((: پسری که بزرگ شد :))

اما همون پسربچه ی شوخ و شر و شور قبل باقی موند

سختی+خستگی=سختگی

ذوالفقار شوقی جمعه پانزدهم اردیبهشت ۱۳۹۱، 23:46

وااااای که میخوام از نمایشگاه و سختی کارش بنویسم ... اما خستگیِ ناشی از همون سختی نمیذاره .... به این میگن : "سختگی"

اما غیر از اون همه چی خوبه ... زندگی بین کتاب عالیه ... توصیه می کنم شما هم هر از چند گاهی از زندگی توی دود و دم فاصله بگیرید و به زندگی بین کتابها رو بیارید...


دیوید گمل - استاد فانتزی حماسی

ذوالفقار شوقی سه شنبه دوازدهم اردیبهشت ۱۳۹۱، 14:44

دیوید گمل ، اسمش که میاد خود به خود به یاد جنگ های بزرگ و تاکتیک های جنگی هوشمندانه می افتم.تاکتیک هایی که به دقت طراحی شده اند و سرنوشت داستان رو می سازند. توصیف زیبای صحنه های جنگ و حالات قهرمانان. از اینها که بگذریم عشق و نفرت بین شخصیت ها و عقده هایی که باعث میشن انسان های معمولی قهرمان داستان بشوند ...

همه ی اینا در کتاب های دیوید گمل قابل لمسه ... زندگی در دنیای دیوید گمل دو رو داره ... یکی عشق و دیگری نفرت. در کتاب های گمل شخصیت اصلی داستان ، انسان های معصومی نیستن و مثل همه ی انسان های دیگر جایزالخطا هستن. همین باعث میشه وقتی می تونن انتقام بگیرن ، انتقام بگیرن و مثل بعضی قهرمان های دیگه ضد-قهرمان داستان رو به خدا واگذار نکنن D:

حس من به دیوید گمل سه حرفه : کاراشو دوست دارم

و این حس  هم با خوندن مجموعه هایی مثل سنگ های قدرت و شیر مقدونیه و شاهزاده ی سیاه و تولد یک قهرمان بهم دست داد. این پست هم هدیه ای به روح این استاد داستان های حماسی است.

بیوگرافی کامل دیوید گمل

ترجمه شده توسط خودم از سایت ویکی-پدیا انگلیسی

دیوید اندرو گمل ، زاده ی اول آگوست 1948 نویسنده ی مشهور بریتانیایی کتابهای قهرمان محور بود. درحالی که در دوران جوانی به روزنامه نگاری مشغول بود در سال 1984 اولین رمان رسمی خود با عنوان "افسانه" را منتشر کرد.بعد از آن زمان بین سالهای 1984 تا 2006 بیش از سی رمان نوشت که بیشتر آنها حماسی و فانتزی بودند.کتابهای او با فروش بیش از یک میلیون نسخه همچنان در سراسر دنیا به فروش می رسند.

مادرش او را که در غرب لندن و در محله ای فقیرنشین متولد شده بود تا سن شش سالگی به تنهایی بزرگ کرد و پس از آن تصمیم به ازدواج دوباره گرفت. کودگی دیوید به جنگ و دعوا با زورگیران مدرسه و یا فرار کردن از دست آنها می گذشت و او درد زخم ها و جراحات زیادی را در این درگیری ها چشید.بیشتر این تحقیر ها و اذیت و آزارها به علت حضور نداشتن پدر واقعی او بود ، اما با پافشاری پدر ناتنی اش او یاد گرفت در مقابل سختی ها ایستادگی کند. این طرز تفکر در بیشتر رمانهای گمل قابل مشاهده است.

در نوجوانی ،‌دیوید به علت تشکیل دادن یک اتحادیه ی قماربازی ، از مدرسه اخراج شد و پس از آن به کارهایی همچون کارگری و کار در کلوپ های شبانه پرداخت. تا اینکه مادرش موقعیتی برای یک مصاحبه ی کاری در روزنامه ای محلی برای او دست و پا کرد و اون از بین صد نفر شرکت کننده در این مصاحبه،به عنوان روزنامه نگار انتخاب شد.بعدا خودش اعتراف کرد دلیل این انتخاب این بود که شخصی که از او مصاحبه می گرفت غرور و گستاخی او را به حساب اعتماد به نفس او گذاشته بود.

پس از موفقیت در کار جدید اش او فرصت های شغلی مناسبی برای کار در رونامه های بین المللی همچون "دیلی میل" ، "دیلی میرور" و "دیلی اکسپرس" یافت و از این طریق توانایی خود را در زمینه نگارش پرورش داد.در همین دوران بود که برای اولین بار ازدواج کرد و صاحب دو فرزند نیز شد اما پس از چندین سال بار دیگر تصمیم به ازدواج گرفت و زندگی جدیدی با همسرش جدیدش استلا آغاز کرد که تا زمان مرگش ادامه داشت.

در سال 1970 دیوید گمل که مشکوک به بیماری سرطان بود ، برای اینکه خود را سرگرم کند و بیماری اش را از یاد ببرد شروع به نوشتن کتابی کرد که بعد از مرگش از اون به یادگار بماند. اما بعد از مشخص شدن نتایج آزمایش ها و مطمئن شدن از سلامت خود ، او کار بر روی کتاب را کنار گذاشت. سر انجام در سال 1980 یکی از دوستان دیوید که دستنوشته های او را مطالعه کرده بود او را به کارش امیدوار کرد و این مقدمه ای بر آن بود که دیوید گمل اولین رمان حماسی خود به نام "افسانه" را در سال 1984 منتشر کند.

پس از آن و در سال 1985 کتاب "پادشاه آن سوی دروازه" که ادامه ای بر کتاب اولش بود  را به دست ناشر اش سپرد و با چاپ  "وی لندر" ،  سومین جلد از مجموعه ای که "مجموعه ی درنای" نام گرفت کار خود در دفتر روزنامه را رها کرد و نویسنده ی تمام وقت شد. این تازه شروع موفقیت های این نویسنده بود و پس از آن با بیش از سی جلد کتاب به یک چهره تبدیل شد.

در سال 2006 ، در حالی که او در حال نوشتن سومین جلد از مجموعه  "تروی" بود مجبور به جراحی بای پس قلب شد. پس از چند روز او دوباره توانست با تمرین های فیزیکی به زندگی روتین بازگردد و دوباره کار بر روی آخرین رمانش را ادامه دهد. اما درست چهار روز قبل از تولد 58 سالگی اش در 26 جولای 2006 در خانه اش از دنیا رفت.او به شدت سیگار می کشید و معتقد بود ترک سیگار در توانایی او در نوشتن تاثیر منفی می گذارد.

دو هفته بعد از مراسم خاکسپاری دیوید گمل ،‌همسر او استلا گمل ،‌با ناشر مجموعه ی تروی تماس گرفت و به او گفت به کمک 70000 کلمه ای که همسرش قبل از مرگ نوشته و دستنوشته ها و یادداشتهای او ،‌تصمیم دارد آخرین کتاب مجموعه ی تروی را به اتمام برساند. و اینگونه بود که در سال 2007 جلد سوم از مجموعه ی "تروی" به نام " سقوط پادشاهان" توسط استلا گمل منتشر شد.

در ایران هم "کتابسرای تندیس" چندین کتاب از دیوید گمل منتشر کرده است که در لیست زیر به آنها اشاره کرده ام.


کتابهای فانتزی دیود گمل

Drenai Series

Legend-1984چاپ شده در ایران 

The King Beyond the Gate-1985 چاپ شده در ایران 

Waylander-1986

Quest for Lost Heroes-1990

Waylander II: In the Realm of the Wolf-1992

The First Chronicles of Druss the Legend-1993

The Legend of Deathwalker-1996

Winter Warriors-1996

Hero in the Shadows-2000

White Wolf-2003

The Swords of Night and Day-2004

Rigante series

Sword in the Storm-1999

Midnight Falcon-2000

Ravenheart-2001

Stormrider-2002

Stones of Power / Sipstrassi tales

Ghost King-1988  چاپ شده در ایران 

Last Sword of Power-1988چاپ شده در ایران 

Jon Shannow

Wolf in Shadow-1987

The Last Guardian-1989

Bloodstone-1994

Hawk Queen series

Ironhand's Daughter-1995

The Hawk Eternal-1995

Individual fantasy titles

Knights of Dark Renown-1989 چاپ شده در ایران 

Morningstar-1992

Dark Moon-1996

Echoes of the Great Song-1997چاپ شده در ایران 

Troy series

Troy: Lord of the Silver Bow-2005 چاپ شده در ایران 

Troy: Shield of Thunder-2006

Troy: Fall of Kings-2007

Greek series

Lion of Macedon-1990 چاپ شده در ایران 

Dark Prince-1991چاپ شده در ایران 

رمان های غیر فانتزی

White Knight, Black Swan-1993

 

صفحه ی دیوید گمل در ویکی پدیا فارسی رو هم ویرایش دادم و با اطلاعات کاملتر جایگزین کردم. به امید اینکه ایرانیان این نویسنده ی بزرگ رو بیشتر بشناسند.

اشتباه

ذوالفقار شوقی شنبه نهم اردیبهشت ۱۳۹۱، 18:55

خب دوستان عزیز

میخوام یه چیزی بگم و شما رو در جریان یکی از اشتباهات زندگی ام قرار بدم...

هفت ماه پیش وبلاگی ساختم و با یک شخصیت جدید و با نام رضا ریو فعالیتم رو در زمینه ی سینما شروع کردم ... بعد از شروع کارم خیلی دوستای خوبی پیدا کردم و همیشه این قضیه که دارم بهشون در مورد شخصیت و اسمم دروغ میگم عذابم می داد.

حالا بعد از گذشت 7 ماه دوست دارم این دو تا وبلاگم رو به هم متصل کنم و در اون وب با شخصیت اصلیم ذولی ادامه بدم.

همین ... دوستان بابت دروغ در مورد اسمم متاسفم ... امیدوارم منو ببخشید

اینم آدرس اون وبلاگم ... www.riio.persianblog.ir

نمایشگاه کتاب،محلی برای گذراندن 15 روز از زندگیم

ذوالفقار شوقی سه شنبه پنجم اردیبهشت ۱۳۹۱، 1:28

پ.ن :‌ بارسلونا دیشب هم با تساوی 2-2 با چلسی در خانه اش از چمپیونز لینگ حذف شد ... دوران این تیم به سر اومده

×××

سلام...چون سلامتی میاره


چه فرصتی از این بهتر که وبم رو به روز کنم؟ ها؟ راست نمیگم؟ چه بهونه ای بهتر از نمایشگاه کتاب ؟

من که میگم هیچی ... هیچ بهونه ای بهتر از این اتفاق بزرگ نیست ، مخصوصا برای یه وبلاگ که بیشتر کارش معرفی کتاب باشه.

اما ... اینبار نمایشگاه برای من مثل هر سال نخواهد بود. امسال من دیگه با شوق و ذوق بلند نمی شم روز اول بکوبم برم اونجا و هر چی پول دارم بریزم به پای انتشاراتی ها ،‌نه شک دارم که این کار رو بکنم ... حتی امکان داره امسال از نمایشگاه متنفر هم بشم ... چرا؟ چون امسال رو باید توی نمایشگاه زندگی کنم.

بله درست شنیدید ... من امسال غرفه داره یک انتشارات هستم (که البته کتاباش به درد خودم نمیخوره) انتشارات واحه با هزار امید و آرزو امسال غرفه اش رو به من واگذار کرده و من امسال قراره ده عنوان کتاب سید مرتضی آوینی رو بدم دست مردم !!!!!!!

در طول این مدت ... سعی میکنم ارتباط مستقیمی از نمایشگاه و از طریق وبلاگم با شما دوستان عزیز داشته باشم و از حال هوای اونجا براتون بگم ... البته سعی میکنم ... 


اِوا ... دیگه حرفی برای گفتن ندارم !! چه بهونه ی مسخره ای برای به روز کردن گیر اوردم هاااا ... نمایشگاه کتاب ... یکی نیست بهم بگه آخه ابله کی نمایشگاه کتاب رو به عنوان بهونه انتخاب می کنه ... نه ... میخوام ببی....


 ... فعلا بای


و سرانجام ....

ذوالفقار شوقی یکشنبه سوم اردیبهشت ۱۳۹۱، 15:33

و سرانجام قدرت رئال مادرید را دیدید ... تیمی که استحقاق بهترین تیم جهان شدن را دارد. تیکی تاکای خسته کننده تسلیم تاکتیک های مدرن مورینیو شد و بارسلونا در زمین خود تسلیم کهکشانی ها ا ا ا ا ا

مادریستاها تبریک میگم ...

شاگردان مورينيو بردشان در نيوکمپ را اين طور جشن گرفتند

دروازه ی کلاغ

ذوالفقار شوقی چهارشنبه بیست و چهارم اسفند ۱۳۹۰، 2:26

سلام

همون طور که قول داده بودم با نقد کوتاه و خلاصه ی داستان "دروازه ی کلاغ" اثر آنتونی هورویتس برگشتم. این کتاب رو اگه اشتباه نکنم حدودا سه هفته ی پیش خوندم و هنوز داستان و تمام خورده ریزه هاش یادمه...پس بهترین موقع همین برای آپ کردن در موردش همین الانه ...

 

Normal 0 false false false EN-US X-NONE AR-SA

بعد از خوندن کتاب های "الکس رایدر" و "گروشام گرینچ" از "آنتونی هوروویتس" ... در مورد این نویسنده احساس خوبی نداشتم - البته "گروشام گرینچ" خوب بود ولی "الکس رایدر" رو اصلا نپسندیدم. تصورم این بود که این نویسنده همه ی ایده هاش سطحی و پیش پا افتاده هستند و نویسنده با اتفاقات کوچک و یا خیلی کلیشه ای سعی میکنه داستان رو جلو ببره.

مجموعه ی "قدرت پنج نگهبان" هم از همون ایده های قدیمی استفاده می کنه ، اما به شیوه ای جدید. قهرمانان داستان نوجوان هایی هستند که از قدرت خودشون خبر ندارن (مثل گرابز گریدی و کرنل فلک و بک در "دیموناتا")  و در طی جریان هایی مستقیما به سمت دردسر میرن و مجبور میشن قدرت خودشون رو بشناسن و به کمکش دنیا رو نجات بدن. به طرز خیلی عجیبی این نوجوان ها وقتی در کنار هم قرار می گیرن قدرتشون چندین برابر میشه (درست مثل "کا-گاش" ) و یه رهبر و لیدر هم دارن که اولین نفر وارد ماجرا میشه و تا آخر در کنار بقیه می جنگه - در این مجموعه متیو فریمن و در دیموناتا گرابز گریدی. جالب اینجاست که این شخصیت اصلی پدر و مادر نداره و با یکی از اقوامش زندگی می کنه (هم هری پاتر و هم گرابز یتیم بودند).

تا اینجا ایده های قدیمی رو شرح دادم براتون ولی از اینجا به بعد نوبت میرسه به شیوه های جدیدی که این ایده ها رو دوباره جذاب کرده.

داستان رو شروع می کنی ،‌تقریبا دو-سوم از کتاب رو می خونی و هنوز دقیقا نمی دونی اوضاع از چه قراره. یعنی هوروویتس اونقدر ظریف و نکته سنج بوده که بتونه حدودا 150 صفحه تو رو دنبال خودش بکشونه و چیز زیادی از ماجرایی که قراره اتفاق بیافته لو نده. این کار خیلی سخته ... چون داستان های اینجوری اگر یکم خسته کننده بشن و زیاد سرنخ به خواننده ندن ،موفق نمی شن و خواننده وسط کتاب داستان رو رها میکنه.

دقیقا معلوم نیست قهرمان داستان چیکارس؟ جادوگره؟ موجود فضاییه؟ چیکارا از دستش بر میاد؟ چه قدرت هایی داره؟ منبع قدرتش چیه؟ آیا نقطه ضعف هم داره؟ معلوم نیست آقا و خانم گلم ... معلوم نیست!!

کتاب در کل کتاب خوبیه ... منسجم و "کلیف هنگر" ، به قول این اجنبی ها !! داستان خوب پرداخته شده و علیرغم شخصیت پردازی ضعیف ، باز هم جذابیت خاصی داره. ضمن اینکه هوروویتس از مهارت خودش در نوشتن داستان های ترسناک هم در این کتاب استفاده کرده و باعث شده داستان فضای وهم انگیزی داشته باشه. توصیه ی من این که این کتاب ارزش خوندن داره !!

خلاصه ی داستان : پسربچه ی یتیمی که با خاله و شوهر خاله اش در لندن زندگی می کند ، به علت همکاری در دزدی از یک انبار قدیمی در لندن و کشته شدن یک نگهبان بدست دوستش ، دستگیر میشود. پس از بازجویی های فراوان و اثبات بی گناهی او در قتل نگهبان ، او را به جای شش تا یک سال حبس برای شرکت در پروژه ای جدید به نام لیف به محله ی دور افتاده ای در انگلیس می فرستند تا با زندگی در منطقه ی روستایی زندگی جدیدی را شروع کند... مدت زیادی طول نمی کشد که متیو ،قهرمان داستان، متوجه می شود قیم جدید او و تمامی افراد دهکده انسان هایی عادی نیستند و مشکوک به نظر می رسند ...


فعلا خدا نگهدار

عذر خواهی

ذوالفقار شوقی چهارشنبه سوم اسفند ۱۳۹۰، 19:21

بر خلاف اون چیزی که تصور می کردم ... زندگی خیلی سخت تر از این حرفاس !!  می دونم گفتم ادامه میدم ، میدونم گفتم هیچوقت خسته نمی شم ... ولی شدم. کنکور دادم ، سراسری سمنان قبول شدم و آزاد هم تهران جنوب. اما بنا به دلایلی هیچ کدوم رو ثبت نام نکردم و حالا دارم واسه سال دوم می خونم.

به این علت که مغازه مون دو - سه هفته ای بسته بود... وقت خوبی برام پیش اومد تا غیر از درس خوندن ... کتاب هم بخونم . این چند وقته کتاب "دروازه ی کلاغ" آنتونی هوروویتس رو خوندم که اولین جلد از مجموعه ی "قدرت پنج نگهبان" است. در کل کتاب خوبی بود ، کتابی که دوست داشتی ادامه اش بدی و ببینی آخرش چی میشه.

طبق روال وبلاگم که وقتی کتابی رو می خونم ، خلاصه و نقدش رو می نویسم ... اینبار هم به زودی مطلبی در این مورد براتون میذارم.اما فعلا فقط اومدم که از دوستایی که این چند وقته به یادم بودن ... و اومدن و نظر گذاشتن و احیانا ناراحت هم شدن (از بی توجهی من) تشکر و عذر خواهی کنم.

به خدا این چند وقته خبری ازم نبود ... وگرنه جواب کامنت هاتون رو میدادم.

خلاصه که ببخشید ... به زودی میام


پ.ن : پست قبلی من توسط محسن دستکاری شده بود ، مخصوصا اونجایی که در مورد بهترین اتفاق زندگی من صحبت شده. حقیقت اینه که من قبل از پست اون مطلب فایل ورد اون مطلب رو دادم محسن بخونه و اونم از این فرصتی که در اختیارش قرار داده بودم ، سو استفاده کرد و در راستای پیشبرد اهداف کثیف و شوم خودش تغییراتی درش اعمال کرد ، منم از همه جا بی خبر مطلب رو کپی پیست کردم.

ن.ا : (یعنی نتیجه اخلاقی) ، و ن.ا این مطلب ما هم اینه که ، هیچوقت مطالبتون رو بدون چک کردن و اطمینان حاصل کردن از محتویات ،‌ کپی پیست نکنید. مخصوصا اگر دوستی مثل محسن تو بند و بساطتون پیدا میشه.

یا من کورم یا اصلا وجود نداره !! "قسمت دوم"

ذوالفقار شوقی سه شنبه سیزدهم دی ۱۳۹۰، 14:25

هری پاتر و زندانی آزکابان اولین رمان بلند فانتزی بود که خوندم و از خوندنش پشیمون هم نیستم و نخواهم بود ... چون دنیام رو عوض کرد. دوستایی که کتاب می خونن و با کتاب زندگی می کنن می دونن دارم چی میگم. زندگی یکنواخت من که با بازی های کامپیوتری و پلی استیشن می گذشت حالا تبدیل شده بود به دو تا دنیا : دنیای معمولی و دنیایی که هاگوارتز و هاگزمید و ... شهرهاش بودن.

هری پاتر رو تموم نکرده ... یه روز تو کتابخونه ی مدرسمون کتاب کوهستان اشباح رو پیدا کردم. فکر کردم داستان ترسناکه اما نمی دونستم که اینم یه شاهکاره دیگس. بهرحال شروع کردم و تازه فهمیدم این جلد چهارم از یک مجموعه ی دیگس ... بیخیالش شدم.

فرداش رفتم کتاب رو پس دادم و یک کتاب دیگه انتخاب کردم ... و یکی دیگه از کتابای خاطره انگیز زندگیمو پیدا کردم ... اینبار دقت کردم که حتما جلد اولش باشه و برش داشتم.

در جست و جوی دلتورا : جلد اول (جنگل های سکوت)

واای که چقد دلم برای معما های تصویری کتاب تنگ شده. چقدر دلم برای افت و خیز های داستان تنگ شده. چقدر دلم برای سه تا ماجراجوی اصلی داستان تنگ شده.

و اینجا بود که دنیاهام شد سه تا ... واقعی و هاگوارتز و دل.

این مجموعه رو با زور تموم کردم ... یه جلداییش رو مدرسه نداشت و یه جاهاییش هم به علت درس و مشق نتونستم جلو برم ... اما با افت و خیز های فراوان این مجموعه رو تموم کردم و دوباره رفتم سراغ هری پاتر.

گفتم جلد سومش رو خونده بودم که فیلم چهارم هم اومد ... به دیدن فیلم بسنده کردم و رفتم سراغ کتاب پنج ... محفل ققنوس رو از کتابخانه عمومی گرفتم و جلد اول از کتاب ششم رو هم از یه فروشگاه کتاب نزدیک بهارستان خریدم. جلد پنجم به نظر من خیلی بی مزه تر از جلدای دیگه بود ... اما بالاخره تمومش کردم و به سرعت ششم رو خوندم.

یه خاطره هم از خریدن جلد دوم از کتاب 6 دارم که خیلی بامزه اس و البته ناراحت کننده. این جلد رو گفتم محسن برام بخره که رفت جلد دومش رو از یک انتشارات دیگه خرید و جلدش به جلد کتابای دیگم نمی خورد ... خلاصه براش قاطی کردم و دعوامون شد ... آخرسر فهمیدم کارم اشتباه بود و از محسن عذرخواهی کردم.

به ادامه دادن این داستان علاقه ای ندارم. میدونم شما هم ندارید ... پس میرم سر اصل مطلب.

کلا دلیل این دو قسمت زر زر کردن این بود که بگم : من از دنیای فانتزی خودم دل نمی کنم. محسن میگه بسه فانتزی ... بیا کتابای معمولی رو هم تجربه کن ... میگه غیر از دنیای فانتزی دنیاهای دیگه ای هم وجود داره ... اما من میگم به نظر من وجود نداره ... یعنی من که نمی بینم ... یا من کورم یا اصلا وجود نداره!!


بچه هایی که فکر می کنم با وقت گذاشتن

و خوندن این دو تا مطلب اخیر من سرشون کلاه رفته

کاملا بهشون حق میدم

چون این دو تا هیچ چیز خاصی غیر از خاطره های یک آدم روانی

نبودن

ولی بازم ممنون که خوندید


یا من کورم یا اصلا وجود نداره !!          "قسمت اول"

ذوالفقار شوقی پنجشنبه هفدهم آذر ۱۳۹۰، 17:13

می دونم میخوام چی بگم ... اما نمی دونم چطوری بگمش. 

خب از اینجا شروع کنم ... من این وبلاگ رو برای بزرگترین اتفاق فانتزی دنیا ساختم : هری پاتر.  یعنی چی؟ یعنی از اول قرار بود دنیای فانتزی خودم رو تو این وبلاگ به تصویر بکشم. دنیایی که با هری پاتر شروع نشده بود و با هری پاتر هم تموم نخواهد شد. هری پاتر فقط نقطه ی عطف این دنیا بود. هری پاتر مهم ترین عنصر این دنیا بود ... یجورایی تو مایه های آب بود براش.

از پنج سالگی که یادم میاد کتابای شعر کودک ، مثل حسنی یه جوجه داره و ... رو با علاقه گوش می دادم. ولی اولین کتابی که به شدت دوسش داشتم "شیرشاه" بود و جالبه بدونید هنوزم دارمش. علاقه و عطش به کتاب فانتزی از همون موقع که خوندن یاد گرفتم نه ... دو سال بعدش در وجودم پدیدار شد. با خوندن کتاب لافکادیو ، شل سیلوراستاین اولین نویسنده ای بود که شناختم . بعدش "شاه میداس" اولین رمان فانتزی بود که تموم کردم و بهتون پیشنهاد می کنم حتما بخونیدش.

دنیای من هم چرخید ... با همین کتابای کوچک و داستان های فانتزی ... چرخید و چرخید ... تا وقتی که با محسن دوست شدم که فکر این مهمترین اتفاق زندگیم بود!. کتابای هری پاتر رو از اولش دوست داشتم اما هیچوقت نتونسته بودم یکیش رو داشته باشم. .وقتی برای اولین بار خونه ی محسن رفته بودم کتاب هری پاتر و زندانی آزکابان رو پیدا کردم.

نمیدونم محسن اونو از کجا آورده بود ... و ... هنوزم ازش نپرسیدم ... خب باید یه بار اینو ازش بپرسم !! بیخیال ... با خوندن زندانی آزکابان تازه مثل خون آشامی شده بودم که برای اولین بار خون تازه می خوره و قدرت واقعی یک خون آشام رو درک می کنه...

 

پ.ن 1 : داستان طولانیه ... نمیخوام حوصله تون رو سر ببرم ... بقیه داستان بمونه واسه پست بعدی.

پ.ن 2 : قبلا گفته بودم میخوام زندگینامه ام رو بنویسم تو وبم ... منتظر باشید که زندگینامه ی داش ذولی به شیوه ی طنز و فانتزی تو راهه.

خاطرات پرنده ی آزاد سابق از زندان

ذوالفقار شوقی پنجشنبه دهم آذر ۱۳۹۰، 16:51

سخته برام که از گذشته ام فاصله گرفته ام.سخته برام به مولا ... اما خوب چاره ای نیست ، منم باید بزرگ می شدم دیگه. 19 سال برای عشق و حال و بی غم و غصه بودن کافیه ... دیگه باید سختی رو کم کم لمس کرد و واسه آینده ی لعنتی آماده شد.

الان با دوستم تو پاساژ علاالدین مغازه گرفتیم و لوازم جانبی کامپیوتر می فروشیم. اینه که من دیگه وقت زیادی برام باقی نمونده که بیام وبلاگم. اینه که حتی از کتاب خوندن هم افتادم ... اینه

باور کنید الانم که دارم این مطلب رو می نویسم ساعت 2 شبه و بابام گیر داده میگه بگیر بخواب. منم اومدم لپ تاپم رو آوردم زیر لحافم تا کسی نفهمه من هنوز بیدارم اما مطمئن نیستم جواب بده شاید صدای کیبرد لوم بده.

بهرحال امروز اومدم به همه ی بچه هایی که به یادم بودن سلام بدم و برم. سخته ولی من از این مرحله ی زندگی هم عبور می کنم و می رسم اون قسمت های خوبش.



امروز تولد پرنده ی غمگینه

من امروز متولد شدم

تولدی که داستانش رو به زودی در وبلاگم خواهید خوند

تولدم مبارک



ممنونم که دعوتم رو پذیرفتین و وبلاگم و مزین فرمودین

بیوگرافی
اول سلام
من ذوالفقارم یا ذولی ، هر کدوم شما راحت ترید . رفتم تو 30 سال و الان 16 ساله که این وبلاگ رو دارم. من کتاب می خونم ، آهنگ گوش میدم ، فیلم می بینم ، درس می خونم ، فوتبال می بینم ، شعر میگم و هر از چند گاهی دستی به قلم می برم ...
اما بهترین کاری که تا حالا کردم ایجاد کردن این وبلاگ بوده
پس به کلبه ی درویشی من خوش اومدی رفیق

پروفایل فعال