((: پسری که بزرگ شد :))

اما همون پسربچه ی شوخ و شر و شور قبل باقی موند

دروازه ی کلاغ

ذوالفقار شوقی چهارشنبه بیست و چهارم اسفند ۱۳۹۰، 2:26

سلام

همون طور که قول داده بودم با نقد کوتاه و خلاصه ی داستان "دروازه ی کلاغ" اثر آنتونی هورویتس برگشتم. این کتاب رو اگه اشتباه نکنم حدودا سه هفته ی پیش خوندم و هنوز داستان و تمام خورده ریزه هاش یادمه...پس بهترین موقع همین برای آپ کردن در موردش همین الانه ...

 

Normal 0 false false false EN-US X-NONE AR-SA

بعد از خوندن کتاب های "الکس رایدر" و "گروشام گرینچ" از "آنتونی هوروویتس" ... در مورد این نویسنده احساس خوبی نداشتم - البته "گروشام گرینچ" خوب بود ولی "الکس رایدر" رو اصلا نپسندیدم. تصورم این بود که این نویسنده همه ی ایده هاش سطحی و پیش پا افتاده هستند و نویسنده با اتفاقات کوچک و یا خیلی کلیشه ای سعی میکنه داستان رو جلو ببره.

مجموعه ی "قدرت پنج نگهبان" هم از همون ایده های قدیمی استفاده می کنه ، اما به شیوه ای جدید. قهرمانان داستان نوجوان هایی هستند که از قدرت خودشون خبر ندارن (مثل گرابز گریدی و کرنل فلک و بک در "دیموناتا")  و در طی جریان هایی مستقیما به سمت دردسر میرن و مجبور میشن قدرت خودشون رو بشناسن و به کمکش دنیا رو نجات بدن. به طرز خیلی عجیبی این نوجوان ها وقتی در کنار هم قرار می گیرن قدرتشون چندین برابر میشه (درست مثل "کا-گاش" ) و یه رهبر و لیدر هم دارن که اولین نفر وارد ماجرا میشه و تا آخر در کنار بقیه می جنگه - در این مجموعه متیو فریمن و در دیموناتا گرابز گریدی. جالب اینجاست که این شخصیت اصلی پدر و مادر نداره و با یکی از اقوامش زندگی می کنه (هم هری پاتر و هم گرابز یتیم بودند).

تا اینجا ایده های قدیمی رو شرح دادم براتون ولی از اینجا به بعد نوبت میرسه به شیوه های جدیدی که این ایده ها رو دوباره جذاب کرده.

داستان رو شروع می کنی ،‌تقریبا دو-سوم از کتاب رو می خونی و هنوز دقیقا نمی دونی اوضاع از چه قراره. یعنی هوروویتس اونقدر ظریف و نکته سنج بوده که بتونه حدودا 150 صفحه تو رو دنبال خودش بکشونه و چیز زیادی از ماجرایی که قراره اتفاق بیافته لو نده. این کار خیلی سخته ... چون داستان های اینجوری اگر یکم خسته کننده بشن و زیاد سرنخ به خواننده ندن ،موفق نمی شن و خواننده وسط کتاب داستان رو رها میکنه.

دقیقا معلوم نیست قهرمان داستان چیکارس؟ جادوگره؟ موجود فضاییه؟ چیکارا از دستش بر میاد؟ چه قدرت هایی داره؟ منبع قدرتش چیه؟ آیا نقطه ضعف هم داره؟ معلوم نیست آقا و خانم گلم ... معلوم نیست!!

کتاب در کل کتاب خوبیه ... منسجم و "کلیف هنگر" ، به قول این اجنبی ها !! داستان خوب پرداخته شده و علیرغم شخصیت پردازی ضعیف ، باز هم جذابیت خاصی داره. ضمن اینکه هوروویتس از مهارت خودش در نوشتن داستان های ترسناک هم در این کتاب استفاده کرده و باعث شده داستان فضای وهم انگیزی داشته باشه. توصیه ی من این که این کتاب ارزش خوندن داره !!

خلاصه ی داستان : پسربچه ی یتیمی که با خاله و شوهر خاله اش در لندن زندگی می کند ، به علت همکاری در دزدی از یک انبار قدیمی در لندن و کشته شدن یک نگهبان بدست دوستش ، دستگیر میشود. پس از بازجویی های فراوان و اثبات بی گناهی او در قتل نگهبان ، او را به جای شش تا یک سال حبس برای شرکت در پروژه ای جدید به نام لیف به محله ی دور افتاده ای در انگلیس می فرستند تا با زندگی در منطقه ی روستایی زندگی جدیدی را شروع کند... مدت زیادی طول نمی کشد که متیو ،قهرمان داستان، متوجه می شود قیم جدید او و تمامی افراد دهکده انسان هایی عادی نیستند و مشکوک به نظر می رسند ...


فعلا خدا نگهدار

عذر خواهی

ذوالفقار شوقی چهارشنبه سوم اسفند ۱۳۹۰، 19:21

بر خلاف اون چیزی که تصور می کردم ... زندگی خیلی سخت تر از این حرفاس !!  می دونم گفتم ادامه میدم ، میدونم گفتم هیچوقت خسته نمی شم ... ولی شدم. کنکور دادم ، سراسری سمنان قبول شدم و آزاد هم تهران جنوب. اما بنا به دلایلی هیچ کدوم رو ثبت نام نکردم و حالا دارم واسه سال دوم می خونم.

به این علت که مغازه مون دو - سه هفته ای بسته بود... وقت خوبی برام پیش اومد تا غیر از درس خوندن ... کتاب هم بخونم . این چند وقته کتاب "دروازه ی کلاغ" آنتونی هوروویتس رو خوندم که اولین جلد از مجموعه ی "قدرت پنج نگهبان" است. در کل کتاب خوبی بود ، کتابی که دوست داشتی ادامه اش بدی و ببینی آخرش چی میشه.

طبق روال وبلاگم که وقتی کتابی رو می خونم ، خلاصه و نقدش رو می نویسم ... اینبار هم به زودی مطلبی در این مورد براتون میذارم.اما فعلا فقط اومدم که از دوستایی که این چند وقته به یادم بودن ... و اومدن و نظر گذاشتن و احیانا ناراحت هم شدن (از بی توجهی من) تشکر و عذر خواهی کنم.

به خدا این چند وقته خبری ازم نبود ... وگرنه جواب کامنت هاتون رو میدادم.

خلاصه که ببخشید ... به زودی میام


پ.ن : پست قبلی من توسط محسن دستکاری شده بود ، مخصوصا اونجایی که در مورد بهترین اتفاق زندگی من صحبت شده. حقیقت اینه که من قبل از پست اون مطلب فایل ورد اون مطلب رو دادم محسن بخونه و اونم از این فرصتی که در اختیارش قرار داده بودم ، سو استفاده کرد و در راستای پیشبرد اهداف کثیف و شوم خودش تغییراتی درش اعمال کرد ، منم از همه جا بی خبر مطلب رو کپی پیست کردم.

ن.ا : (یعنی نتیجه اخلاقی) ، و ن.ا این مطلب ما هم اینه که ، هیچوقت مطالبتون رو بدون چک کردن و اطمینان حاصل کردن از محتویات ،‌ کپی پیست نکنید. مخصوصا اگر دوستی مثل محسن تو بند و بساطتون پیدا میشه.

بیوگرافی
اول سلام
من ذوالفقارم یا ذولی ، هر کدوم شما راحت ترید . رفتم تو 30 سال و الان 16 ساله که این وبلاگ رو دارم. من کتاب می خونم ، آهنگ گوش میدم ، فیلم می بینم ، درس می خونم ، فوتبال می بینم ، شعر میگم و هر از چند گاهی دستی به قلم می برم ...
اما بهترین کاری که تا حالا کردم ایجاد کردن این وبلاگ بوده
پس به کلبه ی درویشی من خوش اومدی رفیق

پروفایل فعال