((: پسری که بزرگ شد :))

اما همون پسربچه ی شوخ و شر و شور قبل باقی موند

نا مساوی

ذوالفقار شوقی سه شنبه پنجم دی ۱۳۹۱، 22:54

نا مساوی

پرونده اش را زیر بغلش گذاشتند و بیرونش کردند

ناظم با رنگ قرمز و چهره برافروخته فریاد کشید :

بهت گفته باشم ، تو هیچی نمی شی ، هیچی

مجتبی نگاهی به همکلاسی هایش انداخت ،

آب دهانش را قورت داد

خواست چیزی بگوید اما ، سرش را پایین انداخت و رفت

برگه مجتبی ،  دست به دست بین معلم ها می گشت

اشک و خنده دبیران در هم آمیخته بود

امتحان ریاضی ثلث اول :

سئوال : یک مثال برای مجموعه تهی نام ببرید

جواب : مجموعه آدم های خوشبخت فامیل ما

سئوال : عضو خنثی در جمع کدام است ؟

جواب : حاج محمود آقا ، شوهر خاله ریحانه که بود و نبودش در جمع خانواده هیج تاثیری ندارد و گره ای از کار هیچ کس باز نمی کند

سئوال : خاصیت تعدی در رابطه ها چیست ؟

جواب : رابطه ای است که موجب پینه دست پدرم ، بیماری لاعلاج مادرم و گرسنگی همیشگی ماست

معلم ریاضی اشکش را با گوشه برگه مجتبی پاک کرد و ادامه داد

سئوال : نامساوی را تعریف کنید

جواب : نامساوی یعنی ، یعنی ، رابطه ما با آنها ، از مابهتران ،اصلا نامساوی که تعریف و تمجید ندارد ، الهی که نباشد

سئوال : خاصیت بخش پذیری چیست ؟

جواب : همان خاصیت پول داری است آقا که اگر داشته باشی در بخش بیمارستان پذیرش می شوی و گرنه مثل خاله سارا بعد از جواب کردن بیمارستان تو راه خانه فوت می کنی

سئوال : کوتاه ترین فاصله بین دو نقطه چه خطی است ؟

جواب : خط فقر ، که تولد لیلا ، خواهرم را ، سریعا به مرگش متصل کرد

برگه در این نقطه کمی خیس بود و غیر خوانا ،

که شاید اثر قطره اشک مجتبی بود

معلم ریاضی ،  ادامه نداد برگه را تا کرد ، بوسید و در جیبش گذاشت

مجتبی دم در حیاط مدرسه رسیده بود ،

برگشت با صدای لرزانش فریاد زد

آقا اجازه : گفتید هیچی نمی شیم ؟ هیچی ؟

بعد عقب عقب رفت ، در حیاط را بوسید

و پشت در گم شد

ده سریال برتر 2012

ذوالفقار شوقی چهارشنبه بیست و نهم آذر ۱۳۹۱، 21:4

در ادامه ی لیست های پست قبل امشب و فقط به عشق حامد،ده سریال برتر رو هم میذارم براتون ...


ده سریال برتر 2012


10: "True Blood"

خون واقعی ... معادل فارسیش تقریبا میشه همینی که من نوشتم. قضیه آشنایی من با این سریال برمیگرده به سال پیش که به پیشنهاد دوستم شروع به دیدن فصل اولش کردم. حالا من که جذبش نشدم اما میگن خیلی جذاب هستش. تو قسمت های کوتاهی که از فیلم دیدم نمادهای ماسونی توش موج می زد و صحنه های ضایع هم داشت :))))

9: "Supernatural"

سوپرنچرال هم تقریبا به True Blood شباهت داره با این تفاوت که صحنه نداره :))) بنده به شخصه تا اپیزود 11 از فصل اول دیدم و چون هر قسمت به یه موضوع متفاوت با اپیزود قبلی می پرداخت ، جذبم نکرد و رهاش کردم.

8: "The Vampire Diaries"

یه سریال جوون پسند با بازی بازیگر های جوون و خوشتیپ و خوش هیکل. تا حالا به این فکر کردید که چرا توی میستیک فالز یه دختر ای پسر زشت یا حداقل متوسط وجود نداره ؟؟؟ سریال خاطرات خون آشام بر پایه یه داستان قوی تر نسبت به سری توایلایت ساخته شده که الان هم تا فصل چهارمش روی آنتن رفته ... البته هنوز فصل چهارم کامل نشده و داره به صورت هفتگی پخش میشه.

7: "Dexter"

در مورد دکستر نظری ندارم چون ندیدمش. اما میگن خیلی سریال خوبیه و به خاطر فصل هشتمش در رتبه هفتمین سریال برتر قرار گرفته.

6: "Once Upon A Time"

"روزی روزگاری" یه اقتباس دیگر از داستان کلاسیک سفید برفی هستش. با این همه فیلمی که امسال از سفید برفی ساخته شد ، من که دیگه حالم از سفید برفی و هفت کوتوله و شاهزاده رویاها به هم می خوره. جمع کنید بابا...خارج از شوخی، این سریال رو به دخترها پیشنهاد میدم :)

5: "How I Met Your Mother"

"آشنایی با مادر" که از شبکه فارسی وان هم پخش میشد (نمی دونم الان هم پخش میشه یا نه) بهترین سریال کمدی بوده که من دیدم. میتونم بگم شاهکاره البته این فصل کمی افت داشته اما باز هم تونسته نظر مردم رو به خودش جلب کنه و پنجم بشه.

4: "Breaking Bad"

جزو پنج تا سریالیه که خیلی دوستشون دارم. داستان برکینگ بد داستان والتر وایت ، معلم شیمی دبیرستان است. والتر که متوجه میشه سرطان ریه داره و به زودی می میره برای بدست آوردن خرج دوا و دکترش دست به ساخت و تولید "کریستال" یا همون "شیشه" (مواد مخدر) میزنه و چون از شیمی سر در میاره , موادش خالص از آب در میاد و یواش یواش وارد خلاف میشه. داستانش فوق العادس.

3: "The Big Bang Theory"

نظر خاصی در موردشون ندارم .. فقط داستان در مورد یه سری نابغس که مشکلات خاص خودشون رو دارن و در عین نبوغ ، احمق هم هستن.

2: "The Walking Dead"

مردگان متحرک فوق العادس ، از هر نظر. یه سریال اسلشر و متفاوت که آینده ای رو به تصویر میکشه که به تسخیر زامبی ها در اومده و یک گروه به سرپرستی یه پلیس قدیمی دارن برای نجات جونشون مبارزه می کنن.

1: "Game of Thrones"

همون طور که حدس می زدم ... بازی تاج و تخت با فصل دوم سریالش تونست رتبه اول رو به دست بیاره. شاهکاری از جرج آر.آر مارتین که فصل سومش تو رااااااهه ! :)

ده برتر های سال 2012

ذوالفقار شوقی سه شنبه بیست و هشتم آذر ۱۳۹۱، 22:49

در حالی که سال 2012 میلادی به زودی به پایان می رسه ، سایت IMDB یه لیست (ده برتر یا Top10) از بهترین فیلم ها ، بهترین سریال ها ، ستاره های سال 2012 ، پرفروشترین فیلم ها و ستاره های نو ظهور منتشر کرده که گفتم بد نیست بعضی ازین تاپ 10 هارو بذارم شما هم ببینید و کیف کنید :)

روی هر کدوم از لینک ها که کلیک کنید وارد صفحه ی توضیحاتشون می شید ;)


ده فیلم برتر سال 2012 از نگاه کاربران سایت

10: Magic Mike

مجیک مایک با بازی بازیگرهای خوب خودش و فروش خوبی که توی سال 2012 داشته دهمین فیلم برتر امساله. بازیگر های این فیلم Channing Tatum ، Alex Pettyfer و Mat Bomer هستن.

9: The Expendables 2

این فیلم با بازی ستاره های گردن کلفت خودش که بیشترشون هم قدیمی و کلاسیک هستن ، نهمین فیلم برتر ساله. Sylvester Stallone. Arnold Schwarzenegger. Bruce Willis. Jean-Claude Van Damme. Chuck Norris. Dolph Lundgren. Jason Statham. Jet Li بازیگر های این فیلم هستن.

8: The Twilight Saga: Breaking Dawn - Part 2

توایلایت دیگر ... پایانی بر یک کابوس ... از نظر کاربران سایت این فیلم هم جزو ده برتر امساله. لازم به توضیح نیست چون بیشتر شما با این فیلم آشنایی دارید.

7: Ted

تد از اون فیلمای بامزه امسال بود که مارک والبرگ نقش اول رو ایفا کرد. در کنار او یه خرس عروسکی هم جزو شخصیت های اصلی داستان بود.

6: Skyfall

آخرین فیلم سری جیمز باند. نیازی به توضیح بیشتر نیست ... جیمز باند و سبک فیلمهاش رو همه می شناسند.

5: The Amazing Spider-Man

حتما سه گانه ی مرد عنکبوتی رو دیدید ... این فیلم اصلا ادامه ی همون سری نیست و نه تنها بازیگر هاش عوض شدن بلکه داستان هم تغییراتی داشته و با اضافه شدن Emma Ston در نقش دوست دختر مرد عنکبوتی خیلی از طرفدارای اما به دیدن فیلم تشویق شده اند. من فیلم رو دیدم ... جالب بود ، توصیه می کنم شما هم ببینید.

4: Prometheus

چیز زیادی از این فیلم نمی دونم. دانلودش کرده ام اما هنوز موفق نشدم ببینمش ... فقط می دونم داستان فیلم روی زمین اتفاق نمی افته و شخصیت ها در فضا دنبال سرنوشت خودشون هستن.

3: The Hunger Games

عطش مبارزه قبلا هم در موردش صحبت کرده بودم ... هم کتاب جالبی داشت و هم نسخه ی سینماییش خوب ساخته شده بود ... این فیلم برای ستاره های جوانش شهرت بسیاری به ارمغان آورده که خودتون در تاپ 10 های بعدی متوجه خواهید شد.

2: The Avengers

سوپر هیرویی ترین فیلم تاریخ سینما ... فقط تصور کردن آیرون من و هالک و ثور و کاپیتان آمریکا و هاوک آی و ناتاشا رومانوف در کنار هم میتونه هر طرفدار کمیک بوکی رو به سمت سالن سینما بکشونه. پرفروش ترین فیلم 2012 در لیست بهترین فیلم ها هم در رتبه ی دوم قرار داره. جالب ترین نکته ای که این فیلم رو متمایز می کنه ، برنامه ریزی زیاد کمپانی مارول در چند سال اخیر بوده که همه کاری کرد تا چندین و چند فیلم رو به هم ربط بده و در نهایت یه شاهکار تحویل بده که رکورد هارو جا به جا کنه.

1: The Dark Knight Rises

آخرین فیلم از سه گانه ی بتمن چیزی نیست جز یک شاهکار. از کریستوفر نولان هم چیزی جز این انتظار نمی رفت. کارگردانی که نبوغش رو مدت ها پیش در سال 2000 با فیلم Memento به همه نشون داده بود ، حالا بعد از فیلم های استثنایی همچون Inception و دو فیلم اول بتمن ، یه پایان عالی برای این سه گانه ساخته.


ستاره های سال 2012

10: Kristen Stewart

به هزار و یک دلیل نا مشخص ... استوارت امسال خیلی مشهور شد. حرومش بشه.

9: Josh Hutcherson

یکی از بازیگرای عطش مبارزه ... همون طور که گفتم این سه تا جوون (سه شخصیت اصلی) واقعا شهرت پیدا کردن.

8: Emma Stone

یکی از دلایل انتخاب اما بازی در مرد عنکبوتی شگفت انگیز بوده ... وای من چقدر این بشر رو دوست دارم.

7: Johnny Depp

جان دپ ... همیشه استاد. امسال نسبت به سال گذشته رتبه ی پایین تری رو کسب کرده اما تو دل ما همیشه نامبر وان می مونه. دلیل انتخاب شدنش هم همکاری دوباره با تیم برتون در دارک شدوز بوده.

6: Channing Tatum

پرکارترین بازیگر امسال با 6-7 تا فیلم خوب. چنینگ به تازگی به عنوان هات ترین مرد روی زمین هم دست پیدا کرده.

5: Christian Bale

بازی در فیلم های Fighter و Dark Knight Rises برای ایشون این رتبه رو به ارمغان آورده. منم با نولان همکاری می کردم الان رتبه 1 بودم.

4: Joseph Gordon-Levitt

یکی دیگر از ستاره های بتمن 3 ... کف بزنید به افتخارشون

3: Chris Hemsworth

به خاطر بازی در Avengers و Red Dawn و Snow White به این رتبه نایل شده

2: Jennifer Lawrence

جنیفر هم در عطش مبارزه خوب بازی کرده و هم در Silver Linings Playbook . انتظار میره که برای بازی در این فیلم دومیه که نام بردم ، برنده جایزه ی اسکار هم بشه.

1: Tom Hardy

تام هاردی در فیلم Dark Knight Rises در نقش بدمن ماجرا ظاهر شد و با اینکه در تمام فیلم یه نقاب به صورت داشت اما باز هم با بازی خیره کننده تونست رتبه اول رو به دست بیاره ... من که خیلی دوستش دارم.


پر فروشترین های 2012

1. The Avengers

با 623.3 میلیون دلار فروش

2.The Dark Knight Rises

با 448.1 میلیون دلار فروش

3. The Hunger Games

با 408.1 میلیون دلار فروش

4.The Twilight Saga: Breaking Dawn - Part 2

276.8 میلیون دلار فروش

5. Skyfall

271.9 میلیون دلار فروش

6.The Amazing Spider-Man

262.1 میلیون دلار فروش

7. Brave

237 میلیون دلار فروش

8. Ted

218.7 میلیون دلار فروش

9. Madagascar 3: Europe's Most Wanted

216.4 میلیون دلار فروش

10. The Lorax

214.1 میلیون دلار فروش


برای دیدن بقیه لیست ها و یه عالمه عکس های جالب و خوب از هنرمند ها ... به این لینک برید

اوه تقریبا یادم رفته بود ... امروز تولد برد پیت و استیون اسپیلبرگ هم هست ... تولدشون مبارک

چهار مورد

ذوالفقار شوقی سه شنبه بیست و هشتم آذر ۱۳۹۱، 19:55
1. شادی کنید ... آقایون دست ، خانما رقص ... حالا برعکس ... هوررراااا ... وبلاگم سایت شد. یعنی الان وبلاگ (: پسری که بزرگ شد :) با دو آدرس زیر در دسترس هستش :

www.naive.ir و همون آدرس قبلیش www.naive.blogfa.com

ازتون خواهش می کنم از این به بعد برای وارد شدن به سایت از آدرس www.naive.ir استفاده کنید تا رنک صفحه در گوگل و بقیه ی موتور های جست و جو گر بره بالا و کل دنیا بفهمن ما اینجا یه سایت داریم :)))


2. بازم شادی کنید ... البته آبی هاش فقط شادی کنن ... قرمز هاش (لنگ پوشان) گریه کنن که دوباره فرهاد اومد ... شعارهایی از قبیل «سال 89 تو دربی 69 ... شیث رضایی دنبال فرهاد بدو» دوباره تو آزادی طنین انداز خواهد شد و لرزه بر تن لنگی ها خواهد انداخت. فرهاد خوش اومدی :*


3. شادی کنید ... ایدنفعه خیلی بی خود و بی جهت ... شادی براتون خوبه


4. سایت ما خیلی خوبه ... شادی کنید ... سایت ما ... سایت ما ... سایت داریم ما ... سایـــــت ... به سایت ما خوش آمدید ... ما سایـــــت داریم ... چیه ؟ خب سایت داریم دیگه ... وبلاگ نداریم ... سایت داریم :)))))

نویسنده مهمان : لادن

ذوالفقار شوقی چهارشنبه بیست و دوم آذر ۱۳۹۱، 22:54

ذولی:

همونطور که قبلا قول داده بودم امروز یه پست از یه نویسنده ی مهمان میذارم که لطف کرد و این مطلب رو برای وبلاگ من نوشت. امیدوارم خوشتون بیاد. این نویسنده ی خوب کسی نیست جز .... لادن !!

***

لادن:

نمیدونم از کجا شروع کنم ، راستش چند وقت پیش تو وبه یکی از دوستام یه دعوایی بین دپیست ها (طرفداران پر و پا قرص جانی دپ) راه افتاد که بیا و ببین ، این طرفدارای تازه کار چون با اخلاقه جانی آشنایی کامل ندارن و به خاطر اینکه این بشر لاک آبی یا سیاه می زنه اعتقاد پیدا کردن که جانی شیطان پرسته. یا بعد از جدایی جانی دپ از همسر قبلیش خیلی ها براش حرف در آوردن که آدم بی بند و باریِ و هر روز با یک دختر جدیده.

اولا ؛ جانی به هیچ وجه شیطان پرست نیست و یک مسیحی معتقده و بارها نشون داده که به همه ی ادیان احترام میذاره . یکی از اعتقادات شیطان پرستان اینه که برای ازدواج و خانواده هیچ ازرشی قائل نیستن ، در حالی که جانی خانواده تشکیل داده و دو تا بچه هم داره. لاک زدن هم دلیلی برای اثبات شیطان پرستی جانی نیست. جانی دپ بارها و بارها در کنسرت های راک اند رول شرکت کرده و در مصاحبه هاش اعلام کرده که انتخاب اولش خوانندگی و نوازندگی در گروه های راک اند رول بوده. لاک زدن خاصه ی گروه های راک اند روله و جانی هم به علت علاقه ی زیادی که به این سبک موسیقی داره و یجورایی شخصیت راکی داره، لاک میزنه. یه مثال دیگه هم میتونه "آدام لمبرت" باشه که یهودیه اما به خاطر علاقه به موسیقی راک ، لاک میزنه.

دوما ؛ اونایی که میگن جانی بی بند و باره آیا زندگی مشترک 14 ساله ی او و ونسا (همسر قبلیش) رو فراموش کردن ؟ جانی دپ تو این دوره ی محبوبیتش کم حاشیه ترین بازیگر هالیوود بوده که بازی های بی نقصی ارائه داده. جدایی های جانی از دوست دخترهاش همیشه به دلیل مسائل شخصی بوده و این مرد هیچوقت به هیچ کدوم از اونها خیانت نکرده. یکی از اون مسائل شخصی مسئله ی بچه دار شدن بوده که بین همه ی دوست دخترهای قبلیش فقط ونسا قبول کرده بچه دار بشه ؛ به همین دلیل بود که جانی عاشق ونسا شد و 14 سال باهاش زندگی کرد.

چرا بعضی ها نمی تونن موفقیت بقیه رو ببینن ؟ چرا دوست دارید فقط برای بقیه حاشیه درست کنید؟ مثلا چرا قضیه ی دوستی جانی با امبر هرد رو انقدر بزرگش کردید ؟ مگه جانی آدم نیست و احتیاج به همدم نداره؟ بابا اونم آدمه و زندگیه خودشو داره ، تازه زندگیش هم که تابحال به اون بدی نبوده که بقیه ی هالیوودیا بودن ، اون یه مرد مهربونه که عاشقه خانوادس و به همه ی طرفداراشم احترام میذاره پس چرا باید بهش گیر بدیم؟؟؟؟؟؟؟ جنتلمن و با وقار و با شخصیت هم هست ، پسر خوبیه !


و در ادامه باید بگم که اگه بد بود این همه طرفدار نداشت. از بزرگ تا کوچیک همه دوستش دارن . جانی یه هنرمند مردمیه که به طرفداراش احترام میذاره و خودش هم قابل احترام ، با شخصیت و دوست داشتنیه. من چشمایه شیطون و کودکانشو دوست دارم . اون 14 سال با همسره قبلیش که زیاد هم زیبا نبود زندگی کرد در حالی که اگه دختر باز بود تو این 14 سال به همسرش خیانت میکرد نه اینکه به پاش بشینه و بگه که عاشقشه.

***

ذولی:

پ.ن 1: آقا اصلا قبول دارم که این فراماسون ها و شیطان پرست ها این روزا واقعا دنیا رو قبضه کردن و نمادهاشون همه جا و تو همه چی پیدا میشه. قبول دارم که همه ی فیلمها ، سریال های آمریکایی، تبلیغات تلوزیونی ، مجلات رسانه ها و... پرشده از نمادهای شیطان پرستی و فراماسونری ؛ اما واقعا من و شما باید بیایم بشینیم و به این مسئله فکر کنیم. باید بشینیم فکر کنیم و به یه جمع بندی برسیم که آیا هر چیزی که شباهت به نمادهای شیطان پرست ها داره واقعا یکی از اون نماد ها هست ؟؟؟ شاید بعضی مواقع فقط شباهت بینشون وجود داشته باشه. من خودم خیلی در مورد ماسون ها تحقیق کردم و یه زمانی داشتم دیوانه می شدم و به این باور رسیده بودم که هر چی دور و برم می بینم نماد شیطان پرستیه .... اما جمع بندی کردم و دیدم بیشتر دارم به خودم آسیب می رسونم. روحیم داشت خراب میشد تا اینکه یواش یواش این قضیه برام جا افتاد که هر گردی گردو نیست.

پ.ن 2 : لادن ممنونم از متن زیبات

نود و نه + یک درصد

ذوالفقار شوقی دوشنبه سیزدهم آذر ۱۳۹۱، 17:21

ق.ن  (قبل نوشت) : اونی یک وبم هم به روز شد. http://riio.persianblog.ir

***

دوستان در جلسه ی امروز میخواهیم به ریشه یابی یکی از پرکاربردترین ضرب المثل های زبان پارسی بپردازیم که حتی نمود جهانی نیز پیدا کرده است :

همانطور که حتما می دانید ابوعلی سینا که دوستانش او را ابن سینا خطاب میکرده اند دوره ی مکتب را با معدل 19.98 پشت سر گذاشته است. از اینکه چرا معدل او 20 نشده است سرنخی در دست نیست اما برخی می گویند علت آن گرفتن سوتی از حکیم باشی بوده است.

بعد از اتمام دوره ی مکتب ، ابن سینا شوق و ذوق زیادی برای ادامه دادن درس در دانشگاه داشت. (در برخی کتب نوشته شده است که او از ترس خدمت سربازی به درس ادامه داده است) به همین دلیل سال آخر را خر زد و در نهایت با تراز 8500 در رشته ی پزشکی دانشگاه بخارا (بهترین دانشگاه آن زمان) قبول شد. آورده اند که ابن سینا به قدری از این مسئله خوشحال بوده که فردای روز اعلام نتایج به کافی نت (آن زمان اینترنت خانگی در دسترس عموم نبود و فقط با کارت دانشجویی میشد اشتراک گرفت) مراجعه ، پروفایل فیسبوک خود را آپدِیت و دانشگاه خود را صرفا برای خودنمایی به همگان اعلام کرده است.

در روایت دیگری آمده است که او پس از اعلام نتایج سراغ "شیخ کمالِ بنِ صفااُلمک" (جد پدری کمال الملک) رفته و با هزینه ی خودش سفارش بنری سه متری داده است. چنانکه کمال الملک به نقل از دفتر خاطرات جدش بیان میکند ، متن بنر اینگونه بوده است :

« فرزندم سینا ، قبولی تو را در آزمون سراسری ، در رشته ی پزشکی دانشگاه بخارا تبریک می گویم و بدین وسیله آنرا در چشم فک و فامیل فرو میکنم.»

از طرف پدرت عبدالله

ابن سینا همچنین در اولین مصاحبه ی خود بعد از قبولی در دانشگاه به علت ارادتی که به "کاظمُ الممالک قلم چی" داشت ، اینگونه سخن گفت : «از کودکی و دوران طفولیت عضو کانون فرهنگی آموزش بوده ام و به تمامی دوستان و آشنایان و فک و فامیل توصیه میکنم فرزند خود را به کانون بسپارند.»

پورسینا در "رسالة القضا والقدر" راجع به اولین روز دانشگاه چُنین نوشته است : « أنا هَپی ، هذا الیوم الموعود ، فی هذا الیوم أنا راجعون علی الیونیوِرسیتی و أنا خیلی جمیل والدخترکُش.»

که ترجمه ی دقیقی از آن در دسترس نیست زیرا ابن سینا در آن لحظه بسیار شاد بوده و احتمالا چیزی مصرف کرده بوده است و نمی توانسته تمرکز کند.

اما روایت است که ابوعلی سینا روز اول دانشگاه با خوشحالی وارد کلاس می شود و خود را میان مقدار زیادی پسر می یابد که روسری به سر دارند. با ناباوری چشمانش را می مالد و دوباره نگاه می کند ... اینبار مقدار زیادی دختر می بیند که سیبیل بر لب دارند.

آورده اند که در آن لحظه ی بدشگون ، سینا از کلاس می گریزد و پس از آن دچار دوگانگی شخصیتی می شود. تا پایان ترم ابن سینا در کف می ماند که همکلاسی هایش پسرانی هستند که روسری بر سر دارند یا دخترانی که سیبیل بر لب ؟ و اینچنین می شود که نهایتا او لب به سخن می گشاید و این ضرب المثل گهربار را سر زبان ها می اندازد :

« 99 درصد از دختران جهان زیبا هستند و 1 درصد دیگر در کلاس من درس می خوانند.»

 ***

پ.ن 1 : روایت بنده ی حقیر هم مثل همین ضرب المثل است.

پ.ن 2 : به زودی یه مطلب از از یه نویسنده ی مهمان روی وبلاگ قرار میگیره که امیدوارم همکاری خوبی باشه و خوشتون بیاد.

پ.ن 3 : الان میخوام برم موهام رو کوتاه کنم ... برگشتم جواب نظرات قبلی رو میدم ایشالا ... ممنون از همه کسایی که به یادم بودن.

پسری که بزرگتر شد

ذوالفقار شوقی جمعه دهم آذر ۱۳۹۱، 21:34

اصلا یادم نمیاد سال پیش این موقع کجا بودم یا داشتم چیکار میکردم ! شاید با خانوادم دور هم جمع شده بودیم یا شاید مثل الان جلوی لپ تاپ بودم.

خیلی وقته که به اینجور چیزا فکر نمیکنم ، دیگه به مسائل دقت نمی کنم و سعی نمیکنم به خاطر بسپارمشون چون واقعا اتفاقات خوب اونقدر کم شدن و حافظم اونقدر کم کار بوده که الان دیگه تنبل شده و از کار افتاده.

وقتی روزا یکنواخت میشن و زندگی روزمره تکراری ، خسته کننده و زجرآور میشه یا وقتی همه کائنات دست به دست هم میدن تا لبخند روی لبام رو به یه اشک روی گونم تبدیل کنن ؛ ازم انتظار دارید که خسته و بی روح نشم ؟

تو این حال و روزِ اسف بار، حداقل یکی از آرزوهام هم برآورده نمیشه که دلم رو بهش خوش کنم و با خاطره ی خوبش چرخ دنده های مغزم رو روغن کاری کنم و دوباره راش بندازم.

اما اینا رو گفتم تا برسم به یه چیز :

امروز روز تولدم بود ، امروز بیست ساله شدم. یادم نمیاد پارسال این موقع کجا بودم اما سال آینده این روز که برسه ، به یاد خاطره ی خوب امروز می افتم. خاطره ی خوبی که مدیون همه ی شما هستم. هر چقدر هم که تشکر کنم بازم حق مطلب ادا نمیشه ، پس سخن کوتاه می کنم و برای آخرین بار از همه ی کسانی که امروز به یادم بودن تشکر می کنم.

ذوالفقار شوقی جونیور

دهم آذر هزار و سیصد و نود و یک خورشیدی

اولین روز دانشگاه

ذوالفقار شوقی جمعه چهاردهم مهر ۱۳۹۱، 20:22

وای اولین روز دانشگاه ... مثل اینکه من و حسین از همون روز اول تصمیم گرفته بودیم گند بزنیم.

اولین اتفاق :

ساعت هشت صبح باید دانشگاه باشیم. چهارشنبه اس. امروز یه کلاس با همدیگه داریم و دو تا کلاسمون از هم جداس. حسین هفت صبح با ماشین اومده در خونه ی ما تا با هم بریم دانشگاه. هنوز 20 دقیقه از حرکتمون به سوی علم نگذشته که سر و کله ی اولین سوتی سال پیدا میشه.

حسین : ذولی الان ساعت 8 چه کلاسی داریم؟

ذولی : نمی دونم . برنامه تو بده ببینم.

حسین : برنامه؟؟ من برنامه ندارم که ... مگه تو نداری؟

ذولی : من به امید تو اومدم مشتی!!

حسین و ذولی : به فاک رفتیم.

ساعت 8 و 10 دقیقه شده ... هنوز به دانشگاه نرسیدیم اما واقعا نمی دونیم وقتی برسیم ، قراره بریم کجا ؟ کدوم کلاس؟ چه درسی؟ چه استادی؟ وای لعنت به ما.

زنگ می زنم خونه : مامان ،‌من یه کاغذ تو کمدم دارم که روش برنامه ی کلاسام رو نوشتم. یه کاغذ A4 سادس.

مامان از پشت تلفن : ذوالفقار ، من الان جلو کمدتم ، اینجا هزار تا کاغذ A4 ساده ریخته که رو همشونم چرت و پرت نوشتی ، آی لاو یو پی ام سی !!

من : مامان ، تو رو خدا بگرد پیداش کن.

15 دقیقه بعد ، ساعت هشت و 25 دقیقه ، ما جلوی دانشگاهیم ، مامان زنگ می زنه : ذولی یه برگه گیر اوردم فقط روش نوشتی ساعت 8 تا 9:40 دقیقه کلاس حقوق مدنی داری ، هیچ اسم استاد یا شماره کلاسی هم ننوشتی روش.

من به مامان : مرسی. بای.

من به حسین : یه سرنخ گیر آوردم. ببین می تونیم بریم پیش کارشناسمون ازش بپرسیم کلاسمون کجاس.

حسین به من : بابا روز اولی اسکل میشیم که!!

و اسکل شدیم. جلو یه ملت رفتیم سر کج کردیم و گفتیم که برنامه کلاسامون رو نداریم و فقط خودمون رو ورداشتیم آوردیم. خانمه هم بعد از اینکه حسابی از خجالتمون در اومد و تحقیرمون کرد ، شماره کلاس رو بهمون گفت.

حالا شانس آوردیم که استاد هنوز نیومده بود.

اتفاق دوم :

بعد از کلاس حقوق مدنی ... باید از هم جدا می شدیم. من کلاس فلسفه و منطق (پیشنیاز) داشتم و حسین عربی (پیشنیاز). بعدش هم کلاسامون رو عوض می کردیم و من عربی (پیشنیاز) داشتم و حسین فلسفه (پیشنیاز).

کلاسمون شروع شد.  بعد از ده دقیقه تاخیر ،‌استاد تی ام بکس وارد اتاق شد. به جان خودم شبیه یکی از اعضای تی ام بکس بود. وای چه استاد زاغارتی بود. خلاصه توضیحاتش رو شروع کرد و ده دقیقه به همین منوال گذشت. بعد از پایان توضیحاتش گفت : سوالی نیست؟

آقا همه شروع کردن به سوال پرسیدن. ما هم جو دادیم برای اینکه درس دیرتر شروع بشه ، همه سوال بپرسن. ده دقیقه هم سوال پرسیدیم. دیگه به جایی رسیده بودیم که سوالامون ته کشیده بود و واقعا حرفی برای گفتن نداشتیم.

استاد دوباره پرسید : سوالی نیست.

کلاس : سکوت

استاد : پس حالا که سوالی نیست ،‌میخواستم درس فلسفه رو شروع کنم اما متاسفانه من امروز باید جایی باشم ،‌پس کلاستون تعطیله!

کلاس : کی بود تز داد هی سوال بپرسیم که درس شروع نشه؟

همه ی نگاه ها به سمت من برگشت.

من : استاد چه کت قشنگی دارید. از کجا خریدید؟

اتفاق سوم :

حسین بعد از من کلاس داره ، همون فلسفه و منطق . ما جلو دره کلاس فلسفه ایستادیم.

حسین : ذولی اگر استاد فلسفه ما نیومده بیا بریم خونه ،‌استاد عربی گیر نمیده که غایب باشی ،‌اصلا حضور غیاب هم نمی کنه.

من : باشه ،‌یه ذره وایسیم اگر یارو نیومد میریم.

چند دقیقه بعد ،‌یه آقایی با یه کتاب فلسفه تو دستش به سمت کلاس میاد ،‌همون استاد ما نیست.

حسین جلو خود یارو به من  :‌ ذولی استاد اینه؟

من جلو خوده یارو به حسین : نه بابا، اون شبیه تی ام بکس بود.

حسین جلو خوده یارو به خوده یارو : آقا شما آقا فلسفه اید؟؟

آقا فلسفه ،‌با نگاهی عاقل اندر سفیه : برید تو کلاس.

در حالی که هول کردم و اصلا نمی دونم دارم چیکار می کنم میرم تو کلاس.

من به حسین : مرتیکه من الان باید کلاس عربی باشم ... چرا اینجام؟

حسین به من : واسا سلام علیک کنه بعد برو بیرون.

استاد روبه ما دو تا : آقایون اگر میخواید تو کلاس من صحبت کنید پاشید برید بیرون.

من از رو صندلی بلند میشم میرم بیرون.

استاد به من : حذفت می کنم هااا !!

من به استاد : هر جور راحتی !!

ینی یه حرکت لاتی زدم که همه انگشت به دهن مونده بودن ... غافل از اینکه این آقا در واقع استاد من نیست.


پ.ن : هنوز وقت نکردم کسی رو دعوت کنم تا بازدید کنه ... باشه برای بعد ... عذر میخوام

توضیح میدیم

ذوالفقار شوقی دوشنبه سوم مهر ۱۳۹۱، 20:27

به جان عمم که میخوام دنیاش نباشه و الانم یه نی نی تو راه داره ... همین امروز بعد ازظهر ثبت نامم تو دانشگاه جدید تموم شد.

گفتم که قبل از کتک زدنم ... یکم از ماجرا با خبر بشید شاید بخشیدید منو ...

سلام و اینا ...

یه غلطی کردم که خودم که هیچ ، هفت پشتم هم به بووووووووق خوردن افتادن.

نمیدونم همتون میدونید یا همتون نمی دونید که ... من گردن شکسته پارسال کنکور قبول شده بودم . رشته ی مترجمی زبان انگلیسی در دانشگاه آزاد تهران جنوب.اما دانشگاه ثبت نام نکردم و به بهونه ی اینکه میخوام یه بار دیگه کنکور بدم ، یه سال خوردم و خوابیدم. امسال دوباره کنکور دادم ، اینبار انسانی ،‌اما انقدر بد تست زدم سره جلسه که به هیچ وجه انتظار نداشتم انتخاب اولم رو قبول بشم. انتخاب اولم رو خیلی سطح پایین انتخاب کرده بودم : حقوق واحد رباط کریم. اما بازم امیدی به قبول شدن نداشتم چون فقط تست های  زبان رو زده بودم.

جونم براتون بگه که بعد از اینکه سره جلسه ی کنکور گند زدم ... تصمیم گرفتم بدون اینکه جلو فک و فامیل تابلو کنم ، برم قبل از اینکه جواب های دانشگاه آزاد بیاد همون رشته ی مترجمی زبان رو ثبت نام کنم. کردم.

یک ماه بگذشت ...

پول رو به حساب دانشگاه تهران جنوب واریز کردم. انتخاب واحد کردم. آماده ی رفتن به کلاس ها شدم.

جواب دانشگاه آزادها اومد. ترازم شده بود 4700 و انتخاب اولم رو قبول شده بودم. نمی دونستم خوشحال باشم یا ناراحت.

از طرفی به رشته ی زبان علاقه داشتم و از طرفی رشته ی حقوق پر درآمد تر و باحال تر بود.

با خودم به شدت کلنجار رفتم و آخرسر تصمیم گرفتم از رشته ی زبان انگلیسی انصراف بدم و بیام رباط کریم حقوق بخونم.

اون غلطه که میگم کردم و اون بووووووقه که میگم خوردم همین بود.

به جان عمم که میخوام دنیاش نباشه و یه نی نی تو راه داره از شنبه ی هفته ی پیش تا همین امروز بعد از ظهر ، یه پام رباط کریمه ، یه پام دانشکده زبان و ادبیاته ، یه پامم ساختمون ایرانشهره (ساختمان مرکزی دانشگاه آزاد).

این وضعیت اعصاب منه ... اصلا نمی دونم دارم چی می نویسم. والا بقرعان ... در این حد ... 9 روزه اسیر جاده و آفتاب سوزانم.

تازه الانم معافیت تحصیلی برام بریدن به مدت 4 سال ... یعنی 4 ساله باید لیسانسم رو بگیرم وگرنه با پس گردنی از دانشگاه پرتم می کنن بیرون و دمم رو میگیرن می برنم آشخوری. سرباز صفر ... با کله کچل. 4 سال کمه به خدا ... اصلا نمی تونم دووم بیارم با این همه فشار.

حالا بازم میگین ذولی کجایی؟ ذولی بی معرفت چرا سر نمی زنی؟ ذولی گور پدرت؟ ذولی برو بمیر؟ ذولی خاک عالم تو سوراخ دماغت؟ ذولی تو روحت؟

بابا منو درک کنید ... اومدم دیگه ... اینارم گفتم چون حس می کردم یه توضیح به همتون بدهکارم. سبک بی در و پیکر هم نوشتم ... هیچ قاعده خاصی رو رعابت نکردم. همینجوری هرچی اومد نوشتم.

به جان عمم که میخوام دنیاش نباشه و الانم یه نی نی تو راه داره ، دوستتون دارم

فعلا

اعتراف کنم؟

ذوالفقار شوقی چهارشنبه بیست و دوم شهریور ۱۳۹۱، 22:52

اعتراف : من دیگه همون ذولی قدیم نیستم.

تاثیر : این تغییر تاثیرات زیادی توی زندگیم داشته ... مدت هاست نتونستم تکست بنویسم. مدت هاست نتونستم موضوعات مختلف زندگیم رو به رشته ی تحریر در بیارم. دست و دلم به نوشتن نمیره. مغزم کمتر کار میکنه.

علت : نمی دونم. شاید دلیلش فیسبوک باشه که خیلی وقت براش میذارم. شاید هم بیشتر شدن فعالیت های فیزیکی باعث شده دیگه مغزم مثل قدیم کار نکنه. خب مشخصه که وقتی بیشتر انرژیم رو برای ورزش می ذارم ، دیگه انرژی زیادی باقی نمونه که برای فکر کردن ازش استفاده کنم.

مختصر و مفید : خنگ شدم ... در حالی که عضلات بدنم دارن قوی تر میشن ، عضلات مغزم از کار افتادن. دارم بیشتر به این فرضیه اعتقاد پیدا می کنم که "هر کسی را بحر کاری ساختند ... گاو نر می خواهد و مرد کهن".

 

 

سوال : آیا اگر همینجوری ادامه بدم استعداد نوشتن رو از دست میدم؟

جواب : نمی دونم.

سوال : حال یه چیزی حدس بزن.

جواب : اولاش فکر می کردم آره ... اما حالا میگم نه!

سوال : خب ... حالا بین مغز قوی و بدن قدرتمند کدوم رو انتخاب می کنم؟

جواب : مغز قوی.

سوال : پس چرا ورزش رو ادامه میدم؟

جواب : میخوام ثابت کنم که این دو تا ... دو تا مقوله ی از هم جدا هستند. من اونقدر قدرتمند هستم که انرژی کافی برای انجام هردوشون رو داشته باشم. واسه اینه که هر روز صبح و بعد از ظهر تمرین می کنم و تازه شبا هم سعی می کنم مطالعه داشته باشم.

سوال : آیا موفق بودم؟

جواب : اولش از خودم نا امید شده بودم . اما حالا فهمیدم که میشه ... وقتی داشتم توی نا امیدی سر میکردم ... تصمیم گرفتم که دفترچه خاطراتم رو بنویسم و ادامش بدم. 2 ماه بود که گزارشی توش ننوشته بودم. از وقتی شروع کردم احساس می کنم اوضاع داره بهتر میشه. اولاش افتضاح می نوشتم اما الان داره بهتر میشه. حتی دستخط خودم هم یادم رفته بودم. الان دارم دوباره خوشخط می نویسم.

سوال : الان چه حسی دارم؟

جواب : من برای یه مدت اون ذولی قدیم نبودم. یه قسمت مهم از وجودم رو فراموش کرده بودم. حالا دارم روی هر دو بعد وجودم کار میکنم : روح و جسم.

حرف آخر : برام آرزوی موفقیت کنید.

 

پ.ن ۱ : دوبار میخواستم پست کنم. نوشتم و نوشتم اما زمانی که میخواستم ارسالشون کنم بلاگفا ارور میداد ... امروز با اینترنت اکسپلورر امتحان کردم و خبری از ارور نبود.

پ.ن ۲ : لادن .... با کمی تاخیر ... تولدت مباااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااارک خواهر بزرگه ... دوستت دارم.

بیوگرافی
اول سلام
من ذوالفقارم یا ذولی ، هر کدوم شما راحت ترید . رفتم تو 30 سال و الان 16 ساله که این وبلاگ رو دارم. من کتاب می خونم ، آهنگ گوش میدم ، فیلم می بینم ، درس می خونم ، فوتبال می بینم ، شعر میگم و هر از چند گاهی دستی به قلم می برم ...
اما بهترین کاری که تا حالا کردم ایجاد کردن این وبلاگ بوده
پس به کلبه ی درویشی من خوش اومدی رفیق

پروفایل فعال