((: پسری که بزرگ شد :))

اما همون پسربچه ی شوخ و شر و شور قبل باقی موند

نمایشگاه کتاب،محلی برای گذراندن 15 روز از زندگیم

ذوالفقار شوقی سه شنبه پنجم اردیبهشت ۱۳۹۱، 1:28

پ.ن :‌ بارسلونا دیشب هم با تساوی 2-2 با چلسی در خانه اش از چمپیونز لینگ حذف شد ... دوران این تیم به سر اومده

×××

سلام...چون سلامتی میاره


چه فرصتی از این بهتر که وبم رو به روز کنم؟ ها؟ راست نمیگم؟ چه بهونه ای بهتر از نمایشگاه کتاب ؟

من که میگم هیچی ... هیچ بهونه ای بهتر از این اتفاق بزرگ نیست ، مخصوصا برای یه وبلاگ که بیشتر کارش معرفی کتاب باشه.

اما ... اینبار نمایشگاه برای من مثل هر سال نخواهد بود. امسال من دیگه با شوق و ذوق بلند نمی شم روز اول بکوبم برم اونجا و هر چی پول دارم بریزم به پای انتشاراتی ها ،‌نه شک دارم که این کار رو بکنم ... حتی امکان داره امسال از نمایشگاه متنفر هم بشم ... چرا؟ چون امسال رو باید توی نمایشگاه زندگی کنم.

بله درست شنیدید ... من امسال غرفه داره یک انتشارات هستم (که البته کتاباش به درد خودم نمیخوره) انتشارات واحه با هزار امید و آرزو امسال غرفه اش رو به من واگذار کرده و من امسال قراره ده عنوان کتاب سید مرتضی آوینی رو بدم دست مردم !!!!!!!

در طول این مدت ... سعی میکنم ارتباط مستقیمی از نمایشگاه و از طریق وبلاگم با شما دوستان عزیز داشته باشم و از حال هوای اونجا براتون بگم ... البته سعی میکنم ... 


اِوا ... دیگه حرفی برای گفتن ندارم !! چه بهونه ی مسخره ای برای به روز کردن گیر اوردم هاااا ... نمایشگاه کتاب ... یکی نیست بهم بگه آخه ابله کی نمایشگاه کتاب رو به عنوان بهونه انتخاب می کنه ... نه ... میخوام ببی....


 ... فعلا بای


كنكور نود و عرفان

ذوالفقار شوقی سه شنبه سی ام شهریور ۱۳۸۹، 12:55

هی

سلام

     یه سلام ویجه پس از مدتی غیبت به همه ی بروبچ بامرام ، به آبجی ها ، داداشا ، خانما ، آقایون ، دخترا ، پسرا و کلا  همه ی بکس گل.

     می دونید ... من خیلی از دست خودم ناراحتم . آخه ... دیگه نمی تونم مثل قبلا بیام و همیشه به روز باشم.تا چند وقت هم همین اوضاع ادامه پیدا خواهد کرد.بابا من الان باید واسه کنکور درس بخونم که از بقیه عقب نیافتم . الان من جو گیر شدم دارم درس می خونم. وگرنه من اصلا فکر نمی کردم اینقدر وقت برای درس بذارم.

     دیدم دوستام همیچین دارن درس می خونن که کم مونده فیلسوپ بشن من جا بمونم. اینجوری شد که برای فرار نرکدن از درس صبح ها تا شب خودم رو توی کتابخونه زندانی می کنم.

     اگر دیر میام ، اگر در دسترس نیستم ، اگر در دادن جواب نظراتتون کوتاهی کرده ام ... به بزرگی خودتون ببخشید.

     اما به خودم و شما قول شرف میدم که لااقل هر دو روز یکبار بیام و به همتون سر بزنم.

     تو چند وقتی هم که همه میرن مسافرت و اینا ، چند تا از بچه ها خیلی وقته نیستند ، دلمون براشون تنگ شده ... به اصطلاح خودم این مدت بعد از ماه رمضان ، دوران کسادی بازدید کننده است.

     راستی من توی این مدت کتاب خوندن رو رها نکردم و همین الان "خسوف" رو تموم کردم . بذارید نظر کامل خودم رو بهتون بگم :

     این بلای خیلی احمق و حال بهم زنه ... از اون ور میره به ادوارد می چسبه ، بعد میاد اینور یادش می افته عاشق جیکوب بلک هم هست. دختره ی زشت چطور میتونه همچین کاری رو با این دوتا بکنه ، مخصوصا جیکوب جونم. تازه فیلمش رو هم دیدم که دیگه خسوف رو تکمیل کنم ... تیلور لاتنر جونم توی این فیلم خیلی خوش هیکل تر و خوشتیپ تر شده ها ... !

     خیلی حرف زدم ... سر خودم رفت ... اما بذارید لااقل یه کار مثبت در این پستم انجام بدم و یکی از بزرگترین اتفاق های رپ فارسی رو بهتون معرفی کنم ...

     بالاخره پس از دو سال آلبوم جدید "عرفان" به نام "همیشگی" به بازار اومد که می تونید در سایت www.1.rapfa27.com  یا www.rapfa29.com  یا www.mp3persia.biz  دنلودش کنید.

     به طور مستقیم تر از این لینک دانلود آلبوم استفاده کنید

     من خودم ترک های "شستم اشکامو" ، "چار دست و پا"  و "باید" رو خیلی دوست دارم چون خشایار جون توشون همکاری کرده. کلا اونقدر اسم خشی رو دوست دارم که تصمیم گرفتم اسم گل پسر بابا رو هم بذارم خشایار !!!

     البته بگم که این ترک ها خانوادگی نیست ولی بقیشون مناسب تر هستند.

     تا دفعه ی بعدی دلم براتون تنگ میشه بخدا ... یه چیزی نوشتم که بعدا براتون بذارم (یادم بندازید)

     فعلا بای تا های دوستتون دارم بکس

    امضا: ذوالفقار

مژده دهید یار را حین که نگار می رسد یا یه چیزی تو همین مایه ها...

ذوالفقار شوقی شنبه سیزدهم شهریور ۱۳۸۹، 20:8

سلاممم

/// حالتون چطوره بکس؟ منم به مرحمت شما خوبم. میدونم ... شورشو در اوردم دیگه ... ترشی اش هم دارم در میارم با این همه پست...مرکز آمار اعلام کرده من هر دو روز یک بار دارم آپ می کنم ... ولی خب ایندفعه مجبور بودم بیام ... میدونید چرا؟ داداش ذولی داره به مدت یک هفته میره مسافرت ،، اونم نه هر جایی ،، دارم میرم پیش امام رضا جونم.

/// بعله ... بعد از دو سال امام رضا منم طلبید ... پارسال که از طرف مدرسه داشتیم می رفتیم من نتونستم برم و خیلی ناراحت شدم اما الان دارم میرم ... یو هووووو ... دارم میام ...

/// خلاصه از مشهد چیزی خواستید ، تعارف نکنید ،، بگید براتون بیارم ... برای همتون دعا می کنم . مخصوصا سعید جون یک دعا درست درمون برات می کنم شاید به عشقت برسی ...

/// من توی مشهد حتما میرم کافی نتی جایی ، جواب نظراتتون رو میدم اما نمی تونم تا یک هفته آپ کنم.

/// بچکس گفتم امروز که دارم به مدت یک هفته آپ کردن رو تعطیل می کنم ،، هویجوری دست خالی نیام به همین خاطر یک گشتم یه چیزی توی نت پیدا کردم که خیلی باحال بود ... گفتم بهتون بگم دیگه ...

 

ZOLI

BY COLUM Mc CANN

/// بعله ... کتابم رو هم نوشتن که دیگه حسابی معروف بشم ... کالم مک کن جون دمت گرم ... خیلی باحالی.

خلاصه ی داستان : داستان در اوایل 1930 در چک اسلواکی آغاز میشه. شخصیت اصلی داستان در آن زمان دختری 6 ساله است که فاشیست ها تمامی مردمش را در روی یک برکه ی یخ زده رها می کنند و آنها رو مجبور می کنند تا بهار روی برکه زندگی کنند. با آمدن بهار یخ برکه می شکند و مردم همگی غرق می شوند...

ذولی یا زولی یا ظولی یا ضولی ،، به همراه پدر بزرگش از مهلکه نجات پیدا می کند و خودش به تنهایی خواندن و نوشتن یاد می گیرد. هنگامی که ذولی 16 ساله است جنگ پایان می یابد و ذولی به نوشتن شعر و خوانندگی روی می آورد ... اما دنیا به همین سادگی پیش نمی رود و ذولی پس از کار کردن روی بعضی از شعرهایش مورد خیانت یک مرد قرار می گیرد و دوباره بدبختی برایش آغاز می شود.

***

 /// خب چیکار کنم ؟ توی چک اسلواکی ، ذولی اسم دختره . مگه ایرادی داره؟ بیخی کالم جون هنوزم خیلی باحالا هستی.

/// خب بچکس ، من باید برم دیگه ... ساعات 8:40 تا 10:15 کلاس زبان دارم ... دیگه نمی تونم بمونم ... فردا هم یک سر میام جواب نظراتتون رو میدم و بعد دیگه راه می افتیم... دمتون گرم ... نیام ببینم هیشچکی نظر برام نذاشته ها ... دیوونه میشم...

/// در آخر چون دارم میرم یه جای زیارتی ، می خواستم ازتون بخوام اگر به هر دلیلی از دست من ناراحت شده اید یا کدورتی دارید ... الان دیگه حلالم کنید... فعلا خداحافظ تا یک هفته دیگه ...

 

به وب من و نیلوفر هم سر بزنید (به روز شده)

دختر پسر هاي آبي

 

امضا: ذولی (اون دختره نه !! خودم رو میگم ، ذوالفقار)

یک گله و یک دعوت

ذوالفقار شوقی جمعه پنجم شهریور ۱۳۸۹، 15:23

سلاممممممممممم

سلام بکس باحال و بامرام...حالتون چطور بیده؟ انشاالله هر جا هستید خوب و خش و خرم باشید...نماز روزه هاتونم قبول و دم افطاری ما رو هم دعا کنید به یه جایی برسیم.

یک گله...(گله به معنای شکایت نه به معنای گلّه ی گوسفند و اینا ...)

یک زمانی در دوران راهنمایی...یک دوستی داشتیم که خیلی با مرام بود...با همدیگر توی گروه تئاتر مدرسه عضو بودیم و با همدیگه بر می گشتیم خونه...با همدیگه کلی حرف می زدیم و می رفتیم خونه ی همدیگه تا با همدیگه پلی استیشن یک بازی کنیم...با همدیگه کل کتاب های کتاب خونه ی مدرسه رو خوندیم و شدیم دو تا آدم دیوونه ی کتاب...با همدیگه (البته من یکم دیرتر) دو تا وبلاگ ساختیم و سر یک سری مطالب سری سر یک نفر دیگه با هم دعوامون شد...و بالاخره با هم قهر کردیم ...

دیگه هیچ کدوم از اون کارای باحال رو با همدیگه نمی کردیم...حداقل من خیلی تنها شده بودم...وقتی با همدیگه آشتی کردیم . من دوباره شدم همون ذوالفقار و اونم دوباره شد همون محسن قبلی....

سوم راهنمایی که تموم شد ... ما دیگه با همدیگه نمی رفتیم مدرسه ... هر کدممون رفتیم به یک مدرسه ی دیگه...از هم جدا شدیم اما باز هم دوست موندیم ... الان 4 سال هم از اون موقع می گذره و ما هنوز هم  رفیق هستیم....هنوزم بعضی وقتا با همدیگه میریم نمایشگاه کتاب و با همدیگه می خندیم و کتاب می خریم و می خوریم و کیف می کنیم ...

اما همین آقا محسن نیدونم به چه دلایلی الان چند وقته که نیومده بهم سر بزنه...نمی دونم درگیر درس و مدرسه اس یا داره طاقچه بالا میذاره یا هر چیز دیگری ... اما خیلی وقته نیومده به وبلاگم... بخاطره همین اومدم ازش گله گی کنم و بگم : این رسمش نیست آقا محسن...

یک دعوت … (متفاوت ترین فیلم ابراهیم حاتمی کیا)

من و نیلوفر در بلاگفا با هم یک وبلاگ تاسیس کرد و اسمش رو گذاشتیم "دختر پسرای آبی" موضوع اصلی وبلاگ ما هیچ چیز نیست...البته نمی تونم بگم که اسمش از استقلالی بودنمون نشات نگرفته ... بهرحال ما جفتمون استقلالی هستیم و به همین دلیل اسممون رو آبی انتخاب کردیم اما در واقع موضوع اصلیمون استقلال نیست...از همتون منمون میشم که بهمون سر بزنید و خوشحالمون کنید........

www.zoli-niloo.blogfa.com

werewolf

کتاب گورستان + ما دو نفر

ذوالفقار شوقی دوشنبه یکم شهریور ۱۳۸۹، 16:16

السلام علیک یا رفقا...

سلامممم.حالتون خوبه؟منم خوبم منمون... آقایان و خانم ها ... من و دوست خوبم نيلوفر قراره با هم يك وبلاگ تاسيس كنيم و با همكاري هم بياريمش بالا.به محض اينكه وبلاگ ساخته و به روز شد بهتون خبر ميدم.

پس از مدت ها امروز دوباره با معرفی یک کتاب اومدم. من این کتاب رو به تازگی تموم کردم و الان هم کتاب شفق رو شروع کردم به خوندن! اسم کتاب ، "کتاب گورستان" است و نویسنده اش هم نیل گیمن ، نویسنده ی آثار باحالی همچون کورالاین است...من دیگه حرفی ندارم.همینجا از همتون تشکر می کنم به خاطر نظرات قشنگتون و امیدوارم بتونم جبرانشون کنم.

امضا هم همینجا می کنم که دیگه آخر مطلب چیزی از خودم ننویسم ...

آقا ذوالفقار گرگنما

کتاب گورستان

همه ی شما حتما انیمیشن کورالاین رو دیده اید و حتما ازش لذت برده اید.فضای وهم انگیز و گاهی اوقات ترسناک داستان رو یادتون میاد؟ به نظرتون او ضا رو انیماتور ها یا کارگردان بوجود آورده اند؟جواب من قبل از خواندن کتاب گورستان ، بلی بود.اما وقتی فضای کتاب گورستان رو تجسم کردم متوجه شباهت هایی بین شان شدم و فهمیدم خلق اینگونه فضا ها فقط از دست نویسنده ای همچون نیل گیمن ساخته است.

 

خلاصه داستان

کتاب گورستان در مورد یک خانواده یا بهتر بگم ، کوچکترین عضو آن خانواده یعنی پسرکی یک ساله است.مردی ناشناس ، شبانه پدر و مادر و خواهر بزرگتر پسرک رو می کشد و بدنبال تمام کردن ماموریت خودش است. اما پسر که تازه راه رفتن یاد گرفته ، به طرزی کاملا اتفاقی ، از خانه خارج میشود و وارد گوستان نزدیک خانه شان می شود.قاتل به دنبال او تا گورستان می رود اما کودک را پیدا نمی کند.

پسرک در گورستان با ارواح مردگان ملاقات می کند و دو نفر از آنها او را به فرزند خواندگی قبول می کنند ، اسمش رو نوبادی (به معنی هیچکس) می گذارند و او را پرورش میدهند تا اینکه باد (مخفف نوبادی) به سن 14 سالگی می رسد و از قضیه ی مرگ والدین اش با خبر می شود و متوجه می شود قاتل هنوز هم بدنبال کشتن اوست ....

مشخصات

کتاب با ترجمه فرزاد فربد در نشر پنجره چاپ شده و من در نمایشگاه کتاب به توصیه خود مترجم خریدمش و البته پشیمون نشدم.

تیلور+تیلور(عکس ها به ادامه مطلب اضافه شد)

ذوالفقار شوقی یکشنبه هفدهم مرداد ۱۳۸۹، 20:51

سلام بچه ها...!

به درخواست لردلاس عزیز که نمی تونم حرفش رو زمین بندازم ، امروز اومدم که اون خبر رو در مورد تیلورسویفت و تیلور لاتنر بدم و برم.این خبر تمام چیزی بود که در سایت www.UsMagazine.com در مورد این دو هنرمند جوان نوشته بود.لطفا به اصل خبر توجه کنید.

تیلور+تیلور=جدایی

در ماه فوریه 2010 (دومین ماه میلادی) تیلور لاتنر ،تیلور سویفت را بعد از تمام کردن صحنه هایی از فیلم کمدی-رمانتیکی که در نقش دو عاشق پیشه ی دبیرستانی  با هم بازی کرده بودند ، سوار ماشین خودش(یک پورشه توربوی خاکستری) کرد و به خونه اش رسوند.این اولین نشانه بود که این دو جوان از هم خوششون میاد ...اما بعد از اون قرارهایی هم با هم گذاشتن و در بعضی از آنها عکس هایی هم با هم دارند.(برای مثال در جشنی شرکت کرده بودند و آنجا حتی کار به بوسیدن همدیگر هم کشید.عکس در ادامه مطلب موجوده) سویفت در مورد اون بوسه ها گفته:«تیلور پسری فوق العاده است اما ما فقط دوستیم و بوسیدن اون فقط برای این بود که یه تغییری توی زندگیم بدم.» البته اون اول ها هر دو قرارهاشون رو انکار میکردند و این حرف ها عادی بوده.

یکی از دوستهای سویفت میگه تیلور لاتنر در روز تولد سویفت با فرستادن یک هدیه ، علاقه ی خودش رو نشان داد و از اونجا بود که قرارها شروع شد.در جواب ابراز علاقه ی لاتنر ، سویفت هم در یکی از کنسرت هایش اون رو بقل کرده تا بگه منم پایه ام تیلور.

خلاصه این دوستی ماه ها طول کشید و و رسید به همین ماه یعنی آگوست.این دو جوان که قبلا قرارهاشون با هم رو انکار کرده بودند اعلام کردند که این رابطه ی دوستانه قرار نیست تبدیل به اتفاق بزرگ تری بشه و رسما به قرارهاشون پایان دادند.یکی از نزدیکان سویفت گفته:«این دوستی قرار نیست بیشتر از این پیشرفت کنه و از اول هم قرار نبوده ، پس اونها قرار گذاشتند که فقط دوست باشند ، نه بیشتر.»

این منبع اطلاعات که احتمالا یکی از دوستهای سویفت است در ادامه گفته:«لاتنر بیشتر به سویفت ابراز علاقه میکرد تا سویفت ، لاتنر به هر جایی که سویفت بود سفر میکرد تا بتونه  تیلور رو ببینه»

در ضمن خوبه بدونید که سویفت بعد از جدایی از دوست پسر قبلیش "جو جوناس" آهنگ هایی اعتراض گونه راجع به اون خونده بود و کلی ازش بد گفته بود.اما تیلور سویفت قرار نیست در مورد لاتنر هم چنین آهنگ هایی بخونه چون هنوز دوستش داره.اما بهرحال تیلور سویفت 20 ساله و تیلور لاتنر 18 ساله اعلام کردند که بیشتر از این به هم نزدیک نخواهند شد و البته دیگر با هم قرار نخواهند گذاشت.

***

اما از نظر من این زوج که هر دو محبوب من هستن حیفه که از هم جدا بشن ، اما بهرحال سویفت 2 سال بزرگتره که در فرهنگ اونا مشکلی نیست اما از نظر ما ... خب ایراد داره یکمی.امیدوارم هر دو موفق باشند و فیلم روز ولنتاین که با هم بازی کردند هم موفق باشه.یادتون نره که عکس ها در ادامه ی مطلبه و البته نظرهم یادتون نره.

بیوگرافی
اول سلام
من ذوالفقارم یا ذولی ، هر کدوم شما راحت ترید . رفتم تو 30 سال و الان 16 ساله که این وبلاگ رو دارم. من کتاب می خونم ، آهنگ گوش میدم ، فیلم می بینم ، درس می خونم ، فوتبال می بینم ، شعر میگم و هر از چند گاهی دستی به قلم می برم ...
اما بهترین کاری که تا حالا کردم ایجاد کردن این وبلاگ بوده
پس به کلبه ی درویشی من خوش اومدی رفیق

پروفایل فعال