((: پسری که بزرگ شد :))

اما همون پسربچه ی شوخ و شر و شور قبل باقی موند

زندگی زیبا !!

ذوالفقار شوقی دوشنبه بیست و دوم خرداد ۱۳۹۱، 23:3

امروز آسمون آبی بود ...

گنجشک با خودش فکر کرد : چه روزه خوبی برای پرواز!!

درختی که گنجشک رویش نشسته بود فکر کرد : چه روزه خوبی برای حمام آفتاب گرفتن.

خاکی که درخت در آن ریشه دوانده بود با خود گفت : عجب روز محشری است برای زندگی بخشیدن به درختم.

و انسانی که روی خاک راه می رفت و آن را لگد می کرد ، با چاقویش زخمی به درخت زد و گنجشک را از روی آن فراری داد و فریاد کشید : این چه زندگی لعنتی و نکبت باریست ؟؟


خالقی که همه ی آنها را خلق کرده بود با خود گفت : این همان زندگی نکبت باریست که فقط تو لیاقتش را داری.


ذولی

بیوگرافی
اول سلام
من ذوالفقارم یا ذولی ، هر کدوم شما راحت ترید . رفتم تو 30 سال و الان 16 ساله که این وبلاگ رو دارم. من کتاب می خونم ، آهنگ گوش میدم ، فیلم می بینم ، درس می خونم ، فوتبال می بینم ، شعر میگم و هر از چند گاهی دستی به قلم می برم ...
اما بهترین کاری که تا حالا کردم ایجاد کردن این وبلاگ بوده
پس به کلبه ی درویشی من خوش اومدی رفیق

پروفایل فعال