((: پسری که بزرگ شد :))

اما همون پسربچه ی شوخ و شر و شور قبل باقی موند

امروز

ذوالفقار شوقی چهارشنبه سی ام اسفند ۱۳۹۱، 14:0
امروز روز عجیبیه ... واسه اینکه تو سال 91 شروع میشه و تو سال 92 به پایان میرسه !

امروز روز شادیه ... برای بعضی ها که سال 91 رو دوست نداشتن و امیدوارن سال 92 بهتر باشه !

امروز روز غم انگیزیه ... برای بعضی ها که میدونن تو سال 92 شخص به خصوصی رو در کنارشون نخواهند داشت.

امروز روز قشنگیه ... برای اینکه سال نو میشه !

امروز روز زشتیه ... برای اونایی که خودشون نو نمیشن و به نو شدن سال اکتفا می کنن !

امروز روز با طراوتیه ... برای عاشقان بهار.


امروز روز بعد از روز ملی شدن صنعت نفت مبارک باد !

امروز روز بعد از روز چارشمبه سوری ... بر اونایی که نسوختن مبارک باد !


الان نیم ساعت قبل از تحویل ساله ... الان من اصلا تمرکز ندارم واسه همین دری وری نوشتم ... الان من هیچ حسی ندارم ... الان من حالم خوبه ؟!؟! ... الان شما در موردم چی فکر می کنید ینی ؟ ... الان من دیوونه شدم ؟!؟


الان یه خواهش ازت دارم...از وقتی که باهام آشنا شدی تا الان چه خاطره ای ازم داری؟ تعریف کن برام ... خواهش میکنم.


شعار امسالم : ایشالا 92 بهتر از 91 و بدتر از 93 باشه !

دفتر خاطرات 91

ذوالفقار شوقی یکشنبه بیست و هفتم اسفند ۱۳۹۱، 1:44

یک سال پیش تقریبا همین روزها بود که یه دفترچه ی زیبا از بابام هدیه گرفتم. دفترچه ای با جلد چرم مات ، درست مثل همونایی که اجنبی ها توش خاطراتشون رو می نویسن. مثل دفترچه خاطرات استفن توی خاطرات یک خون آشام.

از همون موقع که متوجه این شباهت شدم تصمیم گرفتم سال 91 رو با نوشتن خاطراتم آغاز کنم. مشکل اینجا بود که سالهای گذشته هم همین تصمیم رو گرفته بودم اما نهایتا اراده ام چند روز بیشتر دوام نیاورده بود و فقط چند صفحه از دفتر پر شده بود.

سال نود و یک شروع شد و اولین گزارش روزانه رو نوشتم ... بعدش دومی و بعدش هم سومی و چهارمی ... روزها گذشت و نوشتن همچنان ادامه داشت تا اینکه یه روزی به خودم اومدم و دیدم 23 اسفند شده.

طلسم شکسته شده بود و من واقعا یک سال بیشتر خاطراتم رو وارد دفترچه کرده بودم. چه خوووب ...

الان 40 دقیقه ی بامداد 27 اسفنده 1391 است. پسری که بزرگ شد یکسال زندگیش را در دفترچه ی خاطراتش به رشته ی تحریر در آورده و از این موضوع بسی شاد و مسرور می باشد. پسرک تصمیم گرفته در سال 1392 نیز روش سال قبل را دنبال کند و اندوخته ای برای آینده اش جمع آوری کند. اندوخته ای از سخنان گهربار و اتفاقات استثنایی ... اندوخته ای از عشق.


میخوام ازین پس یه بخش جدید به وبلاگ اضافه کنم ... دفتر خاطرات 91

در این بخش هربار قسمتی از خاطرات سال 91 رو به ترتیب می نویسم و روی وبسایت قرار میدم. البته اینا همشون سانسور خواهند شد و از انتشار قسمت های تابلو واقعا معذورم !! :)))))


پ.ن : راستی عیدتون پیشاپیش مبارک. به زودی با اولین صفحه از دفتر خاطراتم میام.

باید این کارو انجام بدی

ذوالفقار شوقی شنبه نوزدهم اسفند ۱۳۹۱، 17:10


بالاخره یه روزی میرسه که به خودت میگی : من باید این کار رو انجام بدم و از عواقبش هم نمی ترسم.

اون موقع شاید استرس تمام وجودت رو فرا بگیره و حتی دیگه کنترل بدنت رو هم در اختیار نداشته باشی اما یه چیزی هست که بهت قدرت جلو رفتن میده : من باید این کار رو انجام بدم.

دیروز،آخرین روز نمایشگاه یاد یار مهربان ، سر نهار، یه حس عجیبی بهم دست داد : تو باید این کار رو انجام بدی و از عواقبش هم هیچ ترسی نداشته باشی.

چند روزی بود که فکرم مشغول بود اما اون لحظه به این باور رسیدم که یا الان یا هیچوقت. گزینه ی اول رو انتخاب کردم. نمی خواستم فرداها که به این موضوع فکر میکنم حسرت بخورم : باید اینکار رو انجام بدم.

انجام دادم ... نتیجش خوب نبود.

الان دو تا حس دارم ، خیلی غمگینم و یکم خوشحال.

غمگینم واسه اینکه سرنوشت منو ازش جدا کرد و خوشحال از اینکه اون کار رو انجام دادم.

ذولی دلش پره ... پر از خالی ... پوچ ...

بیوگرافی
اول سلام
من ذوالفقارم یا ذولی ، هر کدوم شما راحت ترید . رفتم تو 30 سال و الان 16 ساله که این وبلاگ رو دارم. من کتاب می خونم ، آهنگ گوش میدم ، فیلم می بینم ، درس می خونم ، فوتبال می بینم ، شعر میگم و هر از چند گاهی دستی به قلم می برم ...
اما بهترین کاری که تا حالا کردم ایجاد کردن این وبلاگ بوده
پس به کلبه ی درویشی من خوش اومدی رفیق

پروفایل فعال