((: پسری که بزرگ شد :))

اما همون پسربچه ی شوخ و شر و شور قبل باقی موند

روی دیگر عشق

ذوالفقار شوقی شنبه سوم تیر ۱۳۹۱، 16:34

امروز روی دیگر عشق رو دیدم. وقتی صبح از خونه زدم بیرون حتی یک درصد هم فکر نمی کردم تو ماموریتم شکست بخورم. ماموریت ساده ای بود : به عشقم بگو من هنوزم دوستش دارم ... بگو پشیمونم ... بگو برگرده و بازم عاشقم باشه.

و منم مامور خوبی بودم ... از اونایی که مأمورن و معذور ... از اونایی که روابط رو بر ضوابط ترجیح نمی دن ... از اونایی که حاضرن در راهشون حتی ضرر هم بکنن اما بازم کار درست رو انجام بدن. به خدا قسم که بودم.

قرار بود توی یه پارک ببینمش. همونی که از طرف دوستم مأمور بودم راضیش کنم برگرده و دوباره عاشق باشه و عاشق بمونه. اما تو همون نگاه اول فهمیدم عشقی براش نمونده ... دختره داغون بود ... چشماش سرخ بودن و وقتی گفت سلام ، دیگه کاملا بغضش رو لو داد. مشخص بود دوست داره گریه کنه و من اونجا بودم تا چیکار کنم؟

کاش نیومده بودم،من شنونده ی خوبی نیستم،نمی تونم دردش رو کاهش بدم،نمی تونم کمکش کنم،کاش نیومده بودم ... همه اینا از ذهنم گذشت اما چاره ای نداشتم. من اونجا بودم و الان ماموریتم چیزه دیگری بود : دختره رو درک کن. دردِ دلش رو بشنو و سعی کن آرومش کنی. راهه درست این بود.

شنیدم. از شروع رابطه شون گفت. قبول داشت که با خودخواهی خودش رو تو دل دوستم جا کرده بود. صداقت داشت. گفت و گفت تا رسید به شروع مشکلات،اینجا دیگه بغضش ترکید...دوست داشتم یه دستمال بهش تعارف کنم اما فهمیدم تنها دستمالی که دارم کثیفه. برای اینکه یکم حالش بهتر شه از همین شوخی شروع کردم.

یه لبخند زد و ادامه داد ... میگفت دوستم تازگی ها داره اذیتش می کنه.از وقتی که دختره گفته نمیخواد ادامه بده،دوستم با خانواده اش تماس می گیره.به خودش زنگ می زنه. تهدید میکنه و میگه اگر برنگردی یه بلایی سرت میارم. دوستِ من همچین آدمی بود و من نمی دونستم؟ تازه به خاطرش اومده بودم که رابطه رو دوباره برقرار کنم.

حدودا یک ساعت حرف زدیم و خداحافظی کردیم. می خواستم تا خونشون همراهیش کنم اما خودش گفت میخواد تنها باشه. یه ماموریت شکست خورده بود اما دومی به شدت موفقیت آمیز تموم شد. شاید با این حرفایی که به من زد کمی آروم تر شده بود. همین کافیه.

×××

دوستم رو ظهر دیدم. ساعت 2 و نیم یا 3 بود. به سختی جواب سلامش رو دادم. دوست داشتم بزنم زیر گوشش ... لعنت به من ... کاش این کار رو کرده بودم. آب پاکی رو ریختم روی دستش : « رفیق طرف نمیخواد با تو باشه و منم بهش حق میدم. هر چی دوست داری در مورده من فکر کن ... برام مهم نیست. اما حتی اگر یکی از تهدید هایی که کردی رو عملی کنی با خودم طرفی.»

ازش جدا شدم. رفتم تا به درد خودم بمیرم. امروز شاید یه دوست رو از دست داده باشم ... شاید هم نه. اما مهم اینه که طرف حق رو گرفتم. مامور بودم ، اما معذور نه ... عذرم غلط بود،ناحق بود، پس بیخیالش شدم. چیکار باید می کردم؟


ن.ا.ن.ک (=نتیجه ی اخلاقیِ ناراحت کننده) : امروز روی دیگر عشق رو دیدم. دختری که یه زمانی عاشق یه پسری بود ... حالا ازش نفرت داشت. و ... چهره ی جدیدی از دوستم دیدم. اگر واقعا عاشق بود نمی تونست این بلا رو سره عشقش بیاره.دختره اعتراف کرد یه زمانی خودخواه بوده و خودش رو تحمیل کرده اما امروز هم دوست من خودخواهی میکنه و قصد داره با تهدید به خواسته اش جامه عمل بپوشونه ؛ با این تفاوت که دوستم اقرار نمی کنه این کار خودخواهیه. من با این افراد کاری ندارم.

سوم تیر هزار و سیصد و نود و یک


بازی تاج و تخت

ذوالفقار شوقی دوشنبه بیست و نهم خرداد ۱۳۹۱، 22:31

تا به امروز داستانی به این جذابی ندیده بودم. یعنی از همون ثانیه ی اول و سکانس اول آدم رو مجذوب خودش می کنه و همینجوری میزنه درِ گوشِت ، هی میگه دنبالم بیا ! دنبالشم نری هم دو دقیقه بعد بدن درد می گیری. انگار بهش اعتیاد داری. نوشتن و ساختنِ این دنیا و بعد از اون اداره کردنِش فقط از دست یه انسان با بهره ی هوشی بالا بر میاد. نمی دونم شاید بعضی ها از این سبک خوششون نیاد اما من که عاشقشم.

دارم در مورد مجموعه ی "نغمه ی آتش و یخ" صحبت می کنم. البته فعلا من فقط سریالش به نام Game of Thrones رو دیده ام. اما وقتی اقتباس سینمایی یه کتاب اینقدر خوب و عالی باشه ، حتما کتابش باید استادانه نوشته شده باشه. این سریال از شبکه ی HBO کشور آمریکا پخش میشه و فعلا دو فصلش کامل اومده و فصل سوم در حال فیلم برداریه. جالبه بدونید که در لیست بهترین سریال های دنیا ... این سریال بعد از دو مجموعه ی دیگه که یکیشون مستنده ،‌ سوم شده.

چند وقتی بود که فصل اول این سریال رو توی نوت بوکم داشتم و می دونستم مجموعه ی قشنگی هم هست اما وقت نمی کردم ببینمش تا دیروز. همیشه شروع کردن کاری ،‌حالا چه کتاب خوندن و چه فیلم دیدن سخته برام ... اینبار هم بود اما این سختی فقط 5 دقیقه طول کشید. 5 دقیقه بعد از شروع سریال اونقدر مجذوبش شده بودم که اصلا تو سه ساعت آینده حالیم نشد سه قسمتش دیدم و دارم قسمت چهارم رو شروع می کنم.

خلاصه که بامداد امروز ساعت 4 صبح فصل اول رو تموم کردم و رفتم سراغ فصل دو . واقعا ارزش وقت گذاشتن رو داشت و اصلا از اینکه دیشب نتونستم بخوابم ناراحت نیستم. در واقع خسته هم نیستم چون واقعا در طول وقتی که براش گذاشتم لذت بردم. تو عکس پایینی هم میشه دید که موسیقی متن این سریال رو یه هموطن به نام "رامین جوادی" ساخته.

الانم گشتم و دیدم که حتی جلد اول رو هم به صورت PDF دارم. و قصد دارم بعد از تموم کردن فصل دوم از سریال ... کتابش رو هم شروع کنم و دیگه منتظر فصل سوم سریال نمونم. براتون لینک دانلود کتاب ها و سریال رو می ذارم تا اگر خواستید دانلود کنید. واقعا ارزشش رو داره ... مطمئن باشید. اونقدر هم داستانش پیچیده گسترده اس که اصلا نمی تونم به صورت کوتاه شده بیانش کنم.فقط این مطلب در مورد کتابشه :

در مورد کتاب :

نغمه یخ و آتش یک سری کتاب ِ هفت جلدی است، که جورج مارتین از سال 1991 شروع به نوشتن آن کرد و در سال 97 اولین جلد آن را چاپ کرد و تا هم اکنون نوشتن این سری ادامه داشته و تا به حال پنج جلد از آن چاپ شده. به اعتقاد بسیاری از منتقدان این کتاب بهترین سری کتاب فانتزی است، و آن را از ارباب حلقه ها هم در رتبه ی بالاتری قرار میدهند و تا به حال به بیست و نُه زبان ترجمه شده است. موقعیت این کتاب در یک دنیای خیالی حادث شده است که بخش اصلی داستان در یک اقلیم هفت پادشاهی رخ میدهد. این کتاب روایت سوم شخصی دارد، که از نُه زاویه نقل میشود و اغلب راویان آن از خانواده ی استارک هستند که حاکمان اقلیم شمالی هستند که شامل لرد ادارد استارک . جان اسنو - برن استارک - سنسا استارک - آریا استارک - کتلین استارک - تیریون لنیستر و دنریس تارگرین میباشد.
سبک این کتاب چیزی میان ارباب حلقه ها و کتاب های تاریخیست. یعنی جادو وجود دارد اما جادوگری در کار نیست. موجودات جادویی غیر انسان و زامبی مانند وجود دارند .

 


برای دانلود کتاب برید به این لینک

برای دانلود سریال هم این لینک رو پیشنهاد می کنم. برای دانلود سریال باید عضو سایت بشید.


وبلاگ سینما ریو به روز شد. لطف می کنید اگر سر بزنید

http://riio.persianblog.ir


بی خودی !!

ذوالفقار شوقی جمعه بیست و ششم خرداد ۱۳۹۱، 22:10
پست بی دلیل و بی معنی و بی خود دیدی؟

اینم یکی از هموناس. از آنجایی که شاید بعضی ها ندونن این عنوان را به چه نوع پست هایی نسبت میدن ، لازم می دونم که کاملا یه توضیح کلی در مورد اینگونه پست ها بدم :

همچین پستی وجود نداره !!

ولی خب ... من الان دارم اولین گونه از این نوع پست رو که یکی از هزاران نوع گونه ی دیگه اس،به نمایش عمومی میذارم. لازم نیست اشاره کنم که اون هزاران نوع دیگر هم وجود ندارن ... لازمه؟

عوضش این پست یه نکته درش نهفته ... من هیچی ندارم بگم و این منو می ترسونه. غمگین نیستم.ناراحت هم نیستم! میدونی چی میگم؟ آره ... با خودِ توئم ... میدونی چی میگم؟ تا حالا شده حرفی برای گفتن نداشته باشی ولی شدیدا بخوای حرف بزنی؟ الان من دقیقا در همون وضعیت ام.

این مواقع ادم میخواد ... نع ... این مواقع آدم نمیدونه چی میخواد ... مثل من


پ.ن : یه خاطره :

بر اساس یه داستان واقعی که دیروز برام اتفاق افتاد ...

داشتم از کوچه ای رد میشدم که برم خونه. اتفاقی یه دختری بزک کرده، از خونه شون اومد بیرون و با هم همراه شدیم. بعدش رفت اونور کوچه ولی هنوز با من می اومد. یه مواقعی من جلو می زدم و یه مواقعی اون. بعد سر و کله ی یه پسره از روبرو پیدا شد. داشت مستقیم می رفت سمت دختره. پسره خوشگل و جذابی بود و خوش لباس. دختره خودش رو آماده کرد که پسره بهش تیکه ای چیزی بندازه و شماره ای چیزی بده.
در کمال تعجب،پسره سرش رو انداخت پایین و از بقل دختره رد شد و رفت. دختره هاج و واج مونده بود. یه لحظه وایساد. به پشت سرش و پسری که داشت ازش دورتر و دورتر میشد نگاه کرد. قشنگ معلوم بود که از پسره خوشش اومده بود .یهو منم دید و منم یه لبخند گل و گشاد تحویلش دادم.
دختره که راه افتاد ... سریع کاغذ و خودکار از کیفم در آوردم و روش یه چیزی نوشتم و رفتم سمت دختره. خلاصه با یه بدبختی مجبورش کردم کاغذ رو بگیره و سریع ازش زدم جلو.
کاغذ رو باز کرد ، توش نوشته بودم : ایول ... عجب پسره خوشگل و خوبی بود. حیف شد نه؟؟؟
یهوویی دیدم یکی از پشتم میگه : عوضیییی !!!!
بیچاره فکر میکرد من اینقدر اصرار کردم که شمارم رو بهش بدم.


وبلاگ سینما ریو به روز شد. لطف می کنید اگر سر بزنید

http://riio.persianblog.ir


زندگی زیبا !!

ذوالفقار شوقی دوشنبه بیست و دوم خرداد ۱۳۹۱، 23:3

امروز آسمون آبی بود ...

گنجشک با خودش فکر کرد : چه روزه خوبی برای پرواز!!

درختی که گنجشک رویش نشسته بود فکر کرد : چه روزه خوبی برای حمام آفتاب گرفتن.

خاکی که درخت در آن ریشه دوانده بود با خود گفت : عجب روز محشری است برای زندگی بخشیدن به درختم.

و انسانی که روی خاک راه می رفت و آن را لگد می کرد ، با چاقویش زخمی به درخت زد و گنجشک را از روی آن فراری داد و فریاد کشید : این چه زندگی لعنتی و نکبت باریست ؟؟


خالقی که همه ی آنها را خلق کرده بود با خود گفت : این همان زندگی نکبت باریست که فقط تو لیاقتش را داری.


ذولی

آشفته ام ...

ذوالفقار شوقی پنجشنبه هجدهم خرداد ۱۳۹۱، 18:6

دلم پره ... روزام یکنواخت ... سرم درد می کنه ... رویاهام خیلی دور به نظر می رسن ... نقشه هام نقش بر آب شده ... قلبم بازی در میاره ... ذهنم خالیه ... گوشام دنبال سکوت می گردن ... کف پام میخاره ... ناخن هام بلند شده ... دندونم درد می کنه ... شکمم غار و قور می کنه ... چشمام؟ شوخی میکنی؟ اونا که خیلی وقته کم سو شدن ... ریشام بلند و نا مرتب شدن ... دستام کثیفن ... دماغم پره (قبول دارم این یکی دیگه خیلی چندش‌آوره) ... لبام خشک شدن ... زبونم نمی چرخه ... انگشتام به تایپ کردن نمی رن ...


غلط کردن ... مگه دست خودشونه؟ من باید بگم چمه یا نه؟ ... جز اینجا کجا بگم؟ تو فیسبوک به یه مشت بیکار؟ یا تو خونه به مامانم اینا؟ ...

آشفته ام ... مریضم ... مرض روح ... خیلی وقته اینجوری ام ... اما مخفی اش می کنم ... الان تمام خصوصیات یه مرد شکست خورده رو دارم ... خاک تو سرم

بدون او ...

ذوالفقار شوقی یکشنبه چهاردهم خرداد ۱۳۹۱، 18:18

هفته ها بود که ذهنم رو به خودش مشغول کرده بود. خواب و خوراک درست و حسابی نداشتم و همیشه بهش فکر می کردم. من ، بدونِ اون ، یعنی هیچ ، یعنی پوچی . آیا بعد از اون می تونم دوباره مثل گذشته جذاب باشم؟ آیا می تونم اعتماد به نفس از دست رفته ام رو برگردونم؟ همین سوال ها و هزاران سوال دیگه بودن که نمی ذاشتن زندگی راحتی داشته باشم.

اما وقت گذاشتم و فکر کردم. من با اون چه جور آدمی بودم؟ یه پسر که هر روز بلند میشه و نیم ساعت وقت صرف درست کردن موهاش می کنه و بعد می زنه بیرون. اونم پوچ بود. اونم بی منظور و خالی از لطف بود.

سرانجام پریروز تصمیمم رو گرفتم. لباسام رو پوشیدم. ایندفعه موهام رو درست نکردم و همونجوری ژولی پولی قصد رفتن کردم. آره ... ساده بود ... برای جدا شدن ازش فقط ده دقیقه وقت لازم بود. اما  برای جدا موندن ازش چند وقت باید صبر می کردم؟ دوباره  تردید پیدا کردم اما نذاشتم این تردید روی تصمیمم اثر بذاره. من باید اون کار رو می کردم.

پاشنه ی کفشم رو کشیدم و راهی شدم. به زودی به محل قرار می رسیدم و هر لحظه ای که می گذشت استرسم بیشتر می شد.

رسیدم ، در رو باز کردم ، سلام دادم و رفتم روی صندلی نشستم. با ملایمت گفتم : « بیا ... بیا تمومش کنیم... به کمکت احتیاج دارم.»

اومد : « چه کمکی از دستم بر میاد؟»

گفتم :« تصمیم گرفتم برای حمایت از کودکان سرطانی کچل کنم.»

همه خندیدن...

×××

ماشین رفت تو موهام. از دورِ موهام شروع کرد به تراشیدن.یک حرکت دست که تموم شد حامد گفت: «خوبه؟ یا بازم بیشتر کوتاه کنم؟»

یه نگاهی تو آینه انداختم :« یا ابولفضل ... حامد جون غلط کردم اون موها رو برگردون سره جاش. »

- مگه آفتابه اس؟ (پ.ن : هنوز هم موندم آفتابه چه ربطی به اون حرف من داشت؟)

- حامد غلط کردم ،‌جوگیر شده بودم. کاریش نمیشه کرد؟ لااقل یه کچلِ مدل دار بزن موهامو.

×××

سرانجام:

نتیجه ی مشورت جمعی این شد که دور موهام سفید بشه و روش باقی بمونه. عملیات انجام شد. همه چیز خوب بود غیر از یک چیز :‌کله ام به مانندِ گلابی گشته بود.

 

ن.ا (قبلا در اینباره صحبت کرده بودم. ن.ا یعنی نتیجه ی اخلاقی) :‌هیچوقت جوگیر نشید.

پ.ن :‌یه توضیحی در مورد حمایت بدم ،دوستی دارم که سرطان داره و بخاطر اینکه کچل و بی مو شده از خودش خجالت می کشه. من و سه تا دیگه از دوستام تصمیم گرفتیم برای اینکه اون ناراحت نباشه خودمون موهامون رو از ته بزنیم و زدیم. قضیه از این قرار بود.

تکامل فکری

ذوالفقار شوقی یکشنبه بیست و چهارم اردیبهشت ۱۳۹۱، 12:28

دیروز افتتحایه بود و امروز اختتامیه ... به همین سرعت گذشت ، به همین سادگی.

صبح ها ساعت 9-9ونیم می رسیدم اونجا و کتاب ها رو روی میز می چیدم و تا شب کار دیگه ای جز جواب دادن به مردم نداشتم.شب که می شد نگهبان ها شروع می کردن داد زدن :«آقا ... دوست عزیز ... نمایشگاه تعطیل شده هااااا ... درها داره بسته میشه هاااا ... آقا ، خانم لطف کنید سریعتر ...» بعدش دونه دونه چراغا رو خاموش می کردن تا مردم و غرفه دار ها عجله کنن.

ده روز ما شده بودیم اطلاعات نمایشگاه ، یعنی بعد از سه روز از خود بچه های غرفه ی اطلاعات هم بهتر می دونستیم کدوم انتشارات کجای سالن شبستانه. فقط جای یکی از غرفه هایی که راجع بهش سوال می پرسیدن رو نمی دونستیم که اونم من روز 9ام کشف کردم،انتهای راهرو شش بود. دیگه وقتی ازمون می پرسیدن :«انتشارات نسل نو اندیش کجاس؟» با افتخار جواب میدادیم :«انتهای راهروی شش» وااای که ما چقدر ماهیم.

ولی حیف که جامعه ی عجیبی داریم.تو جامعه ی ما اینجوری جا افتاده که شهدا همشون افرادی مذهبی بودن که هیچ چیز دیگه ای از زندگی نمی دونستن...برای مثال می اومدن و عکس شهید آوینی رو بالا سره ما می دیدن و استدلال می کردن :«این یارو ریش که داره ،‌شهید هم که هست،پس حتما همه ی کتاباش مذهبی هستن.» این کوته بینی تا جایی پیش می رفت که بعضی ها تا مارو سره راهرو می دیدن فکر میکردن راهروی غرفه های مذهبی اونجاس و اصلا وارد راهرو هم نمی شدن. حالا نمی دونن که شهید آوینی پر از معلومات فلسفی و سینمایی بوده و ادبیات غنی و پرباری داشته.

دیروز همسایمون بی خبر از همه جا می گه :« نمایشگاه کتاب بودید؟ ... بچه ها رفتن ،‌میگن وقتی واردش میشی انگار رفتی قم!!» نه عزیزم این شمایی که توی نمایشگاه کتاب ،دنبال قم می گردی تا پیش خودت فکرای سیاسی کنی. امسال نمایشگاه مثل همیشه بود ، حالا درسته جلوی برخی کتابا گرفته شده بود اما دلیل نمیشه که!!

من خودم به شخصه،بلوغ فکری ام در این ده روز تکمیل شد.کتابای شهید آوینی و تفکرات و تحقیقاتش باعث شد بیشتر بهش جذب بشم. به زودی کتاباش رو که مذهبی نیستن مطالعه می کنم تا بیشتر باهاش آشنا بشم و اگر چیز خاصی پیدا کردم میشم شاگرد غیر حضوری اش.

خانم امینی ،‌ همسر شهید آوینی و مدیر نشر واحه رو چند بار ملاقات کردم و دیدم که چقدر آثار همسرش براش مهمه. وقتی داره صحبت می کنه مشخصه که چقدر دوست داره کارها بدون کوچکترین مشکلی چاپ بشه و همه چی سر جای خودش باشه. ایشون هم خانم محترم و متشخصی بودن.

حالا که می بینم نوشتن و دانش نوشتن اینقدر انسان رو جاودانه می کنه ،‌خیلی سعی دارم نوشته هام سمت و هدف داشته باشه. دوست دارم وقتی رفتم بقیه نوشته هام رو بخونن و بگن : « این بابا یه چیزایی می فهمیده هاااا.»


نمایشگاه تموم شد ... اما من تازه شروع کردم ... شروع کردم به فهمیدن ... شروع کردم به درک کردن ... شروع کردم به نوشتن

فردا...

ذوالفقار شوقی شنبه بیست و سوم اردیبهشت ۱۳۹۱، 0:11
فردا 

آخرین روز نمایشگاه

میخوام از تک تک لحظاتش نهایت استفاده رو ببرم 

امسال خاطره های زیادی از نمایشگاه دارم ...

دختر ناشناس

ذوالفقار شوقی جمعه بیست و دوم اردیبهشت ۱۳۹۱، 0:48
امروز اول صبح تو غرفه مون ، دو تا اتفاق مهم افتاد ... اول اتفاق اول ... که نمی گم

و دوم ... یه دختری از جلوم رد شد و یک لبخند ژکوند مثل مونالیزا تحویلم داد و سلام کرد ... منم همینکارو کردم و رد شد و رفت

جالب بود برام ... چرا؟ ... یعنی منو میشناخت؟


ماهی آزاد

ذوالفقار شوقی یکشنبه هفدهم اردیبهشت ۱۳۹۱، 2:21
من یک ماهی قرمزم.محبوس در تنگی کوچک.زنده ام اما زندگی نمی کنم.چه روزهای متعددی که حسرت آزادی به دل نداشتم و عزلت ام را گردن این و آن نیانداختم و چه شب هایی که در اوج ناامیدی و در رویای آزادی سر نکردم.
اما حالا تصمیم خودم را گرفته ام. برای آزادی خواهم جنگید.
عزمم را جزم می کنم و می پرم ... پرواز ... و حالا آزادم. رویایم تحقق یافته اما یک چیز اشتباه است ... چیزی سر جای خودش نیست ... رویای من این نبود ... آه ... فهمیدم ... زندگی در این دنیای جدید در توان من نیست ... آه که چه برداشت اشتباهی از آزادی داشتم و چه دیر فهمیدم !
حال باید تا آخر عمرم که چیزی به پایان آن نمانده تقلا کنم و بالا و پایین بپرم ... حالا حسرت تنگ کوچکم را میخورم ... چه دراماتیک ...!


دلنوشته-امروز 16 اردیبهشت 1391

بیوگرافی
اول سلام
من ذوالفقارم یا ذولی ، هر کدوم شما راحت ترید . رفتم تو 30 سال و الان 16 ساله که این وبلاگ رو دارم. من کتاب می خونم ، آهنگ گوش میدم ، فیلم می بینم ، درس می خونم ، فوتبال می بینم ، شعر میگم و هر از چند گاهی دستی به قلم می برم ...
اما بهترین کاری که تا حالا کردم ایجاد کردن این وبلاگ بوده
پس به کلبه ی درویشی من خوش اومدی رفیق

پروفایل فعال