ذوالفقار شوقی
جمعه چهاردهم مهر ۱۳۹۱، 20:22
وای اولین روز دانشگاه ... مثل اینکه من و حسین از همون روز اول تصمیم گرفته بودیم گند بزنیم.
اولین اتفاق :
ساعت هشت صبح باید دانشگاه باشیم. چهارشنبه اس. امروز یه کلاس با همدیگه داریم و دو تا کلاسمون از هم جداس. حسین هفت صبح با ماشین اومده در خونه ی ما تا با هم بریم دانشگاه. هنوز 20 دقیقه از حرکتمون به سوی علم نگذشته که سر و کله ی اولین سوتی سال پیدا میشه.
حسین : ذولی الان ساعت 8 چه کلاسی داریم؟
ذولی : نمی دونم . برنامه تو بده ببینم.
حسین : برنامه؟؟ من برنامه ندارم که ... مگه تو نداری؟
ذولی : من به امید تو اومدم مشتی!!
حسین و ذولی : به فاک رفتیم.
ساعت 8 و 10 دقیقه شده ... هنوز به دانشگاه نرسیدیم اما واقعا نمی دونیم وقتی برسیم ، قراره بریم کجا ؟ کدوم کلاس؟ چه درسی؟ چه استادی؟ وای لعنت به ما.
زنگ می زنم خونه : مامان ،من یه کاغذ تو کمدم دارم که روش برنامه ی کلاسام رو نوشتم. یه کاغذ A4 سادس.
مامان از پشت تلفن : ذوالفقار ، من الان جلو کمدتم ، اینجا هزار تا کاغذ A4 ساده ریخته که رو همشونم چرت و پرت نوشتی ، آی لاو یو پی ام سی !!
من : مامان ، تو رو خدا بگرد پیداش کن.
15 دقیقه بعد ، ساعت هشت و 25 دقیقه ، ما جلوی دانشگاهیم ، مامان زنگ می زنه : ذولی یه برگه گیر اوردم فقط روش نوشتی ساعت 8 تا 9:40 دقیقه کلاس حقوق مدنی داری ، هیچ اسم استاد یا شماره کلاسی هم ننوشتی روش.
من به مامان : مرسی. بای.
من به حسین : یه سرنخ گیر آوردم. ببین می تونیم بریم پیش کارشناسمون ازش بپرسیم کلاسمون کجاس.
حسین به من : بابا روز اولی اسکل میشیم که!!
و اسکل شدیم. جلو یه ملت رفتیم سر کج کردیم و گفتیم که برنامه کلاسامون رو نداریم و فقط خودمون رو ورداشتیم آوردیم. خانمه هم بعد از اینکه حسابی از خجالتمون در اومد و تحقیرمون کرد ، شماره کلاس رو بهمون گفت.
حالا شانس آوردیم که استاد هنوز نیومده بود.
اتفاق دوم :
بعد از کلاس حقوق مدنی ... باید از هم جدا می شدیم. من کلاس فلسفه و منطق (پیشنیاز) داشتم و حسین عربی (پیشنیاز). بعدش هم کلاسامون رو عوض می کردیم و من عربی (پیشنیاز) داشتم و حسین فلسفه (پیشنیاز).
کلاسمون شروع شد. بعد از ده دقیقه تاخیر ،استاد تی ام بکس وارد اتاق شد. به جان خودم شبیه یکی از اعضای تی ام بکس بود. وای چه استاد زاغارتی بود. خلاصه توضیحاتش رو شروع کرد و ده دقیقه به همین منوال گذشت. بعد از پایان توضیحاتش گفت : سوالی نیست؟
آقا همه شروع کردن به سوال پرسیدن. ما هم جو دادیم برای اینکه درس دیرتر شروع بشه ، همه سوال بپرسن. ده دقیقه هم سوال پرسیدیم. دیگه به جایی رسیده بودیم که سوالامون ته کشیده بود و واقعا حرفی برای گفتن نداشتیم.
استاد دوباره پرسید : سوالی نیست.
کلاس : سکوت
استاد : پس حالا که سوالی نیست ،میخواستم درس فلسفه رو شروع کنم اما متاسفانه من امروز باید جایی باشم ،پس کلاستون تعطیله!
کلاس : کی بود تز داد هی سوال بپرسیم که درس شروع نشه؟
همه ی نگاه ها به سمت من برگشت.
من : استاد چه کت قشنگی دارید. از کجا خریدید؟
اتفاق سوم :
حسین بعد از من کلاس داره ، همون فلسفه و منطق . ما جلو دره کلاس فلسفه ایستادیم.
حسین : ذولی اگر استاد فلسفه ما نیومده بیا بریم خونه ،استاد عربی گیر نمیده که غایب باشی ،اصلا حضور غیاب هم نمی کنه.
من : باشه ،یه ذره وایسیم اگر یارو نیومد میریم.
چند دقیقه بعد ،یه آقایی با یه کتاب فلسفه تو دستش به سمت کلاس میاد ،همون استاد ما نیست.
حسین جلو خود یارو به من : ذولی استاد اینه؟
من جلو خوده یارو به حسین : نه بابا، اون شبیه تی ام بکس بود.
حسین جلو خوده یارو به خوده یارو : آقا شما آقا فلسفه اید؟؟
آقا فلسفه ،با نگاهی عاقل اندر سفیه : برید تو کلاس.
در حالی که هول کردم و اصلا نمی دونم دارم چیکار می کنم میرم تو کلاس.
من به حسین : مرتیکه من الان باید کلاس عربی باشم ... چرا اینجام؟
حسین به من : واسا سلام علیک کنه بعد برو بیرون.
استاد روبه ما دو تا : آقایون اگر میخواید تو کلاس من صحبت کنید پاشید برید بیرون.
من از رو صندلی بلند میشم میرم بیرون.
استاد به من : حذفت می کنم هااا !!
من به استاد : هر جور راحتی !!

ینی یه حرکت لاتی زدم که همه انگشت به دهن مونده بودن ... غافل از اینکه این آقا در واقع استاد من نیست.
پ.ن : هنوز وقت نکردم کسی رو دعوت کنم تا بازدید کنه ... باشه برای بعد ... عذر میخوام