تکامل فکری
دیروز افتتحایه بود و امروز اختتامیه ... به همین سرعت گذشت ، به همین سادگی.
صبح ها ساعت 9-9ونیم می رسیدم اونجا و کتاب ها رو روی میز می چیدم و تا شب کار دیگه ای جز جواب دادن به مردم نداشتم.شب که می شد نگهبان ها شروع می کردن داد زدن :«آقا ... دوست عزیز ... نمایشگاه تعطیل شده هااااا ... درها داره بسته میشه هاااا ... آقا ، خانم لطف کنید سریعتر ...» بعدش دونه دونه چراغا رو خاموش می کردن تا مردم و غرفه دار ها عجله کنن.
ده روز ما شده بودیم اطلاعات نمایشگاه ، یعنی بعد از سه روز از خود بچه های غرفه ی اطلاعات هم بهتر می دونستیم کدوم انتشارات کجای سالن شبستانه. فقط جای یکی از غرفه هایی که راجع بهش سوال می پرسیدن رو نمی دونستیم که اونم من روز 9ام کشف کردم،انتهای راهرو شش بود. دیگه وقتی ازمون می پرسیدن :«انتشارات نسل نو اندیش کجاس؟» با افتخار جواب میدادیم :«انتهای راهروی شش» وااای که ما چقدر ماهیم.
ولی حیف که جامعه ی عجیبی داریم.تو جامعه ی ما اینجوری جا افتاده که شهدا همشون افرادی مذهبی بودن که هیچ چیز دیگه ای از زندگی نمی دونستن...برای مثال می اومدن و عکس شهید آوینی رو بالا سره ما می دیدن و استدلال می کردن :«این یارو ریش که داره ،شهید هم که هست،پس حتما همه ی کتاباش مذهبی هستن.» این کوته بینی تا جایی پیش می رفت که بعضی ها تا مارو سره راهرو می دیدن فکر میکردن راهروی غرفه های مذهبی اونجاس و اصلا وارد راهرو هم نمی شدن. حالا نمی دونن که شهید آوینی پر از معلومات فلسفی و سینمایی بوده و ادبیات غنی و پرباری داشته.
دیروز همسایمون بی خبر از همه جا می گه :« نمایشگاه کتاب بودید؟ ... بچه ها رفتن ،میگن وقتی واردش میشی انگار رفتی قم!!» نه عزیزم این شمایی که توی نمایشگاه کتاب ،دنبال قم می گردی تا پیش خودت فکرای سیاسی کنی. امسال نمایشگاه مثل همیشه بود ، حالا درسته جلوی برخی کتابا گرفته شده بود اما دلیل نمیشه که!!
من خودم به شخصه،بلوغ فکری ام در این ده روز تکمیل شد.کتابای شهید آوینی و تفکرات و تحقیقاتش باعث شد بیشتر بهش جذب بشم. به زودی کتاباش رو که مذهبی نیستن مطالعه می کنم تا بیشتر باهاش آشنا بشم و اگر چیز خاصی پیدا کردم میشم شاگرد غیر حضوری اش.
خانم امینی ، همسر شهید آوینی و مدیر نشر واحه رو چند بار ملاقات کردم و دیدم که چقدر آثار همسرش براش مهمه. وقتی داره صحبت می کنه مشخصه که چقدر دوست داره کارها بدون کوچکترین مشکلی چاپ بشه و همه چی سر جای خودش باشه. ایشون هم خانم محترم و متشخصی بودن.
حالا که می بینم نوشتن و دانش نوشتن اینقدر انسان رو جاودانه می کنه ،خیلی سعی دارم نوشته هام سمت و هدف داشته باشه. دوست دارم وقتی رفتم بقیه نوشته هام رو بخونن و بگن : « این بابا یه چیزایی می فهمیده هاااا.»
نمایشگاه تموم شد ... اما من تازه شروع کردم ... شروع کردم به فهمیدن ... شروع کردم به درک کردن ... شروع کردم به نوشتن