نه ماه در بهشت - قسمت دوم
دوستان ... از همتون ممنونم بخاطر اینکه قسمت اول رو خوندید و نظر دادید. واقعا لطف کردید و بهم روحیه دادید که ادامه بدم. منم که جوگیر ... فقط کافیه یکم ازم تعریف کنن. D: ... امروز قسمت دوم رو آماده کردم و خیلی هم مشتاقم که دوباره نظراتتون رو در مورد قسمت دوم بدونم. البته چون سعی داشتم کوتاهتر باشه که بتونید بخونید موضوع رو نیمه کاره رها کردم و ادامه اش رو در قسمت سوم می نویسم.
اونایی که هنوز قسمت اول رو نخوندید ... قسمت اول هنوز زیره این پست وجود داره ... میتونید بخونید D:
ضمنا اصلا در مورده اسم داستان مطمئن نیستم ... میشه کمکم کنید؟ اسامی پیشنهادی تون رو اگر بهم بگید خیلی ممنون میشم.
نه ماه در بهشت - قسمت دوم
صحنه ی دوم - سکانس اول - لوکیشن:خونه ی مجردی - زمان : خارج از زمان عادی(سه ماه مانده تا سقوط)
دو ماه از رفتن مارال می گذشت. با گذشت زمان حتی آخرین مکالمه مون رو هم فراموش کرده بودم. خاصیت اون دنیا همین بود ، اونقدر اتفاقات خوب و زیبا می افتاد که این صحبت ها جزئی و پیش پا افتاده به حساب می اومدن و زود فراموش می شدند. من هم تو این دو ماه واقعا خوش گذرونده بودم ،از حموم آفتاب گرفتن تو سواحل کارائیب گرفته تا موج سواری و قماربازی تو کازینوهای لاس وگاس. آره ! اون دنیا یه عکس برگردون از همین دنیای فانیه ،فقط بسیار سالم تر و البته بدون رذالت های انسانی.
تنها هم نبودم و در تمامی این عشق و حال ها یار وفادارم پشمک هم حضور داشت. پشمک بهترین دوستِ تمامی 9 ماه زندگی ام در "اون دنیا" بود. اسمش رو خودم براش انتخاب کرده بودم چون پوستش خیلی سفید بود.
خلاصه دو ماه رو به بهترین نحو با هم گذرونده بودیم و روزی که قرار بود با هم بریم باشگاه و زیره دستگاه سولاریوم بخوابیم و کمی برنزه کنیم ، پیامکی برای پشمک رسید که توش ازش درخواست شده بود برای ارائه ی مدارک جهت ترانسپورت شدنش بره اداره.
ضد حال از اون بیشتر نمی شد :« پشمک مجبوری بری؟ قرار بود بریم باشگاه ، بعدشم بیلیارد و بولینگ ... کارات رو بنداز برای فردا ! »
پشمک غمگین گفت : «ذورممال جون ... رفیق خوبم خودت که میدونی این کارا رو نمیشه عقب انداخت. من حدودا یک ماه دیگه باید برم روی زمین زندگی کنم و از الان باید برای گرفتن پاسپورت و ویزای اقامتم اقدام کنم.»
- واقعا که ! اینقدر برای رفاقتمون ارزش قائلی؟ خو حالا فردا برو اداره !
- آخه نمیشه که !
سعی کردم فریبش بدم :« جون من ... پرواز می کنیم و میریم باشگاه ... بعدش میریم مرکز خرید و شامم مک دونالدز مهمونه من ... جون من فردا برو اداره! »
پشمک گفت : « عوضی سعی نکن با اون قیافه ی مظلوم و چشمای ور قلمبیده ات منو گول بزنی ... توی پیامک نوشته شده حتما امروز باید برم.» ولی مشخص بود که داره وسوسه می شه.
- جون من ... خوش می گذره ... خدا بخشندس، می بخشدت.
کمی تردید داشت: « آخه ... ولی ...»
و منم میخ آخر رو محکمتر کوبیدم :« آخه و ولی نداره ... امروز تفریح ،فردا هم اداره.»
پشمک بالاخره راضی شد :« گندت بزنن ... باشه ... امروز می ریم عشق و حال،فقط هم بخاطره تو .»
- هورررررررررراااا
اما لعنت به من ... کاش مجبورش نمی کردم بمونه. همه ی اتفاقات بده بعدی تقصیر من بود.