سلـــــــااااااااااااااااام
بذارید چند تا نفس راحت بکشم و خودم رو کنترل کنم ....
1
2
3
سلامممم...من بازگشتم ...دلم براتون شده بود اینقدر (.) ... چطورید بکس؟ ... حالتون خوبه؟ ... ای بابا من چرا اینطوری شدم؟ تایپ کردن هم از یادم رفته ... تا دوباره عادت کنم به تایپ کردن طول میکشه ... لطفا غلط های متنم رو به بزرگی خودتون ببخشید ...
اا ااااااا اا ... اینجا تهران است ... نمی دونم چطور می تونم احساسم رو نسبت به دیدن دوباره ی نظراتتون بیان کنم ... گریه کنم؟ آخه چطوری میشه از طریق نوشته ، این احساس رو توصیف کرد ... اگر بخوام توصیفش کنم چند روز طول می کشه بخدا ... بذارید تمومش کنم ... بخدا داشتم می مردم بدون شما ...
چی بگم؟ هزارتا حرف دارم و هزار تا داستان و هزار تا احساس مختلف دارم.توی مشهد که بودیم یک مطلبی روی کاغذ نوشتم که بیام براتون بذارم...الان هم میخوام همون کار رو بکنم و بعد ... یک داستان جالب دیگه رو هم براتون بگم وبعد ... باید برم دیگه ... می روم و دوباره منتظر نظراتتون می مونم.
***
پیش نویس ( چند تا نکته انحرافی) :
1. به به ... آق محسن خان ... چطوری دادا؟ چه عجب یادی از ما کردی ؟ من که همیشه به یادت بودم و در دو تا از پست هام هم مستقیما اعلام کرده بودم ... خلاصه دیگه ... دل من برات تنگ شده بود دیگه ...
2. دسستتون درد نکنه رفقا ... حسابی خوشحالم کردید با نظراتتون ... خیلی ازتون منمونم ... خیلی باحالید.
3. من توی مشهد کتاب دوم شفق رو هم خوندم ... فکر نمی کردم اصلا وقت برای این کار داشته باشم اما اون آخرهاش ... کتاب رو فصل به فصل می خوندم تا تموم نشه ... حالم از این بلا به هم خورد که با جیکوب عزیزم اونجوری رفتار کرد.
4. توی مشهد بیاد همتون بودم و برای همتون هم دعا کردم ... یک صدا هم از خودم توی حرم براتون ضبط کردم که ادعام رو ثابت می کنه ... حالا اگر خواستید بگید براتون بذارمش.
5. این کتاب ذولی هم توی ایران هنوز ترجمه نشده.
متن خودم
از شهرمون تهران دور شدم.حدودا 900 کیلومتر دورتر از شهر خودم ، هنوزم تغییر نکردم.من همونم که بودم ، فقط الا ن یه جای دیگه و در موقعیتی جدید قرار گرفته ام.
صبح که چه عرض کنم ... ظهر روز دوشنبه به محل اقامتمون رسیدیم. در منطقه ای به نام تی.بی.تی یک مهمانسرا هست که فقط مخصوص کارمندان اداره ی بابام ایناست که تا حرم حدودا 15 دقیقه راه هست.
الان ساعت 5 بعد از ظهر روز سه شنبه است و من دوبار به دیدن حرم و زیارت امام رضا رفته ام...خدا می دونه که به یاد همه بودم ... نشون به این نشون که توی حرم براتون یک شعر ضبط کردم و یه پیامی از خود حرم بهتون دادم.
مامانم اینجا باز هم به اصرار ما آشپزی می کنه. اصلا فکر خوردن غذای بیرون رو هم نمی تونم بکنم و ضمنا توی مشهد هنوز مردم روزه هستند.خدا این فرشته رو ازمون نگیره که دنیا همون جا برای من تموم خواهد شد.
امیر داداش 13 ساله ام دستگاه پلی استیشن 2 رو هم با خودش اورده و زمان های آزادمون رو با هم فوتبال بازی می کنیم. در نبود کامپیوتر عزیزم این دستگاه کمی میتونه جایش رو پر کنه.
من هنوز هیچ خریدی نکرده ام.پولهام هنوز دست نخورده باقی مونده اما شاید مجبور بشم یه هدفون خوب جایگزین هدفون قدیمی ام بکنم که توی راه خراب شد.دنیا بدون موزیک برای من یک جای سوت و کوره.
توی تهران دلم برای همه چی تنگ شده .... حتی برای ماهی آروانای 35 سانتی متری ام. آخرین بار براش 30 تا ماهی خوراک ریختم تا در نبود ما یواش یواش اونا رو بخوره ولی فکر کنم اونقدر احمق و کله شق باشه که همه رو یه جا بخوره. یعنی الان غذا داره؟
و ... دلم برای وبلاگ و دوستام هم تنگ شده... الان دارم اینو می نویسم که وقتی برگشتم جزییات یادم نرفته باشه چون 5 شنبه راه می افتیم به سمت شمال تا دریا رو هم ببینیم ... اینجاست که شاعر میگه : امام رضا ما رو طلبید رفتیم شمال ... ! ورقم تموم شد .. بای
نکات متن
اره ... ورقم تمومش ده بود نتونستم بیشتر براتون بنویسم اما همونی هم که نوشتم به نظرم کافیه. ماهیه احمقم هم ، اون همه ماهی رو ول کرده بود رفته بود لجن خوارم رو خورده بود. همین که اومدم توی اتاق دیدم اسکلت لجن خواره وسط آکواریومه. هدفون هم نخریدم ... جای رو که هدفون های توپ داشته باشه گیر نیووردم.
***
یک خاطره
داشتیم از حرم بر می گشتیم ... سوار یک تاکسی شدیم. یک پیکان معمولی و رنگ و رو رفته بود که راننده اش مردی 30 تا 40 ساله نشون می داد.
دور و ور های ساعت 8 شب بود و توی ماشین هم نور کم بود اما با همون نور کم هم می شد تشخیص داد که راننده خیلی سبزه است. چند دقیقه نگذشته بود که راننده به حرف اومد : « دقیقا کجا می روید؟»
بابام بهش یادآوری کرد که ما می ریم سمت مهمانسرا توی محله تی.بی.تی. راننده یکم فکر کرد و بعد از چند لحظه گفت:« آها فهمیدم کجاست»
لهجه داشت و من فکر می کردم لهجه اش مشهدی باشه.خلاصه خیلی لهجه اش شیرین بود و وقتی حرف می زد ادم رو به سمت خودش جذب می کرد.
یهویی گفت:« من خودم که بچه اینجا نیستم.» نمی دونم چرا اینو گفت اما انگار خیلی دوست داشت بهمون بگه که اهل مشهد نیست.این حرفش انگار گیر کرده بود توی گلوش چون وقتی بابام زیاد دنباله ی حرف اش رو نگرفت ، دوباره به حرف اومد و اینبار گفت:« من بچه کرمونم اهل مشهد نیستم.»
یکی از گوشی های هدفونم توی گوش سمت چپم بود.یعنی توی گوشم که سمت راننده بود.زیاد به حرفای راننده اهمیت نمی دادم چون داشتم به یکی از آهنگ های مورد علاقه ام گوش می دادم. خلاصه راننده ادامه داد: « 10 سال پیش بابم سکته کرد ... دکتر ها همه ازش قطع امید کرده بودند...مادرم خیلی ناراحت بود .. منم پدرو و مادرو رو آوردم مشهد که پدرو رو دخیل کنیم به ضریح آقا امام رضا ...»
یکم بیشتر جذب داستانش شدم ... لهجه ی زیبای کرمانی اش منو جذب کرده بود ... ضمنا انتظار داشتم توی داستانش یک معجزه بشه. چون لحن تعریف کردنش اینطوری نشون می داد.
« روز تولد امام رضا بود و ما پدرو رو بردیم حرم ...دور و ور ساعت 9 شب بود که ... »
دیگه اینجاش که رسید مطمئن شدم که یک معجزه ای رخ داده اما یهویی زد توی حالمون:« ... بابام مرد ...»
همگی با ناامیدی گفتیم:« خدا رحمتش کنه ... »
ادامه داد:« خدا رفته گان شما رو هم بیامرزه ... خلاصه از طرف حرم امام رضا یک جا توی خودم حرم به پدروم دادند و خرج کفن و دفن رو اینا رو هم همه رو خودشون دادن ... خلاصه بابام رو بردیم سردخونه که فرداش خاکش کنن. برگشتنی وایساده بودیم منتظر تاکسی که راننده آمبولانس بابام که شیفتش تموم شده بود جلومون وایساد و ما رو برد خونشون»
تقریبا به مقصدمون رسیده بودیم.بابام گفت:« ما دیگه رسیدیم ... همین جاها هر جایی راحتی پیادمون کن لطفا»
اما راننده ول نمی کرد که ... سعی داشت داستانش رو تموم کنه.اصلا نمی خواست داستانش نصفه بمونه.هی می گفت هنوز که نرسیدیم و هی کشش می داد. منم کلا هدفون رو از گوشم در آورده بودم سراپا گوش بودم که داستان رو بشنوم.
کنار خیابون وایساد.هنوزم داشت داستانش رو تعریف می کرد: « خلاصه رفتیم خونشون ... شب بود ... ما خوابیدیم و صبح بیدار شدیم و یهویی پدرو از یادم رفت. آمبولانسیه از دار دنیا یک دختر داشت که من تا دیدمش یک دل نه صد دل عاشقش شدم...»
ما پیاده نشدیم ... منتظر بودیم داستانش رو تموم کنه : « بابام یادم رفت و عاشق شدم.بعدش هم با دختره عروسی کردم و الان ده ساله مشهد زندگی می کنم»
از ماشین پیاده شدیم و بابام پول تاکسی رو حساب کرد.باهاش خداحافظی کردیم و اونم رفت.اما بعد از اینکه رفت کلی خندیدیم. خیلی داستان باحالی برامون تعریف کرده بود و این شد بهترین خاطره ای که از این سفر برام موند.
***
وااای دیگه خیلی طولانی شد اما دلم نیومد این داستان رو براتون تعریف نکنم....واقعا از اینکه دوباره براتون مطلب گذاشتم خوشحالم...من دیگه هستم و حالا حالا ها غیبم نمی زنه.دمتون گرم که تا اینجا منو همراهی کردید. خسته شدم برم یکم استراحت کنم دیگه...
امضا: ذولی