((: پسری که بزرگ شد :))

اما همون پسربچه ی شوخ و شر و شور قبل باقی موند

تابستون (قسمت اول از دو گانه تفکر جدید)

ذوالفقار شوقی جمعه سی و یکم تیر ۱۳۹۰، 21:51

تابستون.آیا این تمام چیزی بود که من و امثالم می خواستیم؟ جواب سوالم بله است.تابستون رو دوست داشتیم چون اون موقع ها تابستون تابستون بود.12 سال رو به این عشق درس خوندیم که آخ جون! بعد از نه ماه جون کندن حالا سه ماه استراحت می کنیم.

اما الان تابستون برامون چه اهمیت داره؟ وقتی مدرسه ای نیست که بعد از این سه ماه بخوای بری ، شمردن روزای این فصل گرم دیگه چه لذت وترس توأمانی داره؟

تابستون با تمام بزرگی و عظمتی که برای ما داشت الان شده یه فصل مثل فصلای دیگه! حالا دیگه اگر از من بپرسن فصل مورد علاقت چیه؟ دیگه به عشق تعطیلات نمی گم تابستون ! میگم زمستون.

آره! تابستون برای من تموم شد و رفت و دیگه هرگز مثل قبل نمیشه ... حرفم رو فقط اونایی می فهمن که فارق التحصیل شده اند و الان به دانشگاه یا بازار کار فکر میکنن...شاید نظرم کاملا بی ربط باشه ولی خب نظرمه دیگه!

اومدم که بگمش

ادامه دارد ....

در بخش بعدی به دوستای قدیم می پردازم و اوضاع کنونی شون

بیوگرافی
اول سلام
من ذوالفقارم یا ذولی ، هر کدوم شما راحت ترید . رفتم تو 30 سال و الان 16 ساله که این وبلاگ رو دارم. من کتاب می خونم ، آهنگ گوش میدم ، فیلم می بینم ، درس می خونم ، فوتبال می بینم ، شعر میگم و هر از چند گاهی دستی به قلم می برم ...
اما بهترین کاری که تا حالا کردم ایجاد کردن این وبلاگ بوده
پس به کلبه ی درویشی من خوش اومدی رفیق

پروفایل فعال