((: پسری که بزرگ شد :))

اما همون پسربچه ی شوخ و شر و شور قبل باقی موند

اومدم

ذوالفقار شوقی چهارشنبه بیستم مهر ۱۳۹۰، 12:59
سلام

می دونم می دونم می دونم که دلتون برام تنگ شده بود ... لازم نیست هی خودتون بگید

خب منم دلم واستون تنگ شده بود خب ... فکر کردید ما سنگ دلیم؟ نمی دونم هر کاری می کنم از اینجا دل بکنم نمی تونم. یاد حرفای گذشته ام می افتم که گفته بودم "من تا ابد اینجا هستم"

انصاف هم نیست که الان حرفای قدیم رو فراموش کنم. پس دوباره برگشتم تا با هم روزگار جدیدی رو شروع کنیم. دوستای خوب زیادی الان دیگه مدرسه می رن و کمتر میان و کمتر به وب سر می زنن اما برای ما که دیگه مدرسه نداریم این روزا مثل بقیه ی روزای ساله.

اما ایندفعه که برگشتم دوست دارم تغییرات مهمی تو وب بدم. وب من نباید اینقدر سوت و کور باشه.

پس هر پیشنهادی دارید که به واسطه ی اون وب بتونه بهتر بشه و خوانندگان بیشتری جذب کنه لطفا بگید. شاید اصلا یه نویسنده ی جدید بخوام بیارم که باهام وب رو شریک بشه. هر کسی آمادگی داره بگه.

خلاصه من اومدم امروز و فردا هم یه مطلب خوشمل آماده می کنم که بیام ایجا رو آباد کنم.

من اومدم

ذوالفقار شوقی یکشنبه دهم مهر ۱۳۹۰، 22:0

فونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا ساز

سلام

من تا چند روز یا شاید چند هفته دیگه نمی تونم بیام به وبلاگم برستم

شرایط محل کارم جوریه که سخت بشه تو اینترنت فعال بود ؛ یعنی اگرم بیام فقط می تونم جواب نظراتتون رو بدم.اما قول میدم برگردم

مرسی

در این مدت که نیستم منو فراموش نکنید و قول بدید هر بار که میاید برام نظر بذارید

میخوام ببینم کی مرامش بیشتره

با چه خودکاری می نویسی؟

ذوالفقار شوقی سه شنبه یکم شهریور ۱۳۹۰، 12:33

نظرتون راجع به قالب جدید چیه؟

***

مهمه ها! خیلی مهمه ... خوکار مهم ترین وسیله برای زندگی یه بچه محصل و کلا هر آدمیه! غیر از اینه بگید غیر از اینه! نه دیگه غیر از این نیست.اگر غیر از این بود می گفتید غیر از اینه!‌ پس غیر از این نیست که نمی گید.

خودکار آرزوی کلاس اول و دوم دبستانی هاست که تازه یاد گرفتن بنویسن و باید با مداد سر کنن

خودکار عشق بچه های سوم تا پبجم دبستانه که حال می کنند تازه به عشقشون رسیدن و خودکاری شدن

خودکار یار بچه های مقطع راهنماییه که باید یواش یواش تند نوشتن رو یاد بگیرن

و ... خودکار برای دبیرستانی ها و دانشجو ها یک وسیله ی انکار ناپذیره ... بدون خودکار ادامه تحصیل براشون کابوس میشه

پس مهمه. کارمند ،‌ دکتر ، مدیر ،‌بقال ، مغازه دار، میوه فروش ، مهندس ،کارگر و حتی سپور محترم شهرداری هم خودکار استفاده می کنند. پس چی از این مهم تر؟ من میگم بعد از آب و غذا ، لوازم تحریر سومین لازمه ی حیات بشر هستن.

من با خودکرا رینولدز شروع کردم چون یکم تنبل بود و بهم کمک می کرد زیبا نوشتن رو یاد بگیرم ... اما الان یک رفیق زرنگ و چابک می خوام پس کی بهتر از زبرا ؟؟

حالا رفیق تو چه خودکاری استفاده میکنی؟

ذوالفقار خنثی از دیار باقی (قسمت دوم از دو گانه تفکر جدید)

ذوالفقار شوقی چهارشنبه بیست و ششم مرداد ۱۳۹۰، 18:53

قبل از هر چیز یک وبلاگ بهتون معرفی می کنم ... جون من برید ببینید

وبلاگ طرفداران یگانه کمدین ایران

****

سرعت اینترنتم بسیار نفرت انگیز شده به همین علت دو سه روز دیگه همتون رو دعوت میکنم بیاین ... راستی پرسپولیسی ها الان پرسپولیس چندمه؟ ...

****

وقتی وارد دبیرستان شدم اولین امتحان زندگیم آغاز شد.دبیرستان مرحله خطرناکی از زندگی همه ی جوون هاست. سخته از توش سالم بیای بیرون. وقتی میری دبیرستان بعضی ها ممکنه به احترامی که به پدر و مادرت میذاری بخندند . وقتی میری دبیرستان اگر به بچه ها بگی قلیون و سیگار نمی کشی ، بعضی ها ممکنه بهت بگن بچه ننه. وقتی میری دبیرستان اگر بفهمن کتاب داستان می خونی و وبلاگ می نویسی ، بعضی ها ممکنه دستت بندازن.

بعضی ها بهت پیشنهادهایی میدن که اگر قبول نکنی شاید تحقیرت کنن ، شاید دیگه توی جمعشون قبولت نکنن، شاید بگن هنوز بچه ای. پس قبول نکردن این پیشنهاد ها سخته ... خیلی از بچه هایی که می شناختم این چیزا رو قبول کردن و شدن یکی از همون ها.

اما در هر صورت من نه پیشنهادها رو قبول کردم ،نه تحقیر شدم،نه بهم گفتن بچه ننه و نه از جمع انداختنم بیرون. من با هر دو گروه رفاقت کردم مثبت ها و منفی ها ، ولی از هیچ کدومشون تاثیر نگرفتم. اونجا بود من فهمیدم نه مثبتم و نه منفی ..... من خنثی ام.

من با هر دو گروه واکنش برقرار میکنم و پیوند می خورم ولی از هیچ کدومشون تاثیر سو نمی گیرم.

چرا؟ چون من با این وبلاگ و دوستای وبلاگیم وارد دبیرستان شدم. اونو سالم گذروندم و رسیدم به پیش دانشگاهی و کنکور .... به اندازه ی نصف توانم و برای آینده و خوشحالی خانواده ام درس خوندم و کنکور دادم ... حالا هم جوابش اومده ... یا قبول میشم یا نمی شم.

من با این وبلاگ مراحل مختلفی از زندگیم رو گذروندم. تولد های ۱۴ ، ۱۵ ، ۱۶ ، ۱۷ و ۱۸ سالگیم. سالهای راهنمایی و دبیرستان و پیش دانشگاهی و حتی دوران کنکور. دوران نوجوانی و جوانی. دوران جهالت ، یادگی ، دلتنگی ، عاشقی ، درد ، خوشی و سختی. نوروزهای ۸۶ ، ۸۷ ، ۸۸ ، ۸۹ و ۹۰.

اما جواب سوالم که قبول میشم یا نمیشم تو دوره ی بعدی زندگیم که با شما می گذرونم تاثیر داره. بعد از این مرحله میرم به مرحله ی "برو دانشگاه و درس بخون" ... یا  میرم به مرحله ی "برو کار میکن نگو چیست کار" ... یا مرحله ی "یه سال دیگه جون بکن درس بخون کنکور بده" ... یا شایدم "بدو برو سربازی دور کلات قرمزی" ؟؟؟؟؟؟

نمی دونم ... فقط می دونم تو هر کدوم از این مرحله ها که باشم هنوز هم با این وبلاگ می مونم. حتی وقتی ازدواج کنم ... حتی وقتی بچه دار بشم...حتی وقتی پیر بشم ... و حتی وقتی بمیرم

یه تصمیم گرفتم این وبلاگ رو به ارث می ذارم واسه یکی از بچه هام یا نوه هام ... باید ببینم کی ارزشش رو داره که این همه خاطرات منو با خودش داشته باشه.

خودم هم از اون دنیا یه وبلاگ باز می کنم به آدرس : دبلیو دبلیو دبلیو دات ناییو دات اون دنیا دات کام

تابستون (قسمت اول از دو گانه تفکر جدید)

ذوالفقار شوقی جمعه سی و یکم تیر ۱۳۹۰، 21:51

تابستون.آیا این تمام چیزی بود که من و امثالم می خواستیم؟ جواب سوالم بله است.تابستون رو دوست داشتیم چون اون موقع ها تابستون تابستون بود.12 سال رو به این عشق درس خوندیم که آخ جون! بعد از نه ماه جون کندن حالا سه ماه استراحت می کنیم.

اما الان تابستون برامون چه اهمیت داره؟ وقتی مدرسه ای نیست که بعد از این سه ماه بخوای بری ، شمردن روزای این فصل گرم دیگه چه لذت وترس توأمانی داره؟

تابستون با تمام بزرگی و عظمتی که برای ما داشت الان شده یه فصل مثل فصلای دیگه! حالا دیگه اگر از من بپرسن فصل مورد علاقت چیه؟ دیگه به عشق تعطیلات نمی گم تابستون ! میگم زمستون.

آره! تابستون برای من تموم شد و رفت و دیگه هرگز مثل قبل نمیشه ... حرفم رو فقط اونایی می فهمن که فارق التحصیل شده اند و الان به دانشگاه یا بازار کار فکر میکنن...شاید نظرم کاملا بی ربط باشه ولی خب نظرمه دیگه!

اومدم که بگمش

ادامه دارد ....

در بخش بعدی به دوستای قدیم می پردازم و اوضاع کنونی شون

مصاحبه با جاستین بیبر

ذوالفقار شوقی پنجشنبه نهم تیر ۱۳۹۰، 13:51

 

 

و اینک انتظارها به پایان رسید و من برگشتم با مصاحبه ی جنجالی خودم با جاستین بیبر ... امیدوارم خوشتون بیاد.برای این پست خیلی زحمت کشیدم به امید اینکه خوب در بیاد حالا نمی دونم تا کجا موفق بودم.

این مصاحبه رو در ادامه مطلب بخوانید...

نفسم

ذوالفقار شوقی سه شنبه سی و یکم خرداد ۱۳۹۰، 10:49

به زودی منتظر مصاحبه جنجالی جنتلمن با جاستین بیبر باشید

موهام    ریخته ،  چشمام  نمی بینه

دندونی  برام   باقی   نمونده  ،  قلبم

یکی در میون می  تپه، پوستم  چروک

شده  و  گوشت صورتم ریخته  ،هیکل

بزرگم نحیف و لاغر شده و پاهام تحمل

همین  چند  کیلو  وزنم  رو  هم ندارن.

الان ۸۱ سال بعد از امروزه.

 

من فراموشی گرفتم ، البته برام مهم

نیست چون کسی رو ندارم که فراموش

کردنش ناراحتم کنه...اما...چرا! ... یادم

اومد  ...  امان از دست این آلزایمر .....

من توی صد سالگی هنوز فراموشش نکردم

اینو که یادم میاد چشمام گشاد شده قلبم ایستاده و ...

نفسم

قطع شده .............

نپرس

ذوالفقار شوقی یکشنبه بیست و دوم خرداد ۱۳۹۰، 16:58
ازم نپرسید کجا ام ... خودم هم نمیدونم

جلاد لاغر

ذوالفقار شوقی پنجشنبه بیست و نهم اردیبهشت ۱۳۹۰، 18:0

  سلام

نمایشگاه هم با تمام حواشی و اتفاقاتش اومد و رفت تا یک سال دیگه.در این دوره ی 10 روز از 14 تا 24 اردیبهشت من کلا درس خوندن برای کنکور رو گذاشتم کنار . دو تا دلیل داشت که یکیش همین نمایشگاه کتاب و دیگری امتحانات ترم دوم مدرسمون بود.تا الان 5 تا امتحان دادم که همشون رو هم با نمره ی متوسط قبول میشم.

اما این ده روز رو به خوندن کتابهای جدیدم سپری کردم و تونستم دو تا کتاب جدیدی که از نمایشگاه خریده بودم رو تموم کنم : کوکی از فیلیپ پولمن و جلاد لاغر از دارن شان.

طبق رسم وبلاگ و عادت شخصی خودم  - که بعد از اینکه کتابی رو می خونم معرفی و خلاصه اش رو براتون می نویسم – تصمیم گرفتم این دو تا کتاب رو در دو پست متوالی معرفی کنم اما بعد دیدم کوکی که داستانی 60-70 صفحه ای است رو توی چند خط میشه معرفی کرد و تموم. پس تصمیم گرفتم با یک مولتی پست بیام و دو تا کتاب رو معرفی کنم. پس اومدم ...ازتون خواهش میکنم متن مربوط به دارن شان و جلاد لاغر رو بخونید و ترا خدا نظر بدید اگه اطلاعاتی دارید منو بی خبر نذارید.

 

جلاد لاغر از دارن شان

خیلی ها با دارن شان و کتاب هایش آشنایی دارند و سرزمین اشباح یا نبرد با شیاطین رو خونده اند. اما این کتاب متفاوته. هیچ شباهتی به داستان های قبلی دارن شان نداره. از دو جهت این رو میگم. اول اینکه در این کتاب دیگه اول شخص نیست که داستان رو تعریف می کنه بلکه راوی داستان رو تعریف میکنه و دوم اینکه خبری از خشونت های زیاد و قتل عام های خونین و ترسناک  نیست.

اول کتاب نوشته ، این کتاب هم مثل کتاب های قبلی شان به مسائل نوجوانان می پردازه و شخصیت اصلی با فردی غیر پدر خودش رابطه ی عاطفی برقرار می کنه. در این کناب به ارزش های اصیل انسانی توجه بیشتری شده و اینو از بقیه ی آثار شان متمایز کرده.

اما این کتابی که انتشارات قدیانی چاپ کرده بسی سانسور شده ...! حتی اسمها که در نسخه ی اصلی عربی هستند در ترجمه طوری تغییر داده شده اند که شباهتی به اسم های عربی نداشته باشند و برای تحقق این هدف ، خبری از تلفظ انگلیسی اسامی در پایان هر صفحه نیست. در توضیح این کار اول کتاب نوشته شده :« در این اثر در مواردی بسیار اندک ، تعدیل هایی اعمال شده که صرفا به جهت رعایت هنجار های عرفی و اخلاقی جامعه ی اسلامی-ایرانی بوده و به روند داستان آسیبی نمی زند.»

اسم شخصیت اصلی جبل است اما در ترجمه جیبل نوشته شده و نام پدرش از راشد رام به رشن رام تغییر پیدا کرده ، شهری که در اصل ابوآینه بوده ، ابینیا ترجمه شده و همین طور شخصیت تل حسنی ، شده تل سانی .  اما این وسط اسم دو تاجر فریبکار و آب زیرکاه داستان که اسم های بحث برانگیزی دارند ، تغییری نکرده.

اسم های این دو شخصیت بوش و بلر است که اشاره ی مستقیمی به رئیس جمهورهای دوره های قبلی ریاست جمهوری آمریکا و انگلیس داره. اما تغییری درشون ایجاد نشده. چرا جبل بشه جیبل اون موقع بوش نشه جوش؟ چرا راشد بشه رشن ، اون  موقع بلر نشه دلر؟؟ این سیاست در تغییر اسم ها رو من که نفهمیدم ، اگه کسی فهمید بگه !

خلاصه داستان

جیبل پسرکی با رویاهای دور و دراز است گه برای تحقق آرزو هایش راهی سفری دور و دراز می شود. او در زادگاهش از موقعیتی برتر برخوردا بوده اما در این سفر پر از رنج و وحشت ، سختی هایی را تحمل می کند و در شرایطی قرار می گیرد که حتی گاهی خود را پست تر از حیوان می بیند.بارها امیدش را از دست می دهد ، از پیش گرقتن چنین سفری پشیمان می شود ، به زانو در می آید ... و دوباره قد راست می کند. اما این افت و خیر ها حاصلی دارند که نه تنها او ، بلکه هیچ یک ازاعضای خانه یا همشهری هایش هم تصور نمی کردند.


کوکی از فیلیپ پولمن

این کتاب اولین کتاب از موسسه ی کتاب های پریان است. فرزاد فربد مترجم بسیاری از آثار فانتزی این موسسه رو که وابسته به انتشارات پنجره است ، اداره میکنه و قصد داره آثار فانتزی جدید کتاب پنجره رو با عنوان کتاب های پریان عرض کنه. کل داستان در یک شب زمستانی رخ میده و کلا شباهت زیادی به کنت کارلشتاین که قبلا معرفی کردم داره.

خلاصه داستان

داستان در مورد زمان های قدیم است ، زمانی که ساعت های کوکی بزرگ ، مهم ترین ساختمان هر شهر محسوب می شدند . هر شهری برای خودش یک ساعت ساز داشت که در طول عمرش فقط یک شاگرد می پذیرفت تا جانشین اش باشد و هر شاگردی پس از پایان درس ها و آموزش هایش به عنوان اولین کار ، باید یک سازه ی جدید کوکی به ساعت شهر اضافه می کرد.

آموزش های کارل ، شاگرد ساعت ساز، تمام شده و او باید تا روز بعد سازه ی جدیدش را به ساعت اضافه کند اما او نتوانسته سازه اش رو تکمیل کنه و ...

تیک تاک تیک تاک ! بعضی داستان ها اینطوری اند. وقتی کوکشان کنی هیچ چیز نمی تواند جلویشان را بگیرد ... یک کارآموز رنجور ساعت سازی ، شوالیه ی زره پوش مکانیکی و مرگبار ، دکتر مالمنیوس شرور که بعضی معتقدند خود شیطان است... کافی است این شخصیت ها رو کوک کنی و در یک شب زمستانی پر از یخ و برف قرار بدهی تا ناگهان زندگی و داستان در هم آمیزد و ترکیب غریبی را بوجود بیاوردتا بی وقفه به مسیرش ادامه دهد. درست مثل وسیله ای کوکی ...

فعلا بای

بیوگرافی
اول سلام
من ذوالفقارم یا ذولی ، هر کدوم شما راحت ترید . رفتم تو 30 سال و الان 16 ساله که این وبلاگ رو دارم. من کتاب می خونم ، آهنگ گوش میدم ، فیلم می بینم ، درس می خونم ، فوتبال می بینم ، شعر میگم و هر از چند گاهی دستی به قلم می برم ...
اما بهترین کاری که تا حالا کردم ایجاد کردن این وبلاگ بوده
پس به کلبه ی درویشی من خوش اومدی رفیق

پروفایل فعال