روی دیگر عشق
امروز روی دیگر عشق رو دیدم. وقتی صبح از خونه زدم بیرون حتی یک درصد هم فکر نمی کردم تو ماموریتم شکست بخورم. ماموریت ساده ای بود : به عشقم بگو من هنوزم دوستش دارم ... بگو پشیمونم ... بگو برگرده و بازم عاشقم باشه.
و منم مامور خوبی بودم ... از اونایی که مأمورن و معذور ... از اونایی که روابط رو بر ضوابط ترجیح نمی دن ... از اونایی که حاضرن در راهشون حتی ضرر هم بکنن اما بازم کار درست رو انجام بدن. به خدا قسم که بودم.
قرار بود توی یه پارک ببینمش. همونی که از طرف دوستم مأمور بودم راضیش کنم برگرده و دوباره عاشق باشه و عاشق بمونه. اما تو همون نگاه اول فهمیدم عشقی براش نمونده ... دختره داغون بود ... چشماش سرخ بودن و وقتی گفت سلام ، دیگه کاملا بغضش رو لو داد. مشخص بود دوست داره گریه کنه و من اونجا بودم تا چیکار کنم؟
کاش نیومده بودم،من شنونده ی خوبی نیستم،نمی تونم دردش رو کاهش بدم،نمی تونم کمکش کنم،کاش نیومده بودم ... همه اینا از ذهنم گذشت اما چاره ای نداشتم. من اونجا بودم و الان ماموریتم چیزه دیگری بود : دختره رو درک کن. دردِ دلش رو بشنو و سعی کن آرومش کنی. راهه درست این بود.
شنیدم. از شروع رابطه شون گفت. قبول داشت که با خودخواهی خودش رو تو دل دوستم جا کرده بود. صداقت داشت. گفت و گفت تا رسید به شروع مشکلات،اینجا دیگه بغضش ترکید...دوست داشتم یه دستمال بهش تعارف کنم اما فهمیدم تنها دستمالی که دارم کثیفه. برای اینکه یکم حالش بهتر شه از همین شوخی شروع کردم.
یه لبخند زد و ادامه داد ... میگفت دوستم تازگی ها داره اذیتش می کنه.از وقتی که دختره گفته نمیخواد ادامه بده،دوستم با خانواده اش تماس می گیره.به خودش زنگ می زنه. تهدید میکنه و میگه اگر برنگردی یه بلایی سرت میارم. دوستِ من همچین آدمی بود و من نمی دونستم؟ تازه به خاطرش اومده بودم که رابطه رو دوباره برقرار کنم.
حدودا یک ساعت حرف زدیم و خداحافظی کردیم. می خواستم تا خونشون همراهیش کنم اما خودش گفت میخواد تنها باشه. یه ماموریت شکست خورده بود اما دومی به شدت موفقیت آمیز تموم شد. شاید با این حرفایی که به من زد کمی آروم تر شده بود. همین کافیه.
×××
دوستم رو ظهر دیدم. ساعت 2 و نیم یا 3 بود. به سختی جواب سلامش رو دادم. دوست داشتم بزنم زیر گوشش ... لعنت به من ... کاش این کار رو کرده بودم. آب پاکی رو ریختم روی دستش : « رفیق طرف نمیخواد با تو باشه و منم بهش حق میدم. هر چی دوست داری در مورده من فکر کن ... برام مهم نیست. اما حتی اگر یکی از تهدید هایی که کردی رو عملی کنی با خودم طرفی.»
ازش جدا شدم. رفتم تا به درد خودم بمیرم. امروز شاید یه دوست رو از دست داده باشم ... شاید هم نه. اما مهم اینه که طرف حق رو گرفتم. مامور بودم ، اما معذور نه ... عذرم غلط بود،ناحق بود، پس بیخیالش شدم. چیکار باید می کردم؟
ن.ا.ن.ک (=نتیجه ی اخلاقیِ ناراحت کننده) : امروز روی دیگر عشق رو دیدم. دختری که یه زمانی عاشق یه پسری بود ... حالا ازش نفرت داشت. و ... چهره ی جدیدی از دوستم دیدم. اگر واقعا عاشق بود نمی تونست این بلا رو سره عشقش بیاره.دختره اعتراف کرد یه زمانی خودخواه بوده و خودش رو تحمیل کرده اما امروز هم دوست من خودخواهی میکنه و قصد داره با تهدید به خواسته اش جامه عمل بپوشونه ؛ با این تفاوت که دوستم اقرار نمی کنه این کار خودخواهیه. من با این افراد کاری ندارم.
سوم تیر هزار و سیصد و نود و یک




