((: پسری که بزرگ شد :))

اما همون پسربچه ی شوخ و شر و شور قبل باقی موند

بدمرض

ذوالفقار شوقی دوشنبه ششم شهریور ۱۳۹۱، 21:12

هشدار : ممکن است این پست کمی تهوع آور باشه ... اگر حساس هستید نخونید :))


مرض هم مرض های با کلاس. دروغ میگم؟ اگر قرار باشه درد بکشی و از اینکه قراره سره بدنت چه بلایی بیاد بترسی ، پس چه بهتر که بجای بواسیر ،‌میگرن بگیری که هم اسمش باکلاس تره همه نحوه ی درمانش.

بعضاً بعضی از بیماری ها مختص آدمایی مثل منه ... تازه یه سری بیماری هم من خودم کشف کردم و گرفتم که دانشمندان و اطباء هم نمی دونستن چی هستن؟ در کل خرمون از کره گی دم نداشت و هیچوقت هم در نیاورد.

منم جزو همون افراد بدشانسی هستم که بجای سردرد ، اسهال-استفراغ میگیرن. همون مقدار درد رو تحمل می کنن اما باید نگاه های انزجارآمیز بقیه رو هم به جون بخرن. مثلا خود شما اگر قرار بود به یکی از افرادی که به مرض سردرد یا اسهال-استفراغ دچار شده سرپناهی بدید،کدوم رو انتخاب می کردید؟ من که خودم به شخصه سردردباشی رو با کمال میل به خانه دعوت میکردم.

ور ور اضافی کردم که برسم به اینجا ... منم بدمرضم. آره اسم جدیده ... خودم انتخاب کردمش ... بدمرض. باورتون نمیشه؟ داستان پایین رو مطالعه کنید.

 

چندی پیش پس از بیدار شدن از خواب ، متوجه شدم تیشرتم در ناحیه شکم به رنگ سرخ آتشین مزین شده است. برخود واجب دیدم که با مراجعت به دستشویی عامل خونریزی را ردیابی کرده و نجاست را از خود بزدایم. در خیال خود آنرا جوشی چیزی فرض میکردم که به علت خاراندن به خونریزی افتاده باشد.

در حالی که در آینه ی واقع در توالت خود را جست و جو می کردم ... متوجه نکته ای بس عجیب و ترسناک گشتم ... هیچ عاملی وجود نداشت.

- خدای بزرگ مرا به چه روز انداخته ای؟ مگر من مرد نیستم؟

گیج و سردرگم از توالت برون آمدم و تیشرت مذکور را برای شست و شو به داخل سبد مخصوصش پرتاب کردم که احساسی عجیب تر به من دست داد. در ناحیه ی ناف احساس درد نمودم.

- یا قمر بنی هاشم ، اول خون ، بعد درد ... چه بلایی بر من نازل شده؟

بیشتر فکر کردم ... نخیر ... از هیچ چیز سر در نمی آوردم. چاره ای جز درمیان گذاشتن موضوع با مسئولین مربوطه نبود ... پس خجل و سرخ شده سراغ مامی را گرفتم. مامی در حال خوردن صبحانه بود. ماجرا را توضیحی چند دادم و مامی به شدن نگران گشت.

تصویب شد برای ایراد یابی و رفع نقص فنی به دکتر ممتاز ، دکتر خانوادگی و همه کاره ی محله مان مراجعت کنیم. دکتر ممتاز ابتدا ابراز تعجب نمود. بس در فکر فرو رفت. دستی به شکم و ناف مبارک بنده کشید و هنگامی که متوجه شد در آن ناحیه درد دارم دستور داد روی تخت دراز بکشم.

چشمان شهلایتان روز بد نبیند. دکتر با وسایل جراجی به جان ناف بداقبال ما افتاد. ابتدا با وسیله ای آنرا کاملا باز کرد و نگاهی انداخت. بوی کثافت و لجن بالا زد. واقعا فکر کردم سوراخ نافم باز شده و دل و روده ام پیداست. چون بوی بعد آنقدر زیاد بود که مادر اتاق را ترک کرد و دکتر هم ماسک به صورت زد.خلاصه پس از کاوشی چند نفسی از سر آسودگی کشید.

- خانم شوقی میتوانید داخل شوید.

مادرم یا چهره ای اشک آلود وارد شد :«زنده می مونه آقای دکتر؟»

- بله خانم ... ناف جناب عفونت کرده. متاسفانه به علت اینکه ناف ایشان به صورت غیر عادی خیلی عمیق است موهای روی شکمش به داخل ناف رفته اند و آنجا سکنی گزیده اند و باعث عفونت گشته اند. کنون با استفاده از وسایل پزشکی موهای زاید را در می آورم و زخم را با الکل سفید شست و شو می دهم تا ضد عفونی شود.

خلاصه عمل جراحی سر پایی مدتی طول کشید و دکتر با مقدار زیادی موی بوگندو که داخل ظرفی ریخته بود از اتاق خارج شد. صدایش را از بیرون اتاق شنیدم که ریه هایش را از هوای تازه و بی بو پر میکرد و خدایش را شکر میگفت که این عمل به اتمام رسیده است.

 

حالا فهمیدید بدمرض ینی چی؟ ینی من ... ینی خوده خوده من ... برید خداتون رو شکر کنید که مثل من نیستید. تاریخچه ی بیماری های عجیب و نادر من همچین سبک نیست. مثل تاریخ هفت هزار ساله ی ایران می مونه.


پ.ن 1 : قصدم از این پست فقط معرفی لغت تازه کشف شده ی خودم ،بدمرض، بود. این لغت طبق حقوق مولفین و مصنفین کاملا عمومی بوده و کپی برداری از آن به هر نحو پیگرد قانونی که ندارد هیچ ، جایزه هم دارد.

پ.ن 2 : امروزم تو باشگاه بد خوردم زمین و استخوان لگنم درد شدید داره ... مربی دستور داده فعلا ورزش نکنم و اگر درد بهتر نشد به دکتر مراجعه کنم. دعا کنید که مشکلی برای استخوانم پیش نیومده باشه و دوباره راه قهرمانی رو درپیش بگیرم.


شب خوش.

بازآمدن ...

ذوالفقار شوقی دوشنبه سی ام مرداد ۱۳۹۱، 2:10

اگر شما هم اکنون دارید این مطلب را می خوانید ... به احتمال زیاد همچین کامنتی از طرف من دریافت کرده اید : من برگشتم ...

در همین محفل دوستانه فریاد می زنم : بی ادبی منو ببخشید که بدون اینکه مطالبتون رو بخونم ، کامنت کپی شده گذاشتم. دلیل این کارم اینه که ، خب بعد از مدت مدیدی برگشتم و مسلما بسیاری از دوستان کامنت های بی جوابی برای من گذاشتن که هم باید جواب اونها رو بدم و ازشون عذرخواهی کنم،هم سراغ بقیه ی بچه ها برم و بهشون بگم که برگشتم.

در ضمن کلی خاک و خل نشسته رو در و دیوار وبلاگ که ... مسلما ما نوکر خانه زاد و ازین جور حرفا نداریم که بیاد برامون گردگیری کنه. پس خودم الان چارگوشه ی دسمال رو گره زدم و گذاشتم رو سرم و با دستمال و لنگ افتادم به جون در و دیوار. منم که حساس ...

اه ... چقدر بی مزه ام ... ببخشید ... به مرور زمان دوباره خوب میشم ... به خاطر دوری از وبه :)

قبلا هم اعلام کرده بودم که مودمم مشکل داشت و بالاخره بعد از مدتی فرصت کردم پیگیری کنم و خدا رو شکر مشکل برطرف شد و شب عید فطر یه عیدی خوب گرفتم.

عید فطر همتون مبارک ... اول ماه رمضون نمی دوستم باید تبریک بگم یا تسلیت یا چی ! اما الان دیگه مطمئنم که باید حلول ماه شوال رو تبریک بگم که مصادف میشه با عید فطر.

دوستتون دارم

اضطراری

ذوالفقار شوقی چهارشنبه بیست و پنجم مرداد ۱۳۹۱، 21:18
اضطراری ...

وقت ندارم ...

مودم وایرلسم خراب شده و نه خودم فرصت کردم ببرمش نمایندگی ... نه مسئولین رسیدگی می کنن

ببخشید اگر نیستم

هستم اگر می روم ... گر نروم نیستم

اینجا خونه ی عموم هستش

در خلال یک مهمونی افطاری و با لپ تاپ عموم کانکت شدم

آی لاو یو پی ام سی

معرفی کتاب عطش مبارزه

ذوالفقار شوقی شنبه هفتم مرداد ۱۳۹۱، 19:40


استفانی میر می گوید :«این داستان مرا چند شب متوالی بیدار نگه داشت،حتی بعد از تمام شدن کتاب در رختخواب بیدار دراز می کشیدم و در موردش فکر می کردم. عطش مبارزه فوق العاده است.»

ریک ریوردن می گوید :«تقریبا بهترین داستان ماجراجویانه ای است که تابحال خوانده ام.»

استیون کینگ می گوید :«هیجان و دلهره ای مداوم ... نمی توانستم از خواندن اش دست بکشم.»

اما هیچ کدام از این گفته ها راضیم نمی کنند کتاب را آغاز کنم.

فروشنده ی نشر افراز وقتی کتاب را می خریدم گفت :«باور کن دو روزه تمامش می کنی. من در طی  سه شب کل کتاب را خواندم.»

سایت فانتزی فنز می نویسد " این کتاب را حتما در لیست خرید خود برای نمایشگاه کتاب 91 قرار دهید."

اما باز هم راضی نشده ام کتاب را باز کنم و داستان را دنبال کنم.

ساعت 1 بامداد است. چشمانم از بس که به صفحه ی مانیتور زل زده ام تار می بینند. سر درد دارم. حوصله ام از پرسه زدن در اینترنت و سایت های تکراری سر رفته است. دراز می کشم و به کتابخانه ام چشم می دوزم ... حدودا 100 جلد کتاب خوانده نشده ، باحجم ها و موضوعات متفاوت روی قفسه های آن چیده شده اند و هر یک قصد دارند نظرم را به خودشان جلب کنند.

اما من به کتنیس فکر می کنم. دختر شانزده ساله ای که باید در مسابقات مرگبار "عطش مبارزه" شرکت کند و زنده بماند. خلاصه ی داستان را از پشت جلدش خوانده ام.

در نهایت تصمیم می گیرم کتاب را بردارم و شروع به خواندن کنم. داستان شروع می شود ؛ کتنیس از شرایط خانواده اش صحبت می کند و از سختی های زندگی در منطقه ی 12. از گرسنگی و فلاکت و در نهایت از مرگ پدرش سخن می گوید. تصمیم نهایی ام را گرفته ام. با کتنیس همراه خواهم شد تا از سرنوشتش آگاه شوم.

×××

سبک نوشته رو دوست داشتین؟؟ از نحوه ی نگارش و بیان داستان خوشتون اومد؟؟ چون اگر بخواهید کتاب "عطش مبارزه" رو بخونید باید به این سبک روایت داستان عادت کنید. تقریبا مثل کتاب های مجموعه ی "دموناتا" یا همون "نبرد با شیاطین" از دارن شان ... این کتاب هم به صورت اول شخص نوشته شده و شخصیت اصلی داستان ، ماجرا را از دید خودش تعریف می کنه. به همین علت خواننده ی داستان هم مثل کتنیس اوردین،نقش اول ماجرا، از سایر اتفاقات که در داستان تاثیرگذار خواهند بود ، بی اطلاع می مونه.

من خودم به شدت دوست داشتم بدونم در نبود کتنیس ، بین بقیه ی شخصیت ها چه اتفاقاتی می افته اما به علت شیوه ی روایت داستان ، این امر میسر نبود و گاهی اوقات باعث می شد من از کنجکاوی بیش از حد ، زجر بکشم. مخصوصا بعد از خوندن کتابهای دیوید گمل که در اونها داستان توسط دانای کل تعریف میشه و خواننده از همه ی اتفاقات تاثیرگذار باخبر میشه.

داستان "عطش مبارزه" از سه بخش کلی تشکیل شده که در کتاب هم از یکدیگر جدا شده اند : 1. باج و خراج ، 2. مسابقات و 3. قهرمان.

بخش یک ممکن است کمی حوصلتون رو سر ببره. اولش با زندگی خسته کننده ی کتنیس آغاز میشه و سپس با قرعه کشی مسابقات و حضور شرکت کنندگان در پایتخت برای آماده شدن برای مسابقه ادامه پیدا می کنه. البته جرقه هایی از یک عشق نافرجام در همین بخش زده میشه که در قسمت دوم و سوم، داستان رو جذاب تر خواهند کرد.

در بخش دوم ، مسابقات آغاز میشن و شخصیت اصلی باید با دست خالی و در دنیایی ناشناخته با 23 شرکت کننده ی دیگر رقابت کنه و زنده بمونه.البته ماجرای عشق در این بخش به شدت گسترش پیدا می کنه و گردانندگان مسابقه از آن سو استفاده می کنند تا مسابقات را جذاب تر کنند.

اوج داستان ماجراهایی است که در بخش سوم اتفاق می افتند. اتفاقاتی که در نهایت برنده ی مسابقه را مشخص می کنند ؛ یعنی تنها کسی که در بین 24 شرکت کننده زنده مونده.

×××

با خواندن آخرین جمله کتاب  ، آنرا می بندم.با به پایان رسیدن کتاب ، حسی عجیب به من دست داده است.یک هفته از زمانی که آنرا شروع کرده ام می گذرد و در این مدت احساس وابستگی شدیدی به آن پیدا کرده ام. با اینکه کتاب دوم را در کتابخانه دارم اما تصمیم گرفته ام آنرا شروع نکنم. می دانم که داستان در جلد سوم به پایان خواهد رسید و می ترسم بعد از تمام کردن جلد دوم ،‌نتوانم تا رسیدن کتاب سوم صبر کنم.

×××

این یعنی کتاب تاثیر خودش رو گذاشته و مصدوم آماده است – اشاره به مجموعه سیب خنده.

خلاصه داستان :

داستان این کتاب در آینده‌ای نزدیک روی می‌دهد.در ویرانه‌های مکانی که روزگاری آمریکای شمالی خوانده می‌شد کشور پانم تأسیس شده‌است و هر ساله دولتی دیکتاتور دوازده ناحیه ی این کشور را مجبور می‌کند که یک دختر و یک پسر ۱۲ تا ۱۸ ساله را با قرعه کشی انتخاب و به پایتخت این کشور یعنی کاپیتول بفرستند تا در برابر دوربین‌های تلویزیون در یک جدال نفس گیر،یکدیگر را بکشند تا سرانجام یک نفر پیروز شود.کتنیس اوردین که داوطلبانه به جای خواهر کوچکترش در این مسابقه شرکت می‌کند و با انواع مشکلات جسمی و عاطفی رو به رو می‌شود.

×××

کتاب "عطش مبارزه" جلد اول مجموعه ای سه جلدی به همین نام است که توسط سوزان کالینز نوشته شده اند. تا جایی که من اطلاع دارم دو جلدش در ایران و توسط نشر افراز منتشر شده. توصیه می کنم این مجموعه رو دنبال کنید چون درعین سادگی موضوع، بسیار جذابه و می تونه اوقات بیکاری تون رو به بهترین نحو پر کنه. حالا از ما گفتن بود ... هر جور خودتون مایلید.

از روی جلد اول این کتاب فیلمی هم به همین نام ساخته شده که فروش خوبی داشته و انتظار میره که مانند فیلمهای هری پاتر یا شفق ، موفقیت های زیادی کسب کنه.

 

نه ماه در بهشت - قسمت چهارم

ذوالفقار شوقی یکشنبه یکم مرداد ۱۳۹۱، 20:30

یکم دیر شد اما ارزشش رو داشت. کمی بیشتر روی قسمت آخر فکر کردم پس نگارشش هم بیشتر طول کشید. اما متاسفانه یا خوشبختانه از حالت طنز در اومد و بیشتر جدی شد. البته این قسمت از داستان یه مهمان هم داره که اگر خودش داستان رو بخونه مطمئنا بعضی از تیکه ها رو بهتر از بقیه می گیره. این قسمت محسن عزیز نویسنده ی وبلاگ سرزمین اشباح و دوست چندین و چند ساله من یکی از شخصیت های داستانه.

اسم داستان هم عوض شد. بعد از اینکه متوجه شدم اسم داستان هیچ ربطی به محتوای اون نداره (نیشخند) تصمیم گرفتم اسمش رو عوض کنم و بذارم "نه ما در بهشت". امیدوارم این یکی دیگه با محتوای داستان سنخیت داشته باشه.

داستان کمی طولانیه پس در ادامه ی مطلب کپیش می کنم...ممنونم از همه ی کسانی که داستان رو دنبال کردن. از اونایی که دنبال نکردن هم باز ممنونم.مرسی.

بخیه می خواهم بیشتر از هر زمان دیگری

ذوالفقار شوقی چهارشنبه بیست و هشتم تیر ۱۳۹۱، 20:43

سلام

باز هم شرمنده و دست خالی اومدم. باز هم نتونستم داستانی که شروع کرده بودم رو تموم کنم. باز هم یک ماموریت دیگر که شکست خورد. از همتون معذرت میخوام که جواب نظراتتون رو ندادم. شرایط روحی خوبی نداشتم. نوشتن دردی ازش دوا نمی کرد ، پس ننوشتم. بجاش رفتم سراغ کارای بهتری که شاید بتونم بخیه ای بزنم به این زخم ... پریروز سینما بودم اما خوش نگذشت. با دوستام رفتم بیرون اما خوش نگذشت. دیروز رفتم شمال اما خوش نگذشت ... بعدش فهمیدم بخیه هایی که شما می زنید کاری تر هستن. پس اومدم پست کنم.

امروزم خبری از داستان نیست. فقط یک دلنوشته دارم که نیم ساعت پیش نوشتم. امیدوارم ضایع نباشه :)


تازگی ها به خودم شک کرده ام

شاید واقعا مشکلی دارم

شاید حرفهایی که می زنم

و محبت هایی که می کنم

تنها از نظر خودم خوب و تاثیرگذار هستند

چرا اینروزها هیچ کس نمی تواند عاشق من باشد ؟

سکوت

ذوالفقار شوقی سه شنبه بیستم تیر ۱۳۹۱، 23:4

سلام

این چند روزه ... همیشه بودم و الطاف و نظرات همتون رو می دیدم. فقط گفتم شاید بهتر باشه چند روز سکوت کنم :


"در سکوت ... نهایت گفته های ما نهفته است"


پس سکوت کردم. ممنونم از همه ی شما که این مدت بهم سر زدید و تنهام نذاشتید. فهمیدم چقدر دوستای خوبی دارم که همیشه به یادم هستن. همونطور که من به یادشون هستم.

ضمنا قسمت آخر از این مجموعه ی داستانم رو به زودی پست می کنم تا بالاخره تموم بشه. تصمیم دارم بعد از این قسمت آخر ... ادامه ی داستان که روی زمین اتفاق می افته رو ننویسم ،‌چون دیگه موضوع خاصی نمی مونه جز یه سری خاطرات مبهم از کودکی و در ادامه آتیش سوزوندن در دبستان و "شامرتی بازی" های راهنمایی و دوران دبیرستان. شاید اونا رو به صورت مجموعه ای از خاطرات منتشر کنم اما مطمئنا پتانسیل داستان شدن رو ندارند. اگر بخوام داستانی ازشون بنویسم که خواننده رو جذب کنه باید از حقیقت فاصله بگیرم که اون موقع یه مشت دروغ در مورد زندگیم تحویلتون دادم.

خلاصه که لازم دونستم که این اطلاعات رو بدم و از همتون بخاطر نظراتتون تشکر کنم.


امضا : ذوالفقار شوقی

نه ماه در بهشت - قسمت سوم

ذوالفقار شوقی یکشنبه یازدهم تیر ۱۳۹۱، 16:28

اولا ... عذر میخوام از اینکه جواب نظراتتون رو ندادم و برای قسمت دوم داستانم دعوتتون نکردم. تقریبا از بعد از ظهر 4 شنبه ی هفته ی قبل کمی مشغله پیدا کردم و 5 شنبه و جمعه هم نبودم. دیروز هم قرار بود آپ کنم که نشد و بالاخره امروز با قسمت سوم در خدمتتون هستم.

قسمت سوم هم کامل شده و امروز میذارمش. اما جا داره اعلام کنم که به احتمال زیاد تا هفته ی بعد وقت نکنم بیام و جواب نظراتتون رو بدم. چون شاید به یه مسافرت یکی دو روزه برم (البته شاید هم نرم اما حتی اگر نرم هم نیستم چون اینترنتم قطع میشه فردا) بعدشم که جمعه برای بار دوم کنکور میدم. قسمت چهارم هم که پایان فصل اوله رو همون شنبه میذارم احتمالا.

مرسی از نظراتتون و مرسی که داستانم رو می خونید :)


نه ماه در بهشت - قسمت سوم 

صحنه ی سوم - سکانس اول - لوکیشن : باشگاه زیبایی اندام - زمان : 2 ماه و 29 روز مانده به سقوط


لامپ های فلورسنت دستگاه روشن شدند و پرتوهای فرا بنفش شروع به تابیدن کردند. کمی که گذشت ، دمای  دستگاه بالا رفت  و وقتی به گرمای ثابتی رسید ثابت موند. اولش کمی تحمل کردن گرما و بی تحرک بودن سخت بود اما  بعد از گذشت چند دقیقه عادت کردم. حدودا هفت یا هشت دقیقه گذشته بود که پشمک از طریق ارتباط ذهنی گفت: « ذورممال تو هم گرمته؟ »

جواب دادم :« پشمک جان این دستگاه با اشعه و گرما کار می کنه ... مشخصه که گرم میشه.»

می شد نگرانی رو از طرز صحبت کردنش فهمید :« نه دادا ... منظورم اینه که خیلی گرمه...غیر عادیه! »

فکر کردم چون اولین بارشه ،‌ کمی استرس داره. پس سعی کردم بهش کمی قوت قلب بدم :« پشمک زیادی حساسیت نشون میدی ... از نظر من که همه چیز سره جای خودشه و هیچ مشکلی نیست.» اما همون موقع بود که خودم هم احساس کردم دستگاه داره بیش از حد عادی گرم میشه.

- دیدی کثافت ، دیدی من احمق نیستم؟ دستگاه بیش از حد گرم شده !

فریاد کشیدم :« هی ... از مغز من گمشو بیرون ... کاره خیلی بدیه !!»

دوباره از طریق ارتباط ذهنی گفت :« خفه شو و یه کاری کن. من سعی کردم از دستگاه بیام بیرون ولی در باز نشد.»

گفتم :« خاک بر سرت کَپَک ... یه در رو هم نمی تونی باز کنی.» و سعی کردم در را باز کنم ... اما نشد.

پشمک داد زد :« گندت بزنن (1) .دیدی عوضی؟ دیدی درها مشکل دارن؟»

- هوووووی ... مگه نگفتم از مغزه من برو بیرون؟


صحنه ی سوم - سکانس دوم - لوکیشن : باشگاه بیلیارد


- توپ هشت رو ... می فرستمش به پاکِتِ (2) گوشه ی چپ .

- هه هه ... عمرا اگر نزدیکش هم برسه.

پشمک از روی اعتماد به نفس لبخندی زد و گفت :« حالا خواهیم دید. تو فعلا سعی کن اون دو تا توپ باقی مونده ات رو جا کنی و برسی به هشت ، بعد حرف بزن.»

از همین کری خوندن ها خوشم می اومد. بخاطر همین خوشی های خرده ریز بود که نذاشته بودم بره اداره. موجود عجیبی بود ... خوش مشرب ،‌با ادب ،‌باهوش،با استعداد و مهربون. همه ی خصوصیاتی که یک فرد رو دوست داشتنی می کرد.

روی میز خم شد تا ضربه اش رو بزنه. کمی محاسبات انجام داد ، چوبش رو برای ضربه زدن عقب برد و گفت : « همچین محکم می زنم که حتی نتونی با چشمات توپ رو دنبال کنی.» و ضربه رو با نهایت قدرت زد.

در اون لحظه متوجه نشدم چی شد که اون اتفاق افتاد و فرصتِ فکر کردن بهش رو هم نداشتم چون توپ هشت داشت با سرعتی باورنکردنی به سمت صورتم می اومد.


صحنه ی سوم - سکانس سوم - لوکیشن : رستوران های زنجیره ای مک دونالدز


- چی میل دارید آقایون؟

- دو تا چیزبرگر ،‌سیب زمینی سرخ کرده و دو تا بطری شرابا طهورا !

روبروی هم نشسته بودیم. ساعت هشت شب بود و بیرون هوا کاملا تاریک شده بود. ماه می درخشید، درخشنده تر از هر زمانی که تابحال روی زمین دیده ام. کنارش ستاره های بیشمار چشمک می زدند. بعضی هاشون اونقدر با ترتیب جالبی کناره هم چیده شده بودند که شکل های عجیب و غریبی درست می کردند. زمان مناسبی برای اعتراف کردن به نظر می رسید :« امروز باید می رفتی اداره ... من مانعت شدم و حالا که دیر شده فهمیدم اشتباه کردم.»

سعی کرد کمی از گناه  رو به گردن بگیره و منو دلداری بده :« نه رفیق ... تقصیره منم بود .... من نباید قبول می کردم ،‌هر دومون به یک اندازه مقصریم.»

- داری کیو گول می زنی؟ همش تقصیره من بود ... اول نذاشتم بری و بعدشم که اون اتفاق وحشتناک افتادند بازم عبرت نگرفتم و مجبورت کردم ادامه بدی.

- نخیر ... تویی که داری خودت رو گول می زنی. تو باعث اون اتفاقات نبودی .دستگاه ها دچار نقص فنی شده بودند و اون توپ هم ... تقصیره من بود که اونقدر محکم زدمش. یادت رفته؟ اینجا بهشته و اتفاق بدی توش نمی افته.(3)

- اشکال کار همینجاست دیگه. اینجا بهشته و نباید اتفاقات بدی توش بیافته ... اگر اینجوریه پس این بلاهایی که امروز نزدیک بود سره ما بیاد چی بودن؟ قبلا هرگز از این اتفاقات نیافتاده بود. فکر کنم همش بخاطره این بود که تو امروز باید می رفتی اداره و من نذاشتم بری. این اتفاقات هشدار بودن.

پشمک گفت :« اینجوری فکر نکن ... بدبین نباش ... مگه خودت نگفتی خدا بخشندس؟»

جواب دادم :« آره ... بخشندس ... بخاطره همینه که اون خطرات از بیخ گوشمون رد شدند و بهمون آسیبی نرسید. ولی هشدار و پیامشون کاملا واضح بود . ما امروز سرپیچی کردیم و بد تر از اون ... گناهمون رو کوچک فرض کردیم. این خودش بزرگترین گناهه.»

پشمک گفت :« حتی اگر هم حق باتو باشه الان دیگه این حرف مهم نیست. من فردا میرم اداره و همه چیز معلوم میشه. تو هم اینقدر عذاب وجدان نداشته باش چون امروز اونقدر ها هم بد نبود. باید وقتی توپ داشت می اومد سمت صورتت ، قیافه ی خودت رو میدیدی. مضحکترین قیافه ی دنیا رو گرفته بودی ... شانس آوردی "مایلی سایرس" (4) اونجا بود که هلت بده اونطرف وگرنه الان دماغ مماغت ترکیده بود.»

- آره ... اون دختره ی دیوونه ... می گه یکی از فامیلاشون که داشته می رفته زمین بهش گفته که قراره روی زمین خواننده و بازیگر بشه. غلط کرده با جد و آبادش. اگر مایلی با این صدای نکره اش اون پایین خواننده بشه .... حتما منم میشم "جامی دت" (5) و تو هالیبود بازیگر میشم. اینطوری دیگه مارال هم خوشحال میشه که پسر عمش معروفه.

- هه هه ... گندت بزنن دیدی گفتم امروز همچین روزه بدی هم نبوده؟ کلی خندیدیم.

- آره ... اگر از دستگاه سولاریوم نمی تونستی بیای بیرون می سوختی و شبیه این پشمک صورتی ها  می شدی...راست میگی ، امروز همچینم روزه بدی نبود.

و واقعا هم اون روزه به نسبت فرداش روزه بدی نبود. تمامی اتفاقات بد فردای اون روز رخ دادن.


(1) گندت بزنن تکیه کلام پشمک بود و  هنوزم هست.

(2) پاکت : شش سبد روی میز بیلیارد رو پاکت می نامند.

(3) اشاره به قسمت دوم

(4) خواننده و بازیگر جوان آمریکایی

(5) اشاره به قسمت اول


نه ماه در بهشت - قسمت دوم

ذوالفقار شوقی چهارشنبه هفتم تیر ۱۳۹۱، 20:22

دوستان ... از همتون ممنونم بخاطر اینکه قسمت اول رو خوندید و نظر دادید. واقعا لطف کردید و بهم روحیه دادید که ادامه بدم. منم که جوگیر ... فقط کافیه یکم ازم تعریف کنن. D: ... امروز قسمت دوم رو آماده کردم و خیلی هم مشتاقم که دوباره نظراتتون رو در مورد قسمت دوم بدونم. البته چون سعی داشتم کوتاهتر باشه که بتونید بخونید موضوع رو نیمه کاره رها کردم و ادامه اش رو در قسمت سوم می نویسم.

اونایی که هنوز قسمت اول رو نخوندید ... قسمت اول هنوز زیره این پست وجود داره ... میتونید بخونید D:

ضمنا اصلا در مورده اسم داستان مطمئن نیستم ... میشه کمکم کنید؟ اسامی پیشنهادی تون رو اگر بهم بگید خیلی ممنون میشم.


نه ماه در بهشت - قسمت دوم

صحنه ی دوم - سکانس اول - لوکیشن:خونه ی مجردی - زمان : خارج از زمان عادی(سه ماه مانده تا سقوط)


دو ماه از رفتن مارال می گذشت. با گذشت زمان حتی آخرین مکالمه مون رو هم فراموش کرده بودم. خاصیت اون دنیا همین بود ، اونقدر اتفاقات خوب و زیبا می افتاد که این صحبت ها جزئی و پیش پا افتاده به حساب می اومدن و زود فراموش می شدند. من هم تو این دو ماه واقعا خوش گذرونده بودم ،‌از حموم آفتاب گرفتن تو سواحل کارائیب گرفته تا موج سواری و قماربازی تو کازینوهای لاس وگاس. آره ! اون دنیا یه عکس برگردون از همین دنیای فانیه ،‌فقط بسیار سالم تر و البته بدون رذالت های انسانی.

تنها هم نبودم و در تمامی این عشق و حال ها یار وفادارم پشمک هم حضور داشت. پشمک بهترین دوستِ تمامی 9 ماه زندگی ام در "اون دنیا" بود. اسمش رو خودم براش انتخاب کرده بودم چون پوستش خیلی سفید بود.

خلاصه دو ماه رو به بهترین نحو با هم گذرونده بودیم و روزی که قرار بود با هم بریم باشگاه و زیره دستگاه سولاریوم بخوابیم و کمی برنزه کنیم ، پیامکی برای پشمک رسید که توش ازش درخواست شده بود برای ارائه ی مدارک جهت ترانسپورت شدنش بره اداره.

ضد حال از اون بیشتر نمی شد :« پشمک مجبوری بری؟ قرار بود بریم باشگاه ، بعدشم بیلیارد و بولینگ ... کارات رو بنداز برای فردا ! »

پشمک غمگین گفت : «ذورممال جون ... رفیق خوبم خودت که میدونی این کارا رو نمیشه عقب انداخت. من حدودا یک ماه دیگه باید برم روی زمین زندگی کنم و از الان باید برای گرفتن پاسپورت و ویزای اقامتم اقدام کنم.»

- واقعا که ! اینقدر برای رفاقتمون ارزش قائلی؟ خو حالا فردا برو اداره !

- آخه نمیشه که !

سعی کردم فریبش بدم :« جون من ... پرواز می کنیم و میریم باشگاه ... بعدش میریم مرکز خرید و شامم مک دونالدز مهمونه من ... جون من فردا برو اداره! »

پشمک گفت : « عوضی سعی نکن با اون قیافه ی مظلوم و چشمای ور قلمبیده ات منو گول بزنی ... توی پیامک نوشته شده حتما امروز باید برم.» ولی مشخص بود که داره وسوسه می شه.

- جون من ... خوش می گذره ... خدا بخشندس‌، می بخشدت.

کمی تردید داشت: « آخه ... ولی ...»

و منم میخ آخر رو محکمتر کوبیدم :« آخه و ولی نداره ... امروز تفریح ،‌فردا هم اداره.»

پشمک بالاخره راضی شد :« گندت بزنن ... باشه ... امروز می ریم عشق و حال،فقط هم بخاطره تو .»

- هورررررررررراااا

اما لعنت به من ... کاش مجبورش نمی کردم بمونه. همه ی اتفاقات بده بعدی تقصیر من بود.

نه ماه در بهشت - قسمت اول

ذوالفقار شوقی سه شنبه ششم تیر ۱۳۹۱، 18:30

یادم نمیاد کی ... اما قبلا وعده داده بودم که قراره زندگیم رو به رشته ی تحریر در بیارم و در وبلاگ منتشر کنم. میدونم که مدت ها منتظر بودید D: ... اما دیگه قرار نیست این انتظار ادامه داشته باشه . چون از همین الان و در همین پست، اولین پرده از این نمایشنامه را رو می کنم. بخوانید و بریزید و بپاشید اما اسراف نکنید.

سبک نوشته طنزه اما تمامی اتفاقاتی که توضیح داده میشن واقعی هستن. البته برای زیباتر شدن نوشته کمی از تخیل بهره گرفته ام اما خب درصد حقیقت خیلی بیشتره، حدودا 80 درصد. دیگه بیشتر از این معطلتون نمی کنم و توجه شما رو به قسمت اول از سری "شاهزاده ی گدا" جلب می کنم. لطفا کانال رو عوض نکنید و فقط شبکه ی مارو تماشا کنید.

پ.ن 1 : خوردن تخمه و خوراکی در طول نمایش کاملا آزاد و بلامانع است ... البته حواستون باشه که پوست تخمه روی زمین نریزه که اون موقع کلاهامون میره تو هم.

پ.ن 2 : هر کی نخونه و یا بخونه و نظر نده واقعا که !! این بود آرمان های ما ؟


نه ماه در بهشت - قسمت اول

صحنه ی اول – سکانس اول – لوکیشن : جایی در آسمان – زمان : خارج از زمان عادی


من کوچولو بودم ، خیلی خیلی کوچولو اما کمی بزرگتر از بقیه. می گفتن قراره شش ماه دیگه برم روی زمین زندگی کنم ، اما نمی خواستم برم ! زوره مگه‌ ؟ من از اون پایین می ترسیدم خب . منی که اینجا آزاد بودم ، با بچه های دیگه بازی می کردم ، پرواز می کردم و هر چی می خواستم داشتم ، 6 ماه دیگه می رفتم زمین که تو جسمی کوچیک زندانی بشم ... اهم ... تصحیح می کنم ، زندگی کنم. واقعا سخت بود ... نمی تونستم تنهایی انجامش بدم.

خبر ترانسپورت شدنم رو چند دقیقه پیش شنیده بودم و بخاطر همون حالم گرفته بود. داشتم ناراحت و غمگین پرواز میکردم و بهشتم رو از نظر می گذروندم که یهویی غافلگیر شدم. سرم رو برگردوندم دیدم که یه دختره داره با سرعت میاد سمتم و منم برای جلوگیری از برخورد کاری از دستم بر نمی اومد. فقط دعا کردم که ایربگ هام به درستی باز بشن تا آسیب جدی نبینم. قبل از وقوع تصادف فقط تونستم چند کلمه حرف بزنم که بیشتر به جیغ شباهت داشت تا حرف زدن : « آخه خدای بزرگ ... چرا برای این زنا گواهینامه ی پرواز صادر می کنی؟ » و بعد ... شترررررررققق !!!

برخورد سهمگینی نبود. طرف مقابل سرعتش زیاد بود اما من چون سرعتم رو کم کرده بود جفتمون زیاد آسیبی ندیده بودیم. هرچند که اونجا آسیب دیدن ، معنایی نداشت. دختره رو نگاه کردم . آشنا بود ، می شناختمش چون قبلا با دوستاش و دوستام لی لی بازی کرده بودیم. بازی مورد علاقه ی دخترا... هی خداااا.

خلاصه بعد کمی بحث در مورد علل وقوع تصادف و استفاده ی نادرست از ترمز دستی و اینا ... دختر خانم قصه ی ما گفت : « داشتم میومدم ببینمت.من امروز دارم میرم زمین. اومدم خداحافظی کنم.»

با تعجب پرسیدم :« خو حالا چرا بین این همه بچه اومدی از من خداحافظی کنی؟ »

- خب واسه اینکه ما اونور هم قراره همدیگه رو ببینیم. چون من قراره بشم دختر داییت !

- دختر دایی دیگه چه کوفتیه بشر؟ چرا حرفای خل و چلی می زنی؟

سعی کرد توضیح بده :« ببین وقتی نوبتت بشه بری اونور ... سرنوشتت روی زمین رو نشونت میدن. از اول تا آخر. منم مال خودم رو که دیدم ، متوجه شدم جنابعالی هم در سرنوشت ما دخیل هستی. لعنتی شانس هم نداشتیم لااقل دختر دایی جانی دپ بشیم. باید بین این همه آدم بشیم فامیل شما. من و تو روی زمین می شیم دختر دایی و پسر عمه !»

- من یه کلمه هم از این چرت و پرتایی که گفتی سر در نیاوردم. جامی دِت کیه؟

- ابله ... جانی دپ ... بازیگر هالیوود. دختر دایی هم یعنی دختره داداشه مامانت. پسر عمه هم یعنی پسرهــ ...

حرفش رو قطع کردم :« خیلی خب بابا ... داری دیگه دری وری میگی ... بدو برو از اتوبوس زمین جا نمونی.

- بی خیال بابا ... آی کیوت در حده یه موجوده تک سلولی هم نیست. فقط اینو بدون دوباره اون پایین می بینمت. اسمم مارال میشه. اسم تو هم یادم نموند بهت بگم ... اسمت خیلی سخت بود ... یه چیزی تو مایه های "ذورممال" یا "ذوغفتال" ... نمی دونم بابا.

گفتم :« خیلی خب بابا ... آفتابه بر ندار به اسم. هرچی هست عالیه. برو دیگه.»

گفت:« باشه ... بابای.»

من دور شدنش رو تماشا کردم ، بی حیا از دور برام بوس فرستاد. با خودم فکر کردم :« سرنوشت ، دختر دایی ... آخه "ذورممال" جون حالا آی کیو چی هست؟»

 

پ.ن : دختر داییم رو دو سالی میشه که ندیدم. به علت مشکلات خانوادگی بزرگترا که گریبان ما جوون ترا رو هم گرفته. دختر دایی عزیز هر جا هستی بدون دلم برات یه ذره شده

بیوگرافی
اول سلام
من ذوالفقارم یا ذولی ، هر کدوم شما راحت ترید . رفتم تو 30 سال و الان 16 ساله که این وبلاگ رو دارم. من کتاب می خونم ، آهنگ گوش میدم ، فیلم می بینم ، درس می خونم ، فوتبال می بینم ، شعر میگم و هر از چند گاهی دستی به قلم می برم ...
اما بهترین کاری که تا حالا کردم ایجاد کردن این وبلاگ بوده
پس به کلبه ی درویشی من خوش اومدی رفیق

پروفایل فعال