((: پسری که بزرگ شد :))

اما همون پسربچه ی شوخ و شر و شور قبل باقی موند

آشفته ام ...

ذوالفقار شوقی پنجشنبه هجدهم خرداد ۱۳۹۱، 18:6

دلم پره ... روزام یکنواخت ... سرم درد می کنه ... رویاهام خیلی دور به نظر می رسن ... نقشه هام نقش بر آب شده ... قلبم بازی در میاره ... ذهنم خالیه ... گوشام دنبال سکوت می گردن ... کف پام میخاره ... ناخن هام بلند شده ... دندونم درد می کنه ... شکمم غار و قور می کنه ... چشمام؟ شوخی میکنی؟ اونا که خیلی وقته کم سو شدن ... ریشام بلند و نا مرتب شدن ... دستام کثیفن ... دماغم پره (قبول دارم این یکی دیگه خیلی چندش‌آوره) ... لبام خشک شدن ... زبونم نمی چرخه ... انگشتام به تایپ کردن نمی رن ...


غلط کردن ... مگه دست خودشونه؟ من باید بگم چمه یا نه؟ ... جز اینجا کجا بگم؟ تو فیسبوک به یه مشت بیکار؟ یا تو خونه به مامانم اینا؟ ...

آشفته ام ... مریضم ... مرض روح ... خیلی وقته اینجوری ام ... اما مخفی اش می کنم ... الان تمام خصوصیات یه مرد شکست خورده رو دارم ... خاک تو سرم

بیوگرافی
اول سلام
من ذوالفقارم یا ذولی ، هر کدوم شما راحت ترید . رفتم تو 30 سال و الان 16 ساله که این وبلاگ رو دارم. من کتاب می خونم ، آهنگ گوش میدم ، فیلم می بینم ، درس می خونم ، فوتبال می بینم ، شعر میگم و هر از چند گاهی دستی به قلم می برم ...
اما بهترین کاری که تا حالا کردم ایجاد کردن این وبلاگ بوده
پس به کلبه ی درویشی من خوش اومدی رفیق

پروفایل فعال