داغتون هستم.

امضا : ذولی

آرتمیس فاول و معمای زمان

ذوالفقار شوقی سه شنبه بیست و دوم تیر ۱۳۸۹، 20:44

سیلام

حالتون خوبه دیگه ... این که معلومه اگر خوب نبودید که الان اینجا توی وب من اینو نمی خوندید که. پس سلامتید. آقایون خانوما برای امروز یه سری برنامه داشتم و خیلی هم موضوع داشتم که در موردشون بنویسم.

باورتون میشه؟ از بین موضوعات قرعه کشی کردم و رسیدم به اینی که الان دارم می نویسم براتون ؟

خب شاید باورتون نشه ، ولی بهرحال این اتفاق افتاده و حاصل کار اینی شده که الان دارید می خونید. امروز میخوام یکم به هدف اصلی ساخت این وبلاگ برگردم. یعنی میخوام این پست رو به کتاب و داستان اختصاص بدم. چون موضوع کمی هم طولانیه ، سخن کوتاه می کنم و میرم سر اصل مطلب ...

آرتمیس فاول و معمای زمان:

منده  یکی-دو  روزی هست که کتاب ششم آرتمیس فاول رو تموم کردم و واقعا به نظرم جالب اومد که در موردش توضیح بدم.

خب ، این کتاب مطمئنا برای افراد فانتزی خون (یعنی کسانی که کتب فانتزی رو دنبال می کنن) شناخته شده است. کل مجموعه در مورد پسرکی 10 ساله است که با اینکه 8 سال از زندگیش رو در کتاب مطالعه می کنیم ، فقط 5 سال بزرگتر شده.(چون توی کتاب مهاجران گمشده – کتاب پنجم- به مدت سه سال از زمان معمول خارج میشه و بزرگتر نمیشه).

قهرمان اصلی داستان آرتمیس فاول است که به کمک دوستان ماورالطبیعه و البته محافظ مورد اعتمادش باتلر ، با دشمنانشون که بعضی وقت ها مشترک هستن ، دست و پنجه نرم می کنند.

فقط میخواستم یه توضیحاتی در مورد کتاب ششم بدم ، همین!

خدمت طرفداران فانتزی و بخصوص آرتمیس فاول جوان باید عرض کنم که اینبار آرتمیس باید با خودش دست و پنجه نرم کنه. اما فقط هم خودش نیست!

مادر آرتمیس به یک بیماری لاعلاج مبتلا شده که سالها قبل در دنیای جن و پری ها موسوم بوده و کلی هم قربانی گرفته اما بعد به کمک شیره ی مغزی یک نوع میمون (لمور) و تحقیقات اوپال کوبویی (یکی از یزرگترین دشمنان آرتمیس و سروان هالی شورت) در گذشته ریشه کن شده بوده. اما حالا علایم بیماری در مادر آرتمیس مشاهده میشه ولی نسل لمور ها منقرض شده و البته اوپال کوبویی هم توی زندان بسر میبره.ماجرا اینطور بر میگرده به بچگی های آرتمیس که خود آرتمیس ،  8 سال پیش آخرین میمون لمور رو از بین برده.

حالا آرتی و سروان شورت برمیگردن به گذشته تا اون لمور رو از دست آرتمیس 10 ساله نجات بدن. آرتمیس 10 ساله ، در چند مرحله اونها رو شکست میده و در آخر ، دست از دنبال کردنشون بر میداره . با کش و قوس های فراوان و ماجراهایی خفن ، آرتمیس بزرگتر متوجه میشه که اوپال کوبویی ، 8 سال پیش هنوز زندانی نشده و یک نقشی در انقراض این حیوانات داره. حالا فهمدید چرا گفتم فقط خودش نیست؟ چون اوپال که همیشه دشمن سرسختی بوده هم  دنبال اون لموره می گرده...

بقیه اش هم خودتون بخونید تا جذابیت داستان از بین نره.

 

 

خلاصه خانم ها و آقایون فاولی ... این کتاب هم مثل کتاب های قبلی آرتمیس فاول ، جذابیت های خاص خودش رو داره که در 150 صفحه آخر کتاب به اوج خودشون میرسن. به طوری که من این 150 صفحه رو یک ساعته بدون هیچ توقفی خوندم و تموم کردم.

بهرحال خوشحالم که اینبار یک مطلب مربوط به موضوع وبلاگ یعنی کتاب و کتاب خوانی داشتم. نظر یادتون نره فانتزی ها و غیر فانتزی ها.از همه ی بچه هایی که نظر داده بودند هم متشکرم. امیدوارم این وبلاگ همین طور بازدید های بیشتری داشته باشه.

 

ذوالفقار گرگنما (تراوین لعنتی!)

بیوگرافی
اول سلام
من ذوالفقارم یا ذولی ، هر کدوم شما راحت ترید . رفتم تو 30 سال و الان 16 ساله که این وبلاگ رو دارم. من کتاب می خونم ، آهنگ گوش میدم ، فیلم می بینم ، درس می خونم ، فوتبال می بینم ، شعر میگم و هر از چند گاهی دستی به قلم می برم ...
اما بهترین کاری که تا حالا کردم ایجاد کردن این وبلاگ بوده
پس به کلبه ی درویشی من خوش اومدی رفیق

پروفایل فعال