((: پسری که بزرگ شد :))

اما همون پسربچه ی شوخ و شر و شور قبل باقی موند

آنچه گذشت

ذوالفقار شوقی پنجشنبه هجدهم مهر ۱۳۹۲، 14:17

سلام


امروز بعد از مدت ها دوباره به وبلاگم سر زدم. خیلی وقت بود که دوست داشتم مطلبی پست کنم اما متاسفانه نه حرفی برای گفتن داشتم و نه حس و حالش رو. تا اینکه یه دوست خوب که خواست نامش فاش نشود :)) و ما نیز به این خواسته اش احترام میذاریم منو به حرکت وادار کرد. خلاصه وقتی فهمیدم وبلاگم حداقل همین یک طرفدار خوب رو هم داره ... به این فکر افتادم که یه کاری بکنم و یه حرفی بزنم.

این تلنگر باعث شد ایده ی یک داستان کوتاه چند فصلی توی ذهنم بوجود بیاد. یکی مثل همون "نه ماه در بهشت " که چهار قسمت بود. پس دست به کار شدم و شروع کردم به نوشتن و ... هنوز تموم نشده ، به محض اینکه تموم شد قسمت اولش رو براتون میذارم. باشد که بخوانید و خوشتان بیاید و یا بالعکس.

اما امروز که داشتم توی آرشیو وبلاگ چرخ میزدم با خودم گفتم "چی شد وبلاگت رسید به اینجایی که الان هست؟" جواب سوالم واسه خودمم معلوم و مشخص نبود پس نشستم و از اول آرشیو وبم رو زیر و رو کردم ... نتایج تحقیقاتم رو میتونید در ادامه مطلب بخونید.

چیزی که در ادامه ی مطلب مشاهده می کنید داستان ایجاد شدن و پا گرفتن وبلاگ "پسری که بزرگ شد" امروز و یا "جنتلمن" دیروز است.  

گ و ش ا ت

ذوالفقار شوقی چهارشنبه شانزدهم مرداد ۱۳۹۲، 13:24

دوره ی خوبی نبود ... دوران دوری از وبلاگ نویسی رو میگم.

واسه اونایی که تاحالا بستن وبلاگشون رو تجربه نکردن میگم : اولش احساس سبکی میکنی. احساس می کنی بار بزرگی از روی دوشت برداشته شده. از نظر من وبلاگ نویس اونی نیست که فقط هرچند وقت یک بار بیاد و یه مطلبی پست کنه و بره .من به کسی میگم وبلاگ نویس که علاوه بر پست کردن همیشه در صحنه حاضر باشه ، جواب مخاطباش رو بده و همون طور که انتظار داره بقیه مطالبش رو بخونن ، خودش هم مطالب بقیه ی وبلاگ ها رو بخونه و نظر بده.

پس وقتی میگم احساس می کنی بار بزرگی از روی دوشت برداشته شده ، روی حرفم با وبلاگ نویسای واقعیه. اونایی که نه تنها میان و پست می کنن بلکه ... خب لازم نمی بینم بقیش رو دوباره بگم :))))

کجا بودم؟ آها ... بعد از احساس سبکی که معمولا یکی دو هفته طول میکشه ، احساس یه جوری یی می کنی. برای اونایی که نمی دونن احساس یه جوری یی چیه میگم : خودمم نمی دونم چیه!!

در مرحله ی سوم از دوران دوری از وبلاگ ، احساس پشیمانی میکنی ، اما خیلی کم ... اونقدری که هنوز قدرت کافی نداره تا به سمت وبلاگ هدایتت کنه. این مرحله ، مرحله ی مزخرفیه. میتونه کلا روانیت کنه اما در عین حال میتونه زمینه ای برای مرحله چهارم یعنی مرحله ی نهایی باشه.

مرحله ی آخر ، مرحله پشیمانی کامل نام دارد. اونجایی که می فهمی اشتباه کردی وبلاگت رو بستی. متوجه میشی تو این مدت ذوق و قریحه ی خودت رو از دست دادی.شاید حتی استعدادت در نگارش تحت شعاع این دوری قرار بگیره و بعد از یه مدت متوجه بشی ، تلاش هات برای نوشتن بی نتیجه می مونه. آخ که اون لحظه میخوای زمین رو گاز بگیری.

من آدم گشادیم...گشاد یعنی بیمار. اینبار برگشتم که بی پرده سخن بگم. هرچه هستم باشم و روش سرپوش نذارم. مراحل رو برات توضیح دادم که الان به اینجا برسم ... این مراحل در واقع "دوری از وبلاگ نویسی به علت گشادی" نام دارد.پس اگر گشاد نیستی این مراحل برات صدق نمیکنه مخاطب عزیز.

اسم وبلاگ رو عوض کنم بذارم "پسری که گشاد بود" ؟؟؟؟؟

آغازی بر یک پایان

ذوالفقار شوقی چهارشنبه بیست و پنجم اردیبهشت ۱۳۹۲، 19:12

قبل نوشت : این پایانی است بر دوران حضور پسری که بزرگ شد !


26 بهمن هزار و سیصد و هشتاد و شش :

پسرک بعد از تجربه های ناموفق قبلی ، تصمیم گرفته بود دوران جدیدی را آغاز کند. او آرزو داشت صفحه ای داشته باشد که حرفهای دلش در آن بگنجند. رویایی که با ایجاد وبلاگ جدید به واقعیت تبدیل شد.

25 اردیبشت هزار و سیصد و نود و دو :

اینجا نقطه ی پایان است. شاید دیگه پسرک نیاد. شاید این آخرین پست وبلاگ باشه. میگم شاید تا همه ی پل های پشت سرم رو خراب نکرده باشم. میگم شاید تا شاید یه روزی برگشتم. میخوام بهونه داشته باشم که برگردم. میخوام روم بشه برگردم.

1914 روز پیش این وبلاگ رو ساختم تا حرف دلم رو بزنم. بدون سانسور ، بدون حد و مرز و بی شیله پیله. خب .... 1914 روز پیش یه دوره ی دیگه بود. امروز یه دوره ی دیگس. اینروزا بی شیله پیله بودن جواب نمیده. تو این دوره ی جدید باید تا میتونی دروغ بگی و تظاهر کنی وگرنه کلاهت پس معرکس. باید تا میتونی خودتو چیزی نشون بدی که واقعا نیستی!

نمیخوام اینجوری باشم. زندگی واقعی کافیه ، زندگی مجازی رو نمیخوام با دروغ بسازم.همیشه صادق بودم و چوبش رو خوردم  اما دیگه نمیشه اینجوری ادامه داد. بخدا اگر می شد از دنیای واقعی هم انصراف میدادم که اینجوری نشه. الان سه راه دارم : یا بیام و راستگو باشم. یا بیام و دروغگو باشم. یا نیام خاطره ی ذولی واقعی براتون باقی بمونه.

من راه سوم رو انتخاب کردم فعلا. بازم میگم فعلا که بعدا بتونم برگردم. شاید دوباره برگشتم و راه اول رو انتخاب کردم. اما اون زمانیه که واقعا مرد کاملی شده باشم و از حقیقت زندگیم راضی باشم. راه دوم کلا از بازی خارجه.

مخاطب عزیز حتما الان داری با خودت فکر میکنی جریان چیه؟ هیچ جریان خاصی نیست. من تا حالا بهتون دروغ نگفتم. الانم نمیخوام بگم. از جایی که الان هستم راضی نیستم فقط. خداروشکر هیچ مشکلی ندارم ، همه چی ردیفه اما نه اونجوری که من میخوام. میتونی اسمش رو بذاری بلند پروازی یا حتی جاه طلبی. هر جور راحت تری. اما دوران جدید جاه طلب می طلبه.


مواظب خودت باش ... دوستت دارم دوست خوبم


هویچوری

ذوالفقار شوقی شنبه بیست و چهارم فروردین ۱۳۹۲، 20:34
یه مطلبی آماده کردم ، برای وبلاگ پریا که توش نویسنده ی افتخاری شدم برای یک هفته ... بخاطر همین واسه وب خودم حرفی ندارم بزنم :))) فقط اومدم بگم زنده ام و در قید حیات هستم !! :))))

لادن جریان اون پسره که شبیه من بود رو مفصل باید تعریف کنی ... اینجوری قبول نیست :)))))

شعار

ذوالفقار شوقی جمعه نهم فروردین ۱۳۹۲، 14:5
یکی از اون شعارهای کلیشه ای و مسخره بدم ؟؟؟ :))))

"سال نو شده ، بیایید ماهم باهاش نو بشیم"


خب الان مثلا من میخوام نو بشم ... چیکار باید بکنم ؟ اصلا اون آقا یا خانمی که برای اولین بار این حرفو زده منظورش چی بود ؟!

لباسامو عوض کنم؟ 

برم دوش بگیرم ؟

جراحی زیبایی کنم ؟

افکار و رفتارمو عوض کنم ؟

بیاید میانگین سنی افراد رو در ایران 60 سال در نظر بگیریم ، اگر قرار بود هر سال آدم نو بشه که به طور متوسط باید 60 بار عوض میشد ... 60 تا شخصیت جدید ... فکر کردید چه بلایی سر شریک زندگیش و قبل از اون ، خانوادش میومد ؟


اصل مطلب ؟؟؟ اینه :

شعار ندیم ترا خدا ! سعی کنیم شعار ندیم !


پ.ن : اصلا دوست دارم دری وری بنویسم :)))))

پ.ن : من الان یه جای دیگه ام ، خونه نیستم ... دفترچه خاطراتم رو با خودم نیاوردم. نمیتونم فعلا خاطراتم رو بنویسم اینجا !

امروز

ذوالفقار شوقی چهارشنبه سی ام اسفند ۱۳۹۱، 14:0
امروز روز عجیبیه ... واسه اینکه تو سال 91 شروع میشه و تو سال 92 به پایان میرسه !

امروز روز شادیه ... برای بعضی ها که سال 91 رو دوست نداشتن و امیدوارن سال 92 بهتر باشه !

امروز روز غم انگیزیه ... برای بعضی ها که میدونن تو سال 92 شخص به خصوصی رو در کنارشون نخواهند داشت.

امروز روز قشنگیه ... برای اینکه سال نو میشه !

امروز روز زشتیه ... برای اونایی که خودشون نو نمیشن و به نو شدن سال اکتفا می کنن !

امروز روز با طراوتیه ... برای عاشقان بهار.


امروز روز بعد از روز ملی شدن صنعت نفت مبارک باد !

امروز روز بعد از روز چارشمبه سوری ... بر اونایی که نسوختن مبارک باد !


الان نیم ساعت قبل از تحویل ساله ... الان من اصلا تمرکز ندارم واسه همین دری وری نوشتم ... الان من هیچ حسی ندارم ... الان من حالم خوبه ؟!؟! ... الان شما در موردم چی فکر می کنید ینی ؟ ... الان من دیوونه شدم ؟!؟


الان یه خواهش ازت دارم...از وقتی که باهام آشنا شدی تا الان چه خاطره ای ازم داری؟ تعریف کن برام ... خواهش میکنم.


شعار امسالم : ایشالا 92 بهتر از 91 و بدتر از 93 باشه !

دفتر خاطرات 91

ذوالفقار شوقی یکشنبه بیست و هفتم اسفند ۱۳۹۱، 1:44

یک سال پیش تقریبا همین روزها بود که یه دفترچه ی زیبا از بابام هدیه گرفتم. دفترچه ای با جلد چرم مات ، درست مثل همونایی که اجنبی ها توش خاطراتشون رو می نویسن. مثل دفترچه خاطرات استفن توی خاطرات یک خون آشام.

از همون موقع که متوجه این شباهت شدم تصمیم گرفتم سال 91 رو با نوشتن خاطراتم آغاز کنم. مشکل اینجا بود که سالهای گذشته هم همین تصمیم رو گرفته بودم اما نهایتا اراده ام چند روز بیشتر دوام نیاورده بود و فقط چند صفحه از دفتر پر شده بود.

سال نود و یک شروع شد و اولین گزارش روزانه رو نوشتم ... بعدش دومی و بعدش هم سومی و چهارمی ... روزها گذشت و نوشتن همچنان ادامه داشت تا اینکه یه روزی به خودم اومدم و دیدم 23 اسفند شده.

طلسم شکسته شده بود و من واقعا یک سال بیشتر خاطراتم رو وارد دفترچه کرده بودم. چه خوووب ...

الان 40 دقیقه ی بامداد 27 اسفنده 1391 است. پسری که بزرگ شد یکسال زندگیش را در دفترچه ی خاطراتش به رشته ی تحریر در آورده و از این موضوع بسی شاد و مسرور می باشد. پسرک تصمیم گرفته در سال 1392 نیز روش سال قبل را دنبال کند و اندوخته ای برای آینده اش جمع آوری کند. اندوخته ای از سخنان گهربار و اتفاقات استثنایی ... اندوخته ای از عشق.


میخوام ازین پس یه بخش جدید به وبلاگ اضافه کنم ... دفتر خاطرات 91

در این بخش هربار قسمتی از خاطرات سال 91 رو به ترتیب می نویسم و روی وبسایت قرار میدم. البته اینا همشون سانسور خواهند شد و از انتشار قسمت های تابلو واقعا معذورم !! :)))))


پ.ن : راستی عیدتون پیشاپیش مبارک. به زودی با اولین صفحه از دفتر خاطراتم میام.

باید این کارو انجام بدی

ذوالفقار شوقی شنبه نوزدهم اسفند ۱۳۹۱، 17:10


بالاخره یه روزی میرسه که به خودت میگی : من باید این کار رو انجام بدم و از عواقبش هم نمی ترسم.

اون موقع شاید استرس تمام وجودت رو فرا بگیره و حتی دیگه کنترل بدنت رو هم در اختیار نداشته باشی اما یه چیزی هست که بهت قدرت جلو رفتن میده : من باید این کار رو انجام بدم.

دیروز،آخرین روز نمایشگاه یاد یار مهربان ، سر نهار، یه حس عجیبی بهم دست داد : تو باید این کار رو انجام بدی و از عواقبش هم هیچ ترسی نداشته باشی.

چند روزی بود که فکرم مشغول بود اما اون لحظه به این باور رسیدم که یا الان یا هیچوقت. گزینه ی اول رو انتخاب کردم. نمی خواستم فرداها که به این موضوع فکر میکنم حسرت بخورم : باید اینکار رو انجام بدم.

انجام دادم ... نتیجش خوب نبود.

الان دو تا حس دارم ، خیلی غمگینم و یکم خوشحال.

غمگینم واسه اینکه سرنوشت منو ازش جدا کرد و خوشحال از اینکه اون کار رو انجام دادم.

ذولی دلش پره ... پر از خالی ... پوچ ...

رزم عدنان و لشکر جانی

ذوالفقار شوقی پنجشنبه بیست و یکم دی ۱۳۹۱، 16:29

هشدار : هر چی الان میگم شوخیه (قابل توجه عدنان که اصرار به شوخی کردن داره) :)))))

بازگشت پیروزمندانه و ددمنشانه ی خودم به همه دوستان نتی و غیر نتی و یا نیمه نتی-نیمه غیر نتی ، تبریک و تسلیت عرض می نمایم.

والا قصد داشتم بگویم که : صحنه را دیدم ... دعوا را دیدم ... بلبشو و هرج و مرج را دیدم :)))) همه چیز را دیدم و در این بین فقط و فقط قبطه (یا غبطه یا قبته یا غبته) خودم که در این بزن بزنِ قرن بیت و یکمی حضور نداشتم.

نبودم که یه دونه آبدوریاچاگی بزنم به عدنان :))))

نبودم که از لادن طلایی و گل یاسمن بانو طرفداری کنم

نبودم که از داداش حامدم تشکر کنم واسه این همه منطق

نبودم که یکم الکس رو آروم کنم (عاخه عدنان رو گوشه رینگ گیر آورده بود و هی از چپ و راست مشت میزد)

نبودم که وقتی شما ادوارد رو با عدنان اشتباه گرفتید ، بهتون یادآوری کنم که ادوارد بود که از بهلول مثال زد نه عدنان. و چه بد و بیراه هایی که ادوارد بی گناه خطاب نکردید !!


شرح ماوقع :


سلام عرض می کنم خدمت شما بینندگان محترم شبکه ورزش ... در خدمتتون هستیم با گزارش مسابقه ی کشتی کج این هفته. همین الان که من دارم باهاتون صحبت می کنم عدنان وارد رینگ میشه ... چه هیکلی داره این کشتی گیر. پلنگ شمال کشوره. بعله ... حالا میکروفون رو از داور مسابقه "حامد" میگیره. میخواد رجز بخونه

عدنان : 

من آنم که رستم پیشم پشم نیست ... این همه حرفا که میزنم از خشم نیست

به تنهایی آمدم نه با هشتصد سپاه ...هر آنچه گفته ام فحش نیست هستش مزاح

شده جانی بازیچه ی دست تو ... لادن من تنها اومدم تو بیار بروبکستُ

مجری : 

خب حالا عدنان میکروفون رو پس میده و به گرم کردن خودش می پردازه ... حریف اول او کسی نیست جز ... لادن سلطان. لادن سلطان با خشم وارد رینگ میشه ...

لادن سلطان :

عدی امدم که تو را دست مورت دهم ... بدون نمک و ادویه تو را قورت دهم

جانی زیباست اما بازیچه نیست ... برو بچه پررو اینجا جای بچه نیست

مجری :

خب همین الان یاسی هم وارد رینگ میشه 

یاسمن :

عدی مثل مورچه میری توی گور ... که امروز درافتادی به پایم چو مور

عدنان :

شما می توانی جانی در گور کُن ... جانی غوره ای بود که انگور شد

بمیرد جانی بلکه راحت شویم ... انگور مِی شود و ما جامَش شویم

مجری :

خب مسابقه شروع میشده...عدنان حمله می کنه اما چون حریفانش دو نفر هستند توان مقابله باهاشون رو نداره و حالا لادن یه بادمجون پای چشم عدنان میکاره ... صبر کنید ... یه نفر دیگه هم داره وارد میشه ... الکس ...

الکس :

بـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــوق .... بـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــوق

بـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــوق .... بـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــوق

حامد :

بینندگان گرامی اشعار الکس سانسور شد ... دلیلش رو هم نمیگیم اصلا ... !

مجری :

بله ... ادامه میدیم به گزارش مسابفه ... الکس عدنان رو گوشه ی رینگ گیر انداخته و داره چک و لَقَتیش می کنه ... عدنان از گوشه ی رینگ فرار میکنه بیرون.

عدنان :

من آنم که رستم پیشم پشم نیست ... اما خدایی زورم به این همه طرفدار نمیرسه. شوخی کردم عاقا ، دست از سرم بردارید

مجری :

بله عدنان از مسابقه انصراف میده ... کلا کشتی گیر خوبیه اما بعضی موقع ها رجز هایی می خونه که نباید بخونه. این شعر هم تقدیم می کنم به همه ی دپیست ها


چنین گفت داش ذولفیِ پاکزاد ... که عدنان سرش کمی باد داشت

چو دپیستی به درد آورد روزگار ... دگر دپیست ها را نماند قرار

کاغذهای دفترم

ذوالفقار شوقی شنبه نهم دی ۱۳۹۱، 16:19
یه موقع هایی فکر می کنم تک تک ورق های سپید دفترم دوست دارن فریاد بکشند : 

دست از سرمون بردار ، روی ما ننویس و به ما زخم نزن ... 

اما این کار رو نمی کنند. 

با اینکه حق دارند ، چرا باید معصومیت سپید خودشون رو با حرفهای من چرک کنند؟ 

چرا باید بخاطر قطره های اشک من ، صافی و بی آلایشی خودشون رو از دست بدن؟

کاغذ های چرکنویس من ، از همتون عذر میخوام ... 

ازتون متشکرم که این همه سال منو تحمل کردید و حرفام رو به جون خریدید.

 ایندفعه بخاطر خودتون نوشتم ... 

ممنونم که خط خطی شدید و زخم خوردید اما دم نزدید.


بیوگرافی
اول سلام
من ذوالفقارم یا ذولی ، هر کدوم شما راحت ترید . رفتم تو 30 سال و الان 16 ساله که این وبلاگ رو دارم. من کتاب می خونم ، آهنگ گوش میدم ، فیلم می بینم ، درس می خونم ، فوتبال می بینم ، شعر میگم و هر از چند گاهی دستی به قلم می برم ...
اما بهترین کاری که تا حالا کردم ایجاد کردن این وبلاگ بوده
پس به کلبه ی درویشی من خوش اومدی رفیق

پروفایل فعال