((: پسری که بزرگ شد :))

اما همون پسربچه ی شوخ و شر و شور قبل باقی موند

پست ویژه نمایشگاه کتاب + عکس ها (لطفا توی نظر سنجی شرکت کنید)

ذوالفقار شوقی جمعه شانزدهم اردیبهشت ۱۳۹۰، 10:41

سلام

پارسال بود که من سه چهار روز قبل از شروع نمایشگاه یه لیست از انتشارات های مختلفی که کتابهای فانتزی چاپ می کنن نوشتم تا تو نمایشگاه گیج نشم. اما دقیقا روز اول نمایشگاه گمش کردم . بعد از تموم شدن نمایشگاه تصمیم گفتم یه کاری کنم که برای سال بعد دیگه این اتفاق نیافته و یه لیست خوب و جامع داشته باشم.

یک برگه آ۴ برداشتم و چسبوندم کنار کتابخونه ام. خلاصه هر دفعه ای که یه کتاب خوب و اتشاراتش رو پیدا می کردم توی برگه می نوشتم. از پارسال برای این روزا برنامه داشتم ... غافل از اینکه کنکور قراره این بلا رو سر من بیاره.

امسال فکر نکنم بتونم بیشتر از یه بار برم نمایشگاه و توی اون چند ساعت هم نمی تونم همه ی کتابایی که می خواستم رو تهیه کنم به همین دلیل لیستم رو خیلی کوتاه کردم. بعدش گفتم بذار بذارمش توی وبلاگ تا اگر کسی میخواد کتابای فنتزی بخره یه راهنما داشته باشه.

البته این لیست خیلی کوتاه شده و احتمالا اونایی که که کتابخون باشن بیشتر این انتشارات ها رو می شناسن. اما یه یادآوری کوچولو میتونه بهتر باشه.

 

  1. انتشارات قدیانی )بنفشه( : خیلی ها دیگه باید این  رو بشناسن چون از اولین انتشاراتی ها هست که شروع به کار برای نوجوانان کرد ، کتابای شاخص این نشر مجموعه ی ۱۲ جلدی  اشباح و ۱۰ جلدی نبرد باشیاطین و جلاد لاغر از دارن شان ، کتابای در جست و جوی دلتورا از امیلی رودا ، مجموعه ی دریای زمین از ارسولاک لوژوان و مجموعه ماجراهای ناگوار از لمونی اسنیکت هستند.
  2. انتشارات افق )کتابهای فندق( : دومین انتشارت مهمی که در زمینه ی نوجوان فعالیت می کنه از نظر من. کتابای معروف این انتشارات مجموعه ی آرتمیس فاول از این کالفر ، مجموعه آتش دزد از تری دیری ، مجموعه سیمپتیموس هیپ و مجموعه روون از امیلی رودا و ... هستند.
  3. کتابسرای تندیس : انتشارات تندیس از ابتدا کتاب های هری پاتر رو با ترجمه ویدا اسلامیه منتشر می کرد. اما کتابهای مهم دیگری هم دارند از جمله مجموعه پندراگن از دی جی مک هیل که همین ویدا اسلامیه ترجمه کرده ، مجموعه ی سنگ های قدرت که پست قبلی در موردش نوشته بودم و ...
  4. نشر در دانش بهمن : که تازگی ها بخاطر انتشار کتاب های استفنی میر معروف شده از جمله مجموعه توایلایت و میزبان.
  5. کتاب پنجره : که خیلی بی سر و صدا داره کار می کنه و بیشتر مواقع توی سالن عمومی قرار داره. مجموعه ی نیروی اهریمنی اش ، کنت کارلشتاین و کوکی از فیلیپ پولمن  ، کتاب گورستان از نیل گیمن ، هابیت از تالکین و مجموعه ی طنز هنک سگ گاوچرون از جان آر اریکسون )همه با ترجمه ی فرزاد فربد(و ...
  6. نشر موج:  انتشاراتی که با انتشار کتاب های آرمان آرین معروف شده و هنوز هم همکاری اونها با هم ادامه داره. کتاب های خوب این انتشارات مجموعه پارسیان و من و مجموعه اشوزدنگهه از آرمان آرین هستند.
  7. انتشارات بهنام و لیوسا : که فکر کنم با هم همکاری می کنند هم کتابهای فنتزی خوبی مثل مجموعه ی میراث (همون پسر اژدها سوار که فیلمش ساخته شده) از کریستوفر پاولینی و سه گانه ی جوهری از کورنلیا فونکه چاپ کرده اند.
  8. نشر زهره : که مجموعه ی وارکرفت رو ترجمه می کنه.
  9. نشر ایران بان : که مجموعه ی آلکس رایدر رو چاپ می کنه و امسال هم مجموعه ای ۴ جلدی به نام نگهبانان دروازه از آنتونی هوروویتس رو برای نمایشگاه آورده.

خب اینم از لیستک من ... امیدوارم به دردتون بخوره و برید و ازشون بازدید کنید. فعلا با اجازه ، چون من امروز از ساعت ۱ بعد از ظهر به بعد با محسن توی نمایشگاه قرار دارم و باید برم.

نظراتتون من و به کارم امیدوار می کنه .... پس یادتون نره

متاسفانه در حرکتی اشتباهی ادامه مطلب رو پاک کردم الان هم حوصله ندارم دوباره عکس آپلود کنم

داستان چسبناک

ذوالفقار شوقی سه شنبه ششم اردیبهشت ۱۳۹۰، 12:3

 

سلام امروز اومدم برای معرفی کتاب ، توضیح اضافه ای نمیدم مستقیم میرم سر اصل مطلب

...

من بهش میگم داستان چسبناک.چرا؟ چون به دستت می چسبه و نمیتونی بذاریش کنار.

داستان در دوران قدیم شکل میگیره و حدودا 5 -6 شخصیت اصلی داره که گاهی اوقات از همدیگه دور میشن و گاهی اوقات کنار همدیگه اند.راوی که داستان رو تعریف می کنه هر چند صفحه یکبار میره سراغ یکی از شخصیت های داستان و تا جای حساس با او حرکت میکنه و بعد میره سراغ یکی دیگه. اینطوریه که شما همیشه انگیزه دارید چند صفحه ی بعد رو هم بخونید وبعدش دوباره انگیزه پیدا میکنید برید جلوتر.در ضمن داستان غیر از اینکه حماسی است کاملا با روابط احساسی شخصیت ها جلو میره و باعث میشه هر فردی با هر علاقه ای که داره از کتاب خوشش بیاد.

اونطوری که پشت جلد کتاب نوشته شده ، دیوید گمل چهار جلد از این کتاب رو نوشته که اخریش زیر چاپ است. کتاب ها به ترتیب : شبح شاه ، آخرین شمشیر قدرت ، شیر مقدونیه و شاهزاده ی سیاه هستند.این کتاب ها توسط کتابسرای تندیس که بیشتر برای نوجوانان کار می کنه چاپ شده اند.

خلاصه ی کتاب اول : شبح شاه

تیورو ، شاهزاده ی ضعیف و ناتوان شهر ابوکورام در بریتانیا ، به همراه پدرش به میهمانی پادشاه کشور همسایه می روند اما آنجا با خیانت الدارد-پادشاه همسایه- مواجه می شوند و شاه هنگامی که برای شکار کنار چشمه ای رفته است به دست سربازان الدارد به قتل می رسد.

شمشیر قدرت پادشاه کنار چشمه می افتد و دستی زنانه از چشمه بیرون می آید و شمشیر را بر میدارد. تیورو و دوسرباز وفادار – ویکتورینوس و گوالچمی- از دست سوقصد کنندگان فرار می کنند. تیورو به کوهستان پناه می برد و گواچمی و ویکتورینوس  به سمت ابوکورام می روند تا خبر قتل پادشاه را هر چه زودتر به ابوکورام برسانند.

تیورو در کوهستان با لاتیا ، دختر جنگل، آشنا می شود که با پدر خوانده اش زندگی می کند و به آنها پناه می برد.چندین ماه تحت تعلیم کالین لاچ فراگ ، پدرخوانده ی لاتیا قرار می گیرد تا خود را برای جست و جوی شمشیر قدرت آماده کند.

گوالچمی و ویکتورینوس ، در تلاشی ناامید کننده برای فرار از دست سربازان الدارد ، با یک شکارچی ناقص اهل قبایل کانتی روبرو می شوند و به کمک او و افسونگر دربار ابوکورام – میدهیلین- به شهر خود می رسند ، در حالی که خبری از شاهزاده ندارند و سپاه الدارد لشکرکشی به ابوکورام را آغاز کرده است.

...

درکل این دوران بهترین دوران برای معرفی کتاب است -برای کسایی که کنکور ندارن- چون نمایشگاه کتاب نزدیکه و می توننید کتاب ها رو تهیه کنید. منم چون قول داده بودم این کتاب رو معرفی کنم ُ اومدم برای معرفی و حالا دیگه باید برم.

فعلا بای

بچه های دیروز

ذوالفقار شوقی جمعه دوم اردیبهشت ۱۳۹۰، 17:13

رفته بودم تو بلاگفا

رفتم توی فهرست وبلاگها و تو قسمت جست و جو نوشتم ذولی . توی هر وبلاگی که اسم ذولی به کار رفته بود جست و جو کردم. خیلی هاش راجع به خودم بود اما بعضی ها هم راجع به ذولی های دیگه بود. توی این جست و جو رسیدم یه وبلاگ قدیمی محسن که الان فیلتره و وبلاگ گروهی من و محسن و نیوشا . پست های همون بود – اونایی که توش اسم من به کار رفته بودن.

خاطرات 4-5 سال پیش صاف اومدن توی کلم و همه چی برگشت تو مخم ... به نظرم جالب اومد که  شما رو هم توی خاطرات سهیم کنم به همین خاطر از دو تا صفحه عکس گرفتم و توضیحات تکمیلی رو هم نوشتم روشون. عکسای پایین همون عکسا هستن و نوشته های قرمز رو من بهشون اضافه کردم. امیدوارم خوشتون بیاد.

نمونه هایی از ذولی در وبلا گروهي و وبلاگ محسنخاطرات يك

دو

نمونه هایی از ذولی هایی که من نیستم

 

عكسا رو سيو كنيد ببينيد بهتره

باي

مهندس کجا بود؟دکتر کدومه؟  (بر اساس یک داستان واقعی)

ذوالفقار شوقی یکشنبه بیست و هشتم فروردین ۱۳۹۰، 8:38

مطلب نوروزی نذاشتم . حضور فعالی در وبلاگم نداشتم . حتی یه دونه گلم نکاشتم ... خواستم بشینم درس بخونم فک و فامیل  نذاشتن.

اینم قسمت 13 روزم بود دیگه. دوران طلایی از دست که رفت هیچی ، حتی یه ذره آلیاژ حلبی و مس هم برامون باقی نذاشت.

روز قبل عید رفتم توی حیاط چادر زدم. لحاف و تشک ورداشتم با کلی خوراکی و کتابام رفتم توی چادر زندگی کنم که کسی مزاحمم نشه.

روز اول 5 ساعت درس خوندم اما شبش از ترس تا صبح خوابم نبرد. دو تا گربه اومدن دقیقا در خونمون انقدر صداهای وحشتناک در آوردن که فکر کنم خودشون هم ترسیدن .حالا  دیگه وارد جزییات نمیشم.

فرداش هم بد نبود اما شب که شد به بهونه ی سردی هوا  رفتم بالا خوابیدم.

فرداش مهمونا از راه رسیدن . من توی چادر بودم ، مهمونا رفتن بالا و منم گفتم زشته دیگه برم یه سلامی بکنم.بالا که رسیدم به نظرم رسید یه چیزی مشکوکه. بعد از دو دقیقه متوجه شدم چرا این فکر رو کرده بودم.

بلند گفتم : چرا بچه ها رو نیاوردین؟

گفتن : آوردیم !!

گفتم : پس الان کجان؟

گفتن : توی چادر شمان !!

من آخرش هم نفهمیدم اینا چجوری بدون اینکه من ببینمشون رفته بودن تو چادر اما از همون اول فهمیدم فاتحه ی چادر و وسایل اش خونده شده.

کتابام هر کدوم یه طرف بود ، خوراکی ها تموم شده بود ، تشکم کثیف بود و خلاصه انگار بمب اتم انداخته بود توی چادر.

فرداش چادر جمع شد و با جمع شدن چادر در درس و مشق هم رو تخته کردم و رفتم پی الواتی .

اما حداقل یه کار مفید کردم و دو تا کتاب از مجموعه سنگ های قدرت ، نوشته ی دیوید گمل رو خوندم که خلاصه و معرفی اش هم به زودی توی وبلاگ میذارم.

داش ذولی

انسان بیکار

ذوالفقار شوقی یکشنبه بیست و دوم اسفند ۱۳۸۹، 15:39

سلام

منت خدای را عز و جل که به ما عمری بخشید که به خدمت رسیم و دوباره به خدمت رسیم

 

خدایی که انسان را آفرید و انسانی که وبلاگ را ، و چه خوش آفریدند هر دو

 

این سوخته جان را تقصیری نیست گر دیر به دیر آید و سلامات و جوابات دیر به دیر رساند ، بلکه تقصیر از همان آدمی است که در نهایت بیکاری کنکور را هم آفرید و سریع کار خوبش را -آفریدن وبلاگ- به گند کشانید

 

همان انسان است که سازمان سنجش را گفته تب کنکور بگسترد و دانش آموز را گفته ، آرزوی دانشگاه در سر بپرورد

 

راه دانشگاه سراسری را بس سخت و دشوار قرار داده و اطفال معصوم را با فرستادن به دانشگاه آزاد ، کلاه بر سر نهاده

 

ابر و باد و مه و خورشید و فلک در کارند*تا تو قبول نشوی و حسرت بخوری

 

در آخر این سخن از من بی دل بگیر ...

 

هر نظری که می دهی ممّد حیات است و چون جوابش دهم ، مفرّح ذات . پس در هر نظری دو نعمت موجود است و بر هر نعمتی نظری واجب. پس نظر دهید مرا ...

 

مجلس تمام گشت و به آخر رسید عمر*ما همچنان پشت کنکور مانده ایم


خواجه ذولانا

نمی دونم

ذوالفقار شوقی دوشنبه نهم اسفند ۱۳۸۹، 14:55

ذوالفقار:« نمی دونم چه طوری شروع کنم ... »

باباشاه: « استاد ... بفرمیو »

ذوالفقار: « چشم چشم ...  الان می گم ... خب مشکلم همینه که نمی دونم از کجا شروع کنم دیگه... اصلا چیزی به فکرم نمی رسه که بنویسم ... نمیاد که نمیاد »

باباشاه :« استاد ... بگیو»

ذوالفقار:« خب اولش شروع کنم از اینکه ... دلم تنگ شده بود برای وبلاگ و شما  »

 

من اومدم ... اومدم دوباره یکم چرت  پرت بگم و برم دیگه ... فکر کردین حرف خاصی دارم؟ نه به خدا ! اصلا هم خوشم نمیاد که موضوع ندارم ها  ،  از این وضعیت متنفرم.

می دونین این برگشتنش یکم سخته ... چون آدم چیزی نداره بگه. اما از این به بعدش آسون تر میشه. اگر این پستم معنی خاصی نداره به بزرگی خودتون ببخشید ... اگه چرته به این علته که موضوع نداره. اومدم الکی اینا رو نوشتم که برای دفعات بعدی راحت تر بیام و حرف بزنم.

پس فعلا خدانگهدارتون رفقا

ببخشید

ذوالفقار شوقی جمعه بیست و هشتم آبان ۱۳۸۹، 20:32

سلام

ببخشید که نتونستم به قولم عمل کنم

اون قدر ها هم الان وقت ندارم که جواب نظرای گلتون رو بدم

پس همینجا از نیلو و رویا و هانیه و سعید و فرهاد و لیلی عزیز تشکر می کنم که بیادم بودند

یک عذرخواهی هم به لیلی بدهکارم

"ببخشید که به موقع نرسیدم و نتونستم درخواستی که داشتی رو اجرا کنم"

انگار

ذوالفقار شوقی چهارشنبه پنجم آبان ۱۳۸۹، 22:2

انگار ...

۱  انگار بین دو تا قدر مطلق گیر کردم

۲  انگار دارم زیر رادیکال له میشم

۳  انگار یه نفر داره روم آزمایش می کنه

۴  انگار یه نفر میخواد ΔH  منو اندازه گیری کنه

۵  انگار دارن توی خلا پرتابم می کنند

۶  انگار دارم حرکت شتاب دار می کنم

۷  انگار توی فضای R3 گیر افتادم

۸  انگار یه بردار یکه رفته توی چشمم

۹   انگار یه گراف انداختن گردنم

۱۰  انگار دارن روی سرم تاس می ریزن

۱۱  انگار به یه الاق تشبیه شدم

۱۲  انگار مثل ردیف یک شعر تکراری شدم

۱۳  انگار مثل READING خسته کننده شدم

۱۴  انگار مسیر زندگیم مثل حرف S پیچ در پیچ شده

۱۵  انگار دارن تجزیه و ترکیبم می کنند

۱۶  انگار بین اسم و فعل و حرف گم شده ام

۱۷  انگار مثل "برای مطالعه" بیخودیم و تو امتحان نمیام

۱۸  انگار خدا داره امتحانم می کنه

۱۹  انگار داره یواش یواش خوابم میگیره

۲۰  انگار ساعت هفت صبحه لازم نیست بخوابم دیگه

دنیای این روزای من

ذوالفقار شوقی پنجشنبه بیست و نهم مهر ۱۳۸۹، 21:27

دنیای این روزای من هم قد تن پوشم شده

این  قدر دورم  از تو که دنیا فراموشم شده

دنیای این  روزای من  درگیر  تنهایی  شده

تنها مدارا می کنی دنیا عجب جایی شده

 

هر شب تو رویایی خودم ... اغوشت رو تن می کنم

آینده ی این   خونه رو   رو با  شمع  روشن  می کنم

در   حسرت   فردای   تو   تقویم   رو    پر   می کنم

هر   روز   این   تنهایی   رو   فردا   تصور   می  کنم

هم سنگ  این روزای من حتی شبم  تاریک  نیست

اینجا  به  جز  دوری  تو چیزی  به  من نزدیک نیست

 

دنیای این روزای من هم قد تن پوشم شده

این  قدر دورم  از تو که دنیا فراموشم شده

دنیای این  روزای من  درگیر  تنهایی  شده

تنها مدارا می کنی دنیا عجب جایی شده

فقط یه چیز

ذوالفقار شوقی دوشنبه بیست و ششم مهر ۱۳۸۹، 11:45

فقط یه چیز بگم :

دلم برای همتون تنگ شده ، خیلی ...

بیوگرافی
اول سلام
من ذوالفقارم یا ذولی ، هر کدوم شما راحت ترید . رفتم تو 30 سال و الان 16 ساله که این وبلاگ رو دارم. من کتاب می خونم ، آهنگ گوش میدم ، فیلم می بینم ، درس می خونم ، فوتبال می بینم ، شعر میگم و هر از چند گاهی دستی به قلم می برم ...
اما بهترین کاری که تا حالا کردم ایجاد کردن این وبلاگ بوده
پس به کلبه ی درویشی من خوش اومدی رفیق

پروفایل فعال