((: پسری که بزرگ شد :))

اما همون پسربچه ی شوخ و شر و شور قبل باقی موند

كنكور نود و عرفان

ذوالفقار شوقی سه شنبه سی ام شهریور ۱۳۸۹، 12:55

هی

سلام

     یه سلام ویجه پس از مدتی غیبت به همه ی بروبچ بامرام ، به آبجی ها ، داداشا ، خانما ، آقایون ، دخترا ، پسرا و کلا  همه ی بکس گل.

     می دونید ... من خیلی از دست خودم ناراحتم . آخه ... دیگه نمی تونم مثل قبلا بیام و همیشه به روز باشم.تا چند وقت هم همین اوضاع ادامه پیدا خواهد کرد.بابا من الان باید واسه کنکور درس بخونم که از بقیه عقب نیافتم . الان من جو گیر شدم دارم درس می خونم. وگرنه من اصلا فکر نمی کردم اینقدر وقت برای درس بذارم.

     دیدم دوستام همیچین دارن درس می خونن که کم مونده فیلسوپ بشن من جا بمونم. اینجوری شد که برای فرار نرکدن از درس صبح ها تا شب خودم رو توی کتابخونه زندانی می کنم.

     اگر دیر میام ، اگر در دسترس نیستم ، اگر در دادن جواب نظراتتون کوتاهی کرده ام ... به بزرگی خودتون ببخشید.

     اما به خودم و شما قول شرف میدم که لااقل هر دو روز یکبار بیام و به همتون سر بزنم.

     تو چند وقتی هم که همه میرن مسافرت و اینا ، چند تا از بچه ها خیلی وقته نیستند ، دلمون براشون تنگ شده ... به اصطلاح خودم این مدت بعد از ماه رمضان ، دوران کسادی بازدید کننده است.

     راستی من توی این مدت کتاب خوندن رو رها نکردم و همین الان "خسوف" رو تموم کردم . بذارید نظر کامل خودم رو بهتون بگم :

     این بلای خیلی احمق و حال بهم زنه ... از اون ور میره به ادوارد می چسبه ، بعد میاد اینور یادش می افته عاشق جیکوب بلک هم هست. دختره ی زشت چطور میتونه همچین کاری رو با این دوتا بکنه ، مخصوصا جیکوب جونم. تازه فیلمش رو هم دیدم که دیگه خسوف رو تکمیل کنم ... تیلور لاتنر جونم توی این فیلم خیلی خوش هیکل تر و خوشتیپ تر شده ها ... !

     خیلی حرف زدم ... سر خودم رفت ... اما بذارید لااقل یه کار مثبت در این پستم انجام بدم و یکی از بزرگترین اتفاق های رپ فارسی رو بهتون معرفی کنم ...

     بالاخره پس از دو سال آلبوم جدید "عرفان" به نام "همیشگی" به بازار اومد که می تونید در سایت www.1.rapfa27.com  یا www.rapfa29.com  یا www.mp3persia.biz  دنلودش کنید.

     به طور مستقیم تر از این لینک دانلود آلبوم استفاده کنید

     من خودم ترک های "شستم اشکامو" ، "چار دست و پا"  و "باید" رو خیلی دوست دارم چون خشایار جون توشون همکاری کرده. کلا اونقدر اسم خشی رو دوست دارم که تصمیم گرفتم اسم گل پسر بابا رو هم بذارم خشایار !!!

     البته بگم که این ترک ها خانوادگی نیست ولی بقیشون مناسب تر هستند.

     تا دفعه ی بعدی دلم براتون تنگ میشه بخدا ... یه چیزی نوشتم که بعدا براتون بذارم (یادم بندازید)

     فعلا بای تا های دوستتون دارم بکس

    امضا: ذوالفقار

من اومدم

ذوالفقار شوقی شنبه بیستم شهریور ۱۳۸۹، 15:13

سلـــــــااااااااااااااااام

بذارید چند تا نفس راحت بکشم و خودم رو کنترل کنم ....

1

2

3

سلامممم...من بازگشتم ...دلم براتون شده بود اینقدر (.) ... چطورید بکس؟ ... حالتون خوبه؟ ... ای بابا من چرا اینطوری شدم؟ تایپ کردن هم از یادم رفته ... تا دوباره عادت کنم به تایپ کردن طول میکشه ... لطفا غلط های متنم رو به بزرگی خودتون ببخشید ...

 اا ااااااا اا ... اینجا تهران است ... نمی دونم چطور می تونم احساسم رو نسبت به دیدن دوباره ی نظراتتون بیان کنم ... گریه کنم؟ آخه چطوری میشه از طریق نوشته ، این احساس رو توصیف کرد ... اگر بخوام توصیفش کنم چند روز طول می کشه بخدا ... بذارید تمومش کنم ... بخدا داشتم می مردم بدون شما ...

چی بگم؟ هزارتا حرف دارم و هزار تا داستان و هزار تا احساس مختلف دارم.توی مشهد که بودیم یک مطلبی روی کاغذ نوشتم که بیام براتون بذارم...الان هم میخوام همون کار رو بکنم و بعد ... یک داستان جالب دیگه رو هم براتون بگم وبعد ... باید برم دیگه ... می روم و دوباره منتظر نظراتتون می مونم.

***

پیش نویس ( چند تا نکته انحرافی) :

1.      به به ... آق محسن خان ... چطوری دادا؟ چه عجب یادی از ما کردی ؟ من که همیشه به یادت بودم و در دو تا از پست هام هم مستقیما اعلام کرده بودم ... خلاصه دیگه ... دل من برات تنگ شده بود دیگه ...

2.      دسستتون درد نکنه رفقا ... حسابی خوشحالم کردید  با نظراتتون ... خیلی ازتون منمونم ... خیلی باحالید.

3.      من توی مشهد کتاب دوم شفق رو هم خوندم ... فکر نمی کردم اصلا وقت برای این کار داشته باشم اما اون آخرهاش ... کتاب رو فصل به فصل می خوندم تا تموم نشه ... حالم از این بلا به هم خورد که با جیکوب عزیزم اونجوری رفتار کرد.

4.      توی مشهد بیاد همتون بودم و برای همتون هم دعا کردم ... یک صدا هم از خودم توی حرم براتون ضبط کردم که ادعام رو ثابت می کنه ... حالا اگر خواستید بگید براتون بذارمش.

5.      این کتاب ذولی هم توی ایران هنوز ترجمه نشده.

متن خودم

از شهرمون تهران دور شدم.حدودا 900 کیلومتر دورتر از شهر خودم ، هنوزم تغییر نکردم.من همونم که بودم ، فقط الا ن یه جای دیگه و در موقعیتی جدید قرار گرفته ام.

صبح که چه عرض کنم ... ظهر روز دوشنبه به محل اقامتمون رسیدیم. در منطقه ای به نام تی.بی.تی یک مهمانسرا هست که فقط مخصوص کارمندان اداره ی بابام ایناست که تا حرم حدودا 15 دقیقه راه هست.

الان ساعت 5 بعد از ظهر روز سه شنبه است و من دوبار به دیدن حرم و زیارت امام رضا رفته ام...خدا می دونه که به یاد همه بودم ... نشون به این نشون که توی حرم براتون یک شعر ضبط کردم و یه پیامی از خود حرم بهتون دادم.

مامانم اینجا باز هم به اصرار ما آشپزی می کنه. اصلا فکر خوردن غذای بیرون رو هم نمی تونم بکنم و ضمنا توی مشهد هنوز مردم روزه هستند.خدا این فرشته رو ازمون نگیره که دنیا همون جا برای من تموم خواهد شد.

امیر داداش 13 ساله ام دستگاه پلی استیشن 2 رو هم با خودش اورده و زمان های آزادمون رو با هم فوتبال بازی می کنیم. در نبود کامپیوتر عزیزم این دستگاه کمی میتونه جایش رو پر کنه.

من هنوز هیچ خریدی نکرده ام.پولهام هنوز دست نخورده باقی مونده اما شاید مجبور بشم یه هدفون خوب جایگزین هدفون قدیمی ام بکنم که توی راه خراب شد.دنیا بدون موزیک برای من یک جای سوت و کوره.

توی تهران دلم برای همه چی تنگ شده .... حتی برای ماهی آروانای 35 سانتی متری ام. آخرین بار براش 30 تا ماهی خوراک ریختم تا در نبود ما یواش یواش اونا رو بخوره ولی فکر کنم اونقدر احمق و کله شق باشه که همه رو یه جا بخوره. یعنی الان غذا داره؟

و ... دلم برای وبلاگ و دوستام هم تنگ شده... الان دارم اینو می نویسم که وقتی برگشتم جزییات یادم نرفته باشه چون 5 شنبه راه می افتیم به سمت شمال تا دریا رو هم ببینیم ... اینجاست که شاعر میگه : امام رضا ما رو طلبید رفتیم شمال ... ! ورقم تموم شد .. بای

نکات متن

اره ... ورقم تمومش ده بود نتونستم بیشتر براتون بنویسم اما همونی هم که نوشتم به نظرم کافیه. ماهیه احمقم هم ، اون همه ماهی رو ول کرده بود رفته بود لجن خوارم رو خورده بود. همین که اومدم توی اتاق دیدم اسکلت لجن خواره وسط آکواریومه. هدفون هم نخریدم ... جای رو که هدفون های توپ داشته باشه گیر نیووردم.

***

یک خاطره

داشتیم از حرم بر می گشتیم ... سوار یک تاکسی شدیم. یک پیکان معمولی و رنگ و رو رفته بود که راننده اش مردی 30 تا 40 ساله نشون می داد.

دور و ور های ساعت 8 شب بود و توی ماشین هم نور کم بود اما با همون نور کم هم می شد تشخیص داد که راننده خیلی سبزه است. چند دقیقه نگذشته بود که راننده به حرف اومد : « دقیقا کجا می روید؟»

بابام  بهش یادآوری کرد که ما می ریم سمت مهمانسرا توی محله تی.بی.تی. راننده یکم فکر کرد و بعد از چند لحظه گفت:« آها فهمیدم کجاست»

لهجه داشت و من فکر می کردم لهجه اش مشهدی باشه.خلاصه خیلی لهجه اش شیرین بود و وقتی حرف می زد ادم رو به سمت خودش جذب می کرد.

یهویی گفت:« من خودم که بچه اینجا نیستم.» نمی دونم چرا اینو گفت اما انگار خیلی دوست داشت بهمون بگه که اهل مشهد نیست.این حرفش انگار گیر کرده بود توی گلوش چون وقتی بابام زیاد دنباله ی حرف اش رو نگرفت ، دوباره به حرف اومد و اینبار گفت:« من بچه کرمونم  اهل مشهد نیستم.»

یکی از گوشی های هدفونم توی گوش سمت چپم بود.یعنی توی گوشم که سمت راننده بود.زیاد به حرفای راننده اهمیت نمی دادم چون داشتم به یکی از آهنگ های مورد علاقه ام گوش می دادم. خلاصه راننده ادامه داد: « 10 سال پیش بابم سکته کرد ... دکتر ها همه ازش قطع امید کرده بودند...مادرم خیلی ناراحت بود .. منم پدرو و مادرو رو آوردم مشهد که پدرو رو دخیل کنیم به ضریح آقا امام رضا ...»

یکم بیشتر جذب داستانش شدم ... لهجه ی زیبای کرمانی اش منو جذب کرده بود ... ضمنا انتظار داشتم توی داستانش یک معجزه بشه. چون لحن تعریف کردنش اینطوری نشون می داد.

« روز تولد امام رضا بود و ما پدرو رو بردیم حرم ...دور و ور ساعت 9 شب بود که ... »

دیگه اینجاش که رسید مطمئن شدم که یک معجزه ای رخ داده اما یهویی زد توی حالمون:« ... بابام مرد ...»

همگی با ناامیدی گفتیم:« خدا رحمتش کنه ... »

ادامه داد:« خدا رفته گان شما رو هم بیامرزه ... خلاصه از طرف حرم امام رضا یک جا توی خودم حرم به پدروم دادند و خرج کفن و دفن رو اینا رو هم همه رو خودشون دادن ... خلاصه بابام رو بردیم سردخونه که فرداش خاکش کنن. برگشتنی وایساده بودیم منتظر تاکسی که راننده آمبولانس بابام که شیفتش تموم شده بود جلومون وایساد و ما رو برد خونشون»

تقریبا به مقصدمون رسیده بودیم.بابام گفت:« ما دیگه رسیدیم ... همین جاها هر جایی راحتی پیادمون کن لطفا»

اما راننده ول نمی کرد که ... سعی داشت داستانش رو تموم کنه.اصلا نمی خواست داستانش نصفه بمونه.هی می گفت هنوز که نرسیدیم و هی کشش می داد. منم کلا هدفون رو از گوشم در آورده بودم سراپا گوش بودم که داستان رو بشنوم.

کنار خیابون وایساد.هنوزم داشت داستانش رو تعریف می کرد: « خلاصه رفتیم خونشون ... شب بود ... ما خوابیدیم و صبح بیدار شدیم و یهویی پدرو از یادم رفت. آمبولانسیه از دار دنیا یک دختر داشت که من تا دیدمش یک دل نه صد دل عاشقش شدم...»

ما پیاده نشدیم ... منتظر بودیم داستانش رو تموم کنه : « بابام یادم رفت و عاشق شدم.بعدش هم با دختره عروسی کردم و الان ده ساله مشهد زندگی می کنم»

از ماشین پیاده شدیم و بابام پول تاکسی رو حساب کرد.باهاش خداحافظی کردیم و اونم رفت.اما بعد از اینکه رفت کلی خندیدیم. خیلی داستان باحالی برامون تعریف کرده بود و این شد بهترین خاطره ای که از این سفر برام موند.

***

وااای دیگه خیلی طولانی شد اما دلم نیومد این داستان رو براتون تعریف نکنم....واقعا از اینکه دوباره براتون مطلب گذاشتم خوشحالم...من دیگه هستم و حالا حالا ها غیبم نمی زنه.دمتون گرم که تا اینجا منو همراهی کردید. خسته شدم برم یکم استراحت کنم دیگه...

امضا: ذولی

مژده دهید یار را حین که نگار می رسد یا یه چیزی تو همین مایه ها...

ذوالفقار شوقی شنبه سیزدهم شهریور ۱۳۸۹، 20:8

سلاممم

/// حالتون چطوره بکس؟ منم به مرحمت شما خوبم. میدونم ... شورشو در اوردم دیگه ... ترشی اش هم دارم در میارم با این همه پست...مرکز آمار اعلام کرده من هر دو روز یک بار دارم آپ می کنم ... ولی خب ایندفعه مجبور بودم بیام ... میدونید چرا؟ داداش ذولی داره به مدت یک هفته میره مسافرت ،، اونم نه هر جایی ،، دارم میرم پیش امام رضا جونم.

/// بعله ... بعد از دو سال امام رضا منم طلبید ... پارسال که از طرف مدرسه داشتیم می رفتیم من نتونستم برم و خیلی ناراحت شدم اما الان دارم میرم ... یو هووووو ... دارم میام ...

/// خلاصه از مشهد چیزی خواستید ، تعارف نکنید ،، بگید براتون بیارم ... برای همتون دعا می کنم . مخصوصا سعید جون یک دعا درست درمون برات می کنم شاید به عشقت برسی ...

/// من توی مشهد حتما میرم کافی نتی جایی ، جواب نظراتتون رو میدم اما نمی تونم تا یک هفته آپ کنم.

/// بچکس گفتم امروز که دارم به مدت یک هفته آپ کردن رو تعطیل می کنم ،، هویجوری دست خالی نیام به همین خاطر یک گشتم یه چیزی توی نت پیدا کردم که خیلی باحال بود ... گفتم بهتون بگم دیگه ...

 

ZOLI

BY COLUM Mc CANN

/// بعله ... کتابم رو هم نوشتن که دیگه حسابی معروف بشم ... کالم مک کن جون دمت گرم ... خیلی باحالی.

خلاصه ی داستان : داستان در اوایل 1930 در چک اسلواکی آغاز میشه. شخصیت اصلی داستان در آن زمان دختری 6 ساله است که فاشیست ها تمامی مردمش را در روی یک برکه ی یخ زده رها می کنند و آنها رو مجبور می کنند تا بهار روی برکه زندگی کنند. با آمدن بهار یخ برکه می شکند و مردم همگی غرق می شوند...

ذولی یا زولی یا ظولی یا ضولی ،، به همراه پدر بزرگش از مهلکه نجات پیدا می کند و خودش به تنهایی خواندن و نوشتن یاد می گیرد. هنگامی که ذولی 16 ساله است جنگ پایان می یابد و ذولی به نوشتن شعر و خوانندگی روی می آورد ... اما دنیا به همین سادگی پیش نمی رود و ذولی پس از کار کردن روی بعضی از شعرهایش مورد خیانت یک مرد قرار می گیرد و دوباره بدبختی برایش آغاز می شود.

***

 /// خب چیکار کنم ؟ توی چک اسلواکی ، ذولی اسم دختره . مگه ایرادی داره؟ بیخی کالم جون هنوزم خیلی باحالا هستی.

/// خب بچکس ، من باید برم دیگه ... ساعات 8:40 تا 10:15 کلاس زبان دارم ... دیگه نمی تونم بمونم ... فردا هم یک سر میام جواب نظراتتون رو میدم و بعد دیگه راه می افتیم... دمتون گرم ... نیام ببینم هیشچکی نظر برام نذاشته ها ... دیوونه میشم...

/// در آخر چون دارم میرم یه جای زیارتی ، می خواستم ازتون بخوام اگر به هر دلیلی از دست من ناراحت شده اید یا کدورتی دارید ... الان دیگه حلالم کنید... فعلا خداحافظ تا یک هفته دیگه ...

 

به وب من و نیلوفر هم سر بزنید (به روز شده)

دختر پسر هاي آبي

 

امضا: ذولی (اون دختره نه !! خودم رو میگم ، ذوالفقار)

من اینجام تا خودم باشم

ذوالفقار شوقی جمعه دوازدهم شهریور ۱۳۸۹، 17:23

     من اینجام تا حرف بزنم.من اینجام تا خودم باشم.من الان اینجام تا وقتی که کسی تو دنیای واقعی ، دردم رو نفهمید ، تو دنیای مجازی درد دل کنم.این دنیا اگر چه مجازیه اما میشه توش دوست های واقعی پیدا کرد.

 

     اگر این وبلاگ نبود ... من چطوری می تونستم به همین سادگی به عشق اعتراف کنم؟

     اگر این وبلاگ نبود ... من برای کی کتاب هایی که خونده ام رو تعریف می کردم؟

     اگر این وبلاگ نبود ... من به کی می گفتم از هلو بدم میاد؟

     و اگر این وبلاگ نباشه ... من برای کی وراجی کنم؟

 

     وقتی مادرم میگه : چرا این همه وقت برای وبلاگت میذاری؟

     من بهش میگم: مامان ، من توی این وب دوست هایی دارم که توی دنیای واقعی ، پیدا کردنشون سخته !! مگه توی مدرسمون چند نفر عشق کتاب وجود داشت؟ مگه توی کل فامیل هامون چند تا رفیق فابریک داشتم؟ توی کل اطرافیانم با چه کسایی می تونستم درد دل کنم؟

 

     من اینجام تا خودم باشم. بدون محدودیت ،، بدون خجالت ،، بدون ترس ،، خود خودم. وقتی شادم میام و می گم و می خندم و وقتی غم دارم ، میام و واقعا براتون گریه می کنم. اگر توی دنیای واقعی خالی بندی هم چاشنی کارم می کنم و یه سری راز دارم ... اینجا و با شما که هستم ... صداقت توی حرفام موج میزنه ... بذارید خودمونی بگم : من تا حالا هر چی توی وبم نوشته ام ،، صداقت محض بوده و خواهد بود.

     حالا اومدم که یه حرف صادقانه ی دیگه بزنم و برم : من بدون شما نمی تونم زندگی کنم ... خواهش می کنم هیچوقت منو ترک نکنید !!

همین جوری

ذوالفقار شوقی چهارشنبه دهم شهریور ۱۳۸۹، 16:50

سلاممم

باز دوباره اومدم ... اول به افتخار خودتون یک کف مرتب بزنید ... منمون عزیزان من ... منمون  حالتون چطوره؟من که امروز خیل شنگول میزنم ... ...نمی دونم چی اتفاقی برام افتاد ... البته می دونم ها ...  ... یکم خیلی خوشحال شدم که نظراتم بالاخره از ۲۷ الی ۲۸ تا الان شده ۵۰ تا ... البته بقیه اش رو شما نمی بینید و من فقط خودم می بینم ... ولی بهرحال خوشحال کننده بود که شلیل اینقدر طرفدار داشت ... همون طور که گفتم : قربونت برم شلیل ... بزن قدش ... حالا ی ماچ هم بده ......

خب بکس ... امروز چند تا کار داشتم ...  ... ابتدا به این مکالمه ی اس ام اسی بین من ومحسن توجه کنید ...

مکالمه ی پیامکی

ذولی : سلام......خوبی؟ ... دیگه اینترنت نمیری؟

محسن : (پس از چند دقیقه) سلام ... نه زیاد ... خیلی کم میرم...چطور؟

ذولی : وبت پوسیده ... بکس از من همش سوال می کنن تو کجایی ... داری خر خونی می کنی؟

محسن: تا قبل از یکشنبه آره (احتمالا منظورش این بود که تا قبل از یکشنبه داشته خر خونی می کرده) بعدش امتحان دادم . این روزا اصلا حال و حس نت رو ندارم.

ذولی: واو ... نایس ... کاری؟ باری؟

محسن: نوچ! مرسی ، هرکی ازت سراغ منو گرفت همینو بهش بگو...حالا میام ... بای

***

اینم از مکاتبه ی ما دو تا ... به چند دلیل این مکاتبه رو توی وب گذاشتم ... لطفا به دلایل توجه کنید :

  1. چندی پیش از بی مرامی محسن نوشته بودم و خیلی بازتاب داشت و دست آخر فهمیدم بدبخت نمی تونه بیاد وب.
  2. چندی پیش چند تن از دوستان از من پرسش نموده بودند که محسن کجاست؟
  3. چندی پیش کتاب اول گرگ و میش رو شروع کردم و همین الان رفتم سراغ دومیش ، پس تا مدت مدیدی نمی تونم به معرفی کتاب هایی که خوندم بپردازم چون همه ی شما شناخت کاملی از شفق دارید ... پس من الان چندی است که موضوع خاصی ندارم.
  4. با توجه به نکته ی ۳ ، الان چندی است که موضوع گیر نمیارم و حوصله ام سر رفته بود.

بهرحال امروز هم هویجوری الکی اومدم که اومده باشم  ضمنا مقدم پسر های عزیز رو به این وبلاگ گرامی می دارم ... ... پس از مدت ها آقا سعید اولین پسری بود که به وبلاگم سر زد و بعدشم داداش آریا اومد ... امیدوارم جمعیت پسر ها همین جوری زیاد تر بشه  ...ضمنا از تمامی خانم ها و آبجی های گلم هم به خاطره اینکه بهم سر می زنن منمونم... خلاصه امروز خیلی به حالت شنگول در آمده بودم و این مطلب رو نوشتم ... منمون که انرژی گذاشتید و مطلبم رو خوندین  فعلا بای

امضا:ذولی

شلیل

ذوالفقار شوقی یکشنبه هفتم شهریور ۱۳۸۹، 16:41

     این واقعا هر چی بود که از دلم تراوید...می گن هر چه از دل بر آید ، خوش آید...یا یک همچین چیزایی...در این مطلب اصلا به هیچ چیز فکر نکرده ام فقط دارم هر چی که میاد می نویسم و نمی دونم قراره به کجا برسم اما فقط دارم تایپ می کنم...حالم خوب نیست...دو روزی میشه که حال خوشی ندارم...دلم تنگ شده و حالم گرفته است...حرفام مونده ته قلبم نمی دونم به کی بزنم حرفامو...نمی دونم الان دارم با کی حرف می زنم...روی حرفم به همه ی شما دوستای خوبمه اما اصلا آیا دارم حرف می زنم؟

     آیا اصلا دارم چیز مفهوم داری می گم؟نمی دونم به خدا نمی دونم...حوصله ام از زندگی یکنواختم سر رفته بود و تصمیم گرفتم فقط بنویسم...وااای...پوسیدم.... بابا این عکسه واقعا خودمم ... چرا هیشچکی باور نمی کنه؟ به خدا خودممم ... با زبون روزه که دروغ نمی گم که...

 

الان چی دارم میگم؟ هه ... یاد هلو و شلیل افتادم ....

وقتی  به هلو نگاه می کنی چی میبینی؟ یک چیز گردالی و پشمالو

حالا وقتی به شلیل نگاه می کنی چی میبینی؟ همون چیز گردالی اما کچل ...

چند تا نظریه وجود داره ...

1.       یا بابای شلیل گیر داده که باید موهات رو بزنی و کچل کنی

2.       یا مدرسه ی شلیل اینا دولتیه و خیلی گیر میده که بچه ها باید کچل کنند و بیان مدرسه

3.       یا شلیل بدبخت سرطان داشته و مجبور شدند شیمی درمانیش کنند

4.       یا شلیل از همون بچگی خرش از کره گی دم نداشته و بدبخت کچل به دنیا اومد

5.       یا وقتی بچه بوده کله اش شیپیش و خوره و اینا گرفته و جوجو گذاشته و کچل شده

     در عوض این هلوی نازک نارنجی ... هم باباش خیلی لوسش میکنه ... هم مدرسه غیر انتفاعی میره و لازم نیست کچل کنه ... هم صحیح و سالمه ... هم از بچگی با کلی مو متولد شده و هم در بچگی کچلی نگرفته ...

     این بی انصافی تا جایی پیش رفته که وقتی میخوای یک نفر رو خیلی خوب و زیبا توصیف کنی ، میگی : فلانی مثل هلو می مونه ! اما از شلیل گاهی اوقات به عنوان فحش هم استفاده میشه ... بسه دیگه چقدر بی انصافی چقدر تفاوت طبقات بین این دو تا هست؟

     من همینجا طرفداری کامل خودم رو از شلیل اعلام می دارم و می گم : « من خدایی اش شلیل رو بیشتر از هلو دوست دارم ... اصلا وقتی دستم میخوره به پرز های هلو ، حالم به هم می خوره...وای به حال اینکه بخوام بخورمش ... اما شلیل صاف و صادق و خوش خوراک است... شلیل جان دوستت دارم و برات آرزوی موفقیت می کنم... انشاالله بری دانشگاه .... انشالله یک زن خوب گیرت بیاد و باهاش ازدواج کنی... انشالله صد سال زندگی کنی و جشن تولد همه ی بچه هات رو ببینی...شلیل دوستت دارم»

     قربون شلیل برم که صاف و صادق و خوش خوراک است ... شلیل جان دوستت دارم و برات آرزوی موفقیت می کنم.

امضا: آقا ذولی

یک گله و یک دعوت

ذوالفقار شوقی جمعه پنجم شهریور ۱۳۸۹، 15:23

سلاممممممممممم

سلام بکس باحال و بامرام...حالتون چطور بیده؟ انشاالله هر جا هستید خوب و خش و خرم باشید...نماز روزه هاتونم قبول و دم افطاری ما رو هم دعا کنید به یه جایی برسیم.

یک گله...(گله به معنای شکایت نه به معنای گلّه ی گوسفند و اینا ...)

یک زمانی در دوران راهنمایی...یک دوستی داشتیم که خیلی با مرام بود...با همدیگر توی گروه تئاتر مدرسه عضو بودیم و با همدیگه بر می گشتیم خونه...با همدیگه کلی حرف می زدیم و می رفتیم خونه ی همدیگه تا با همدیگه پلی استیشن یک بازی کنیم...با همدیگه کل کتاب های کتاب خونه ی مدرسه رو خوندیم و شدیم دو تا آدم دیوونه ی کتاب...با همدیگه (البته من یکم دیرتر) دو تا وبلاگ ساختیم و سر یک سری مطالب سری سر یک نفر دیگه با هم دعوامون شد...و بالاخره با هم قهر کردیم ...

دیگه هیچ کدوم از اون کارای باحال رو با همدیگه نمی کردیم...حداقل من خیلی تنها شده بودم...وقتی با همدیگه آشتی کردیم . من دوباره شدم همون ذوالفقار و اونم دوباره شد همون محسن قبلی....

سوم راهنمایی که تموم شد ... ما دیگه با همدیگه نمی رفتیم مدرسه ... هر کدممون رفتیم به یک مدرسه ی دیگه...از هم جدا شدیم اما باز هم دوست موندیم ... الان 4 سال هم از اون موقع می گذره و ما هنوز هم  رفیق هستیم....هنوزم بعضی وقتا با همدیگه میریم نمایشگاه کتاب و با همدیگه می خندیم و کتاب می خریم و می خوریم و کیف می کنیم ...

اما همین آقا محسن نیدونم به چه دلایلی الان چند وقته که نیومده بهم سر بزنه...نمی دونم درگیر درس و مدرسه اس یا داره طاقچه بالا میذاره یا هر چیز دیگری ... اما خیلی وقته نیومده به وبلاگم... بخاطره همین اومدم ازش گله گی کنم و بگم : این رسمش نیست آقا محسن...

یک دعوت … (متفاوت ترین فیلم ابراهیم حاتمی کیا)

من و نیلوفر در بلاگفا با هم یک وبلاگ تاسیس کرد و اسمش رو گذاشتیم "دختر پسرای آبی" موضوع اصلی وبلاگ ما هیچ چیز نیست...البته نمی تونم بگم که اسمش از استقلالی بودنمون نشات نگرفته ... بهرحال ما جفتمون استقلالی هستیم و به همین دلیل اسممون رو آبی انتخاب کردیم اما در واقع موضوع اصلیمون استقلال نیست...از همتون منمون میشم که بهمون سر بزنید و خوشحالمون کنید........

www.zoli-niloo.blogfa.com

werewolf

کتاب گورستان + ما دو نفر

ذوالفقار شوقی دوشنبه یکم شهریور ۱۳۸۹، 16:16

السلام علیک یا رفقا...

سلامممم.حالتون خوبه؟منم خوبم منمون... آقایان و خانم ها ... من و دوست خوبم نيلوفر قراره با هم يك وبلاگ تاسيس كنيم و با همكاري هم بياريمش بالا.به محض اينكه وبلاگ ساخته و به روز شد بهتون خبر ميدم.

پس از مدت ها امروز دوباره با معرفی یک کتاب اومدم. من این کتاب رو به تازگی تموم کردم و الان هم کتاب شفق رو شروع کردم به خوندن! اسم کتاب ، "کتاب گورستان" است و نویسنده اش هم نیل گیمن ، نویسنده ی آثار باحالی همچون کورالاین است...من دیگه حرفی ندارم.همینجا از همتون تشکر می کنم به خاطر نظرات قشنگتون و امیدوارم بتونم جبرانشون کنم.

امضا هم همینجا می کنم که دیگه آخر مطلب چیزی از خودم ننویسم ...

آقا ذوالفقار گرگنما

کتاب گورستان

همه ی شما حتما انیمیشن کورالاین رو دیده اید و حتما ازش لذت برده اید.فضای وهم انگیز و گاهی اوقات ترسناک داستان رو یادتون میاد؟ به نظرتون او ضا رو انیماتور ها یا کارگردان بوجود آورده اند؟جواب من قبل از خواندن کتاب گورستان ، بلی بود.اما وقتی فضای کتاب گورستان رو تجسم کردم متوجه شباهت هایی بین شان شدم و فهمیدم خلق اینگونه فضا ها فقط از دست نویسنده ای همچون نیل گیمن ساخته است.

 

خلاصه داستان

کتاب گورستان در مورد یک خانواده یا بهتر بگم ، کوچکترین عضو آن خانواده یعنی پسرکی یک ساله است.مردی ناشناس ، شبانه پدر و مادر و خواهر بزرگتر پسرک رو می کشد و بدنبال تمام کردن ماموریت خودش است. اما پسر که تازه راه رفتن یاد گرفته ، به طرزی کاملا اتفاقی ، از خانه خارج میشود و وارد گوستان نزدیک خانه شان می شود.قاتل به دنبال او تا گورستان می رود اما کودک را پیدا نمی کند.

پسرک در گورستان با ارواح مردگان ملاقات می کند و دو نفر از آنها او را به فرزند خواندگی قبول می کنند ، اسمش رو نوبادی (به معنی هیچکس) می گذارند و او را پرورش میدهند تا اینکه باد (مخفف نوبادی) به سن 14 سالگی می رسد و از قضیه ی مرگ والدین اش با خبر می شود و متوجه می شود قاتل هنوز هم بدنبال کشتن اوست ....

مشخصات

کتاب با ترجمه فرزاد فربد در نشر پنجره چاپ شده و من در نمایشگاه کتاب به توصیه خود مترجم خریدمش و البته پشیمون نشدم.

فلیپ پولمن و کنت کارلشتاین اش

ذوالفقار شوقی جمعه بیست و دوم مرداد ۱۳۸۹، 23:12

اولش با خوندن یادداشت نویسنده توی ذوقم خورد.فکر کردم 4000 تومان پول رایج مملکت رو با خریدن یک کتاب داستان آبکی ، ریختم توی جیب مسئولان نشر پنجره.اینقدر خورده بود توی ذوقم که حتی یادم رفت سلام کنم....

سلام

واقعا از محبت های همه ی دوستهای گلم و نظرهای داغتون کمال تشکر رو دارم و از دور براتون دست تکون می دم(اینجاش سبک عمو پورنگ شد...ببخشید دیگه) در کل دمتون گرم (اینجاش کاملا به سبک خودم شد) بریم سر موضوع اصلی....

فیلیپ پولمن ، نویسنده ی انگلیسی و خالق مجموعه ی "نیروی اهریمنی اش" در یاداشتش نوشته بود:

 

      «وقتی معلم مقطع راهنمایی بودم ، یکی از کارهایی که هر سال می کردم نوشتن و تهیه ی یک تئاتر مدرسه ای بود.اولین نمایشنامه ای که کتابش رو منتشر کردم ، در واقع سومین نمایشنامه ای بود که نوشته بودم و همین "کنت کارلشتاین" بود.»

 

بعله ... امروز قراره کتاب "کنت کارلشتاین" رو بهتون معرفی کنم.با خواندن این نوشته به خودم گفتم:«داش ذولی...خورد پس یقت! این که کتاب نیست نمایشنامه است.» بعد ادامه ی یادداشت رو خوندم.

 

      «در "کنت کارلشتاین" می خواستم یک مسابقه ی تیر اندازی داشته باشیم ، پس داشتیم.می خواستم یک جعبه ی جادویی داشته باشیم با انواع دستگیره ها و بخش های مخفی و چیز هایی که با کشیدن یک نخ مثل برق بیرون بیاید ، پس یکی ساختیم.می خواستم دو پلیس کمیک داشته باشیم که سر در گم شوند و یکدیگر را بازداشت کنند ، می خواستم عفریت شکارچی در حلقه ای از آتش ظاهر شود ، می خواستم اشباحی در یخچال طبیعی داشته باشیم ، پس همه ی اینها را وارد کار کردیم.»

 

یکم بیشتر علاقه مند شدم که ببینم اینایی که این داره میگه چی هستن اما هنوزم یک ذره احساس حماقت رو داشتم.به خوندن ادامه دادم...

 

     «در سالی که "کنت کارلشتاین" روی صحنه رفت گروه واقعا مستعدی داشتیم.هیچوقت بازی با نبوغ بن براندون ، بازیگر نقش دکتر کاداورتسی را فراموش نمی کنم.یک جا باید طنابی را می کشید و از جعبه ی جادویی عروسکی کوچک پرواز کنان بیرون می آمد و با وزوزی بلند در صحنه به پرواز در می آمد.در اجرای آخر ، او نخ را کشید و هیچ اتفاقی نیافتاد ، پس با جسارت رو کرد به تماشاگران و گفت:"البته به چشم احمق ها کاملا نامرئی است"»

 

این جاش احساس کردم اگر من هم اونجا بودم اون عروسک رو به علت حماقت نمی دیدم.مقدمه ای ناامید کننده بود،نمایشنامه ای که به کتاب تبدیل شده باشه از نظر من جذابیتی نداره و این حس بد با شروع بد داستان در دو صفحه ی اول(فقط در همین دو صفحه ، بعدا خیلی بهتر شد) خیلی زیاد تر شد.

اما بعد حداقل برای اینکه پولم هدر نرفته باشه،داستان رو خوندم و کم کم نظرم عوض شد.کتاب از سه بخش مجزا تشکیل شده بود ، ابتدا بخشی از زبان شخصیت اصلی (درست مثل کتاب نیروی اهریمنی اش دختر بود) تعریف می شد و دقیقا شش فصل به همین منوال پیش می رفت و هیلدی کلمار ، کنیزک جوان قصر کارلشتاین ،داستان رو بازگو می کرد.اما در صد صفحه ی بعد ، هر فصل را یکی از شخصیت هایی که در داستان نقش بسزایی داشتند ، تعریف می کردند.

این یعنی ماجراهایی که خودتون باید در مغز مبارک مرتبشون کنید و سیر کلی داستان رو بفهمید تا در سه فصل آخر و در بخش سوم ، دوباره هیلدی داستان رو تعریف کنه و به سرانجام برسونه.خلاصه ی داستان رو بخونید لطفا...

***

کنت کارلشتاین تنها فامیل در قید حیات دو دختر کوچک به نام های لوسی و شارلوت است که مدت ها پیش با زامیل ، جادوگر شکارچی، عهدی بسته و باید برای او قربانی کند.بزودی موعد قربانی کردن فرا می رسد و کنت تصمیم می گیرد با قربانی کردن این دو دختر ، هم از نگهداریشان فارق شود و هم از خشم زامیل در امان بماند.اما در این بین کنیز 14 ساله ی قصر ، هیلدی،از این تصمیم شریرانه با خبر می شود و ...

***

در هر صورت داستانی بامزه بود همراه با لحظاتی که انسان رو کاملا از رهایی شخصیت ها از دست آدم بدها ناامید می کرد و سپس اونا رو به طرز شگفت انگیزی از مهلکه فراری می داد.من با خواندن این کتاب فهمیدم می توان با یک موضوع ساده داستانی پر کشش و جذاب خلق کرد.

در ادامه قصد دارم بگم از همتون بخاطر باحالی مفرط منمونم و خوشحالم که یک بار دیگر در خدمتتون بودم.بازم منتظر نظراتتون می مونم و امیدوارم با این نظرات گلتون منو از ایراد و اشکال وبلاگ با خبر کنید.

امضا:آقا داداش ذولی گرگنما (تراوین رو ترک کردم اما از این لقب هنوزم خوشم میاد)

تیلور+تیلور(عکس ها به ادامه مطلب اضافه شد)

ذوالفقار شوقی یکشنبه هفدهم مرداد ۱۳۸۹، 20:51

سلام بچه ها...!

به درخواست لردلاس عزیز که نمی تونم حرفش رو زمین بندازم ، امروز اومدم که اون خبر رو در مورد تیلورسویفت و تیلور لاتنر بدم و برم.این خبر تمام چیزی بود که در سایت www.UsMagazine.com در مورد این دو هنرمند جوان نوشته بود.لطفا به اصل خبر توجه کنید.

تیلور+تیلور=جدایی

در ماه فوریه 2010 (دومین ماه میلادی) تیلور لاتنر ،تیلور سویفت را بعد از تمام کردن صحنه هایی از فیلم کمدی-رمانتیکی که در نقش دو عاشق پیشه ی دبیرستانی  با هم بازی کرده بودند ، سوار ماشین خودش(یک پورشه توربوی خاکستری) کرد و به خونه اش رسوند.این اولین نشانه بود که این دو جوان از هم خوششون میاد ...اما بعد از اون قرارهایی هم با هم گذاشتن و در بعضی از آنها عکس هایی هم با هم دارند.(برای مثال در جشنی شرکت کرده بودند و آنجا حتی کار به بوسیدن همدیگر هم کشید.عکس در ادامه مطلب موجوده) سویفت در مورد اون بوسه ها گفته:«تیلور پسری فوق العاده است اما ما فقط دوستیم و بوسیدن اون فقط برای این بود که یه تغییری توی زندگیم بدم.» البته اون اول ها هر دو قرارهاشون رو انکار میکردند و این حرف ها عادی بوده.

یکی از دوستهای سویفت میگه تیلور لاتنر در روز تولد سویفت با فرستادن یک هدیه ، علاقه ی خودش رو نشان داد و از اونجا بود که قرارها شروع شد.در جواب ابراز علاقه ی لاتنر ، سویفت هم در یکی از کنسرت هایش اون رو بقل کرده تا بگه منم پایه ام تیلور.

خلاصه این دوستی ماه ها طول کشید و و رسید به همین ماه یعنی آگوست.این دو جوان که قبلا قرارهاشون با هم رو انکار کرده بودند اعلام کردند که این رابطه ی دوستانه قرار نیست تبدیل به اتفاق بزرگ تری بشه و رسما به قرارهاشون پایان دادند.یکی از نزدیکان سویفت گفته:«این دوستی قرار نیست بیشتر از این پیشرفت کنه و از اول هم قرار نبوده ، پس اونها قرار گذاشتند که فقط دوست باشند ، نه بیشتر.»

این منبع اطلاعات که احتمالا یکی از دوستهای سویفت است در ادامه گفته:«لاتنر بیشتر به سویفت ابراز علاقه میکرد تا سویفت ، لاتنر به هر جایی که سویفت بود سفر میکرد تا بتونه  تیلور رو ببینه»

در ضمن خوبه بدونید که سویفت بعد از جدایی از دوست پسر قبلیش "جو جوناس" آهنگ هایی اعتراض گونه راجع به اون خونده بود و کلی ازش بد گفته بود.اما تیلور سویفت قرار نیست در مورد لاتنر هم چنین آهنگ هایی بخونه چون هنوز دوستش داره.اما بهرحال تیلور سویفت 20 ساله و تیلور لاتنر 18 ساله اعلام کردند که بیشتر از این به هم نزدیک نخواهند شد و البته دیگر با هم قرار نخواهند گذاشت.

***

اما از نظر من این زوج که هر دو محبوب من هستن حیفه که از هم جدا بشن ، اما بهرحال سویفت 2 سال بزرگتره که در فرهنگ اونا مشکلی نیست اما از نظر ما ... خب ایراد داره یکمی.امیدوارم هر دو موفق باشند و فیلم روز ولنتاین که با هم بازی کردند هم موفق باشه.یادتون نره که عکس ها در ادامه ی مطلبه و البته نظرهم یادتون نره.

بیوگرافی
اول سلام
من ذوالفقارم یا ذولی ، هر کدوم شما راحت ترید . رفتم تو 30 سال و الان 16 ساله که این وبلاگ رو دارم. من کتاب می خونم ، آهنگ گوش میدم ، فیلم می بینم ، درس می خونم ، فوتبال می بینم ، شعر میگم و هر از چند گاهی دستی به قلم می برم ...
اما بهترین کاری که تا حالا کردم ایجاد کردن این وبلاگ بوده
پس به کلبه ی درویشی من خوش اومدی رفیق

پروفایل فعال